نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
اقبالنامه نظامي
کسي کو
در
آن گنبد آرد قرار
بر آن طبل زخمي زند استوار
به استاد کاري خداوند هوش
در
آن بازي سخت شد سخت کوش
در
انداز کشتي بدان بند آب
بزن طبل تا چون نمايد شتاب
چو کشتي
در
آن بندگاه اوفتاد
ز ديوانگي گشت چون ديو باد
برون جست کشتي ز گرداب تنگ
در
آن جاي گردش نماندش درنگ
که چون کشتي افتد
در
آن کنج کوه
يکي ماهي آيد زباني شکوه
بدان تا چو کشتي بدرد زهم
بلا ديدگان را کشد
در
شکم
در
اين غم که بر طبل کشتي گراي
که زخمي زند کو نماند بجاي
شتابنده ملاح چالاک چنگ
به کشتي
در
آمد چو پويان نهنگ
ز شکر و شکرانه باقي نماند
بسي گنج
در
پاي خسرو فشاند
شه از دل نوازيش
در
بر گرفت
سخنهاي پيشينه از سر گرفت
ز هر نيک و هر بد که آيد به دشت
مرادي
در
او روي پوشيده هست
خيالي که
در
پرده شد روي پوش
نبيند درو جز خداوند هوش
ز خاقان بپرسيد کين شهر کيست
برهنامه
در
نام اين شهر چيست
کسي را بود پادشائي
در
او
که بينند فر خدائي دراو
به زير زمين دخمه دارند بيست
که طفلان
در
آن دخمه دانند زيست
بزرگان
در
آن حال گيرند گوش
وگرنه نه دل پاي دارد نه هوش
چو خورشيد جوشان کند آب را
به خود
در
کند جوش سيماب را
چو سيماب
در
پستي فتد ز اوج
برآيد چنان بانگ هايل ز موج
متاعي که
در
خورد آن شهر بود
خريدند اگر نوش اگر زهر بود
فرستاد نزلي به ترتيب خويش
خورشها
در
آن نزل از اندازه بيش
ز درگاه خود شاه نيک اخترش
گسي کرد با خلعتي
در
خورش
چو سيفور شب قرمزي
در
نبشت
درافتاد ناگاه ازين بام طشت
شه از هول آن بانگ زهره شکاف
بغريد چون کوس خود
در
مصاف
بدين گونه تا سر برآورد چاشت
تبيره جهان را
در
آشوب داشت
همه مرد و زن
در
زمين بوس شاه
به حاجت نمودن گرفتند راه
چو
در
خانه خويش رفت آفتاب
ز گرمي شد اندام شيران کباب
بجوشيد
در
کوه و صحرا بخار
شکر خنده زد ميوه بر ميوه دار
شب و روز مي گشت
در
چين و زنگ
به دود افکني طشت آتش به چنگ
در
ايام با حور و گرماي گرم
که از تاب خورشيد شد سنگ نرم
سکندر ز چين راي خرخيز کرد
در
خواب را تنگ دهليز کرد
بسي رفت و کس
در
بيابان نديد
همان راه را نيز پايان نديد
نه
در
سيمش آرام شايست کرد
نه سيماب را نيز شايست خورد
ز سوداي ره کان نه کم درد بود
سوادي بدان سيم
در
خورد بود
کجا چشمه اي بود مانند نوش
در
آن آب سيماب را بود جوش
چو شورش نبودي
در
آب زلال
ز سيماب کس را نبودي ملال
چو شورش
در
آب آمدي پيش و پس
نخوردندي آن آب را هيچ کس
بفرمود شه تا چو راي آورند
در
آن آب دانش به جاي آورند
بر افراخته طاقي از تيغ کوه
که از ديدنش
در
دل آمد شکوه
به الهام يزدان ز روي قياس
در
احوال خود گشته يزدان شناس
سکندر برايشان
در
دين گشاد
بجز دين و دانش بسي چيز داد
چو ديدند شاهي چنان چاره ساز
به چاره گري
در
گشادند باز
پس اين گريوه
در
اين سنگلاخ
يکي دشت بيني چو دريا فراخ
گروهي
در
آن دشت ياجوج نام
چو ما آدمي زاده و ديو فام
به اندازه آنک
در
دشت و کوه
از او سير کردند چندان گروه
چو ميرد از ايشان يکي آن گروه
خورندش همانسان
در
آن دشت و کوه
نه مردار ماند
در
آن خاک شور
نه کس مرده اي نيز بيند نه گور
همه راه بر باغ و ديوار ني
گله
در
گله کس نگهدارني
چو لختي گراينده شد
در
شتاب
گذر کرد از آن سبزه و جوي آب
در
آن شهر شد باتني چند پير
همه غايت انديش و عبرت پذير
صفحه قبل
1
...
2610
2611
2612
2613
2614
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن