نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
اقبالنامه نظامي
چرا ترسم از رفتن هشت باغ
که
در
با کليدست و ره با چراغ
ديگر شب که شب تخت بر پيل زد
زمين چون فلک جامه
در
نيل زد
چو خورشيد گردنده بر گرد روي
در
آن شب ز ناخن برآورد موي
ز کام ذنب زهري انگيختند
مه چرخ را
در
گلو ريختند
بخنديد و
در
خنده چون شمع مرد
بدان کس که جان داد جان را سپرد
سرانجام چون
در
پس پرده رفت
ز بيداد گيتي دل آزرده رفت
در
آن دست خاکي تهي ريخته
منادي ز هر سو برانگيخته
به خاکش سپردند و گشتند باز
در
دخمه کردند بر وي فراز
ببين
در
جهان گر جهان ديده اي
کز و چند کس را زيان ديده اي
جهاني که با اين چنين خواريست
نه
در
خورد چندين ستمگاريست
چو خورشيد شد آتشين ميل او
در
انداز سنگي به قنديل او
بدان ماند احوال اين دود و گرد
که هست آسمان با زمين
در
نبرد
در
و دشت را شبنم چرخ کوز
کند ايمن از تف و تاب تموز
غزالان که
در
نافه مشک آورند
کباب تر و نقل خشک آورند
ملک زاده را عزم شاهي نبود
که
در
وي جز ايزد پناهي نبود
چو پيمانه پر گشت و پرتر کني
به سر درکني هر چه
در
سر کني
يکي دير خارا بدست آورم
در
آن دير تنها نشست آورم
شوم مرغ و
در
کوه طاعت کنم
به تخم گياهي قناعت کنم
مرا چون پدر
در
مغاک افکنيد
کفي خاک را زير خاک افکنيد
وگر ناري از تلخي مرگ ياد
به دشواري آن
در
تواني گشاد
سرانجام
در
دير کوهي نشست
ز شغل جهان داشت يک باره دست
که
در
عالم اين چرخ نيرنگ ساز
نه آن کرد کان را توان گفت باز
بسا يوسفان را که
در
چاه بست
بسا گردنان را که گردن شکست
سياهي بپوشيد و
در
غم نشست
چو وقت آمد او نيز هم رخت بست
جهان خانه وحش بود از نخست
در
او بانوا هر گياهي که رست
چنان شد حکايت
در
آن مرز و بوم
که بالغ ترين کس منم زاهل روم
چو
در
پرده مرگ ره يافتم
ز هر پرده اي روي برتافتم
بليناس را چون سر آمد جهان
چنين گفت
در
گوش کار آگهان
من آن اوج گردون پنا خسروم
که
در
خانه مي آيم و مي روم
گهي
در
خزم غنچه اي را به کاخ
گهي بر پرم طاوسي را به شاخ
چو کوشم نهم بر سر سدره پاي
چو خواهم کنم
در
دل صخره جاي
جز اين هر چه يابي
در
ايوان من
نه من همنشينيست بر خوان من
چو پايندگي نيستش
در
سرشت
چه تاريک دوزخ چه روشن بهشت
در
آن خواب کافسرده بالين بود
نشست يکايک به پائين بود
شدند آگه آن زيرکان
در
نهفت
که استاد دانا بديشان چه گفت
چنان زن نوا از يکي تا به صد
که
در
بزم خسرو زدي باربد
نه بس روزگاري برين برگذشت
که تاريخ عمرش ورق
در
نوشت
ز شيريني چشمه نوش او
شده گوش او حلقه
در
گوش او
چو نرمي برآرايد از بامداد
نشيند
در
آن بزم چون کيقباد
در
آن انگبين خانه بيني چو نحل
به جوش آمده ذوفنونان فحل
در
آن بزم کاشوب را کار نيست
جز اين نامه نغز را بار نيست
به پيروزي اين نامه دل نواز
در
هفت کشور بر او کرده باز
که تا ميل زد صبح بر تخت عاج
چنان
در
نپيوست بر هيچ تاج
چه بودي که
در
خلد آن بزمگاه
مرا يک زمان دادي اقبال راه
از آن بر که به گوش تاريک مغز
گشادن
در
داستانهاي نغز
چو
در
بيع دريا نشيند کسي
خزينه به درياش بايد بسي
وگرنه من
در
به تاراج ده
کمر دزد را دانم از تاج ده
هنوزم زمانه به نيروي بخت
دهد
در
به دامان ديبا به تخت
يکي روز من نيز
در
عهد خويش
سخن ياد مي کردم از عهد پيش
غم رفتگان
در
دلم جاي کرد
دو چشم مرا اشک پيماي کرد
صفحه قبل
1
...
2612
2613
2614
2615
2616
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن