نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
اقبالنامه نظامي
نشايد دران داوري پي فشرد
که دعوي نشايد
در
او پيش برد
خرد باد
در
نيک و بد يار او
خدا باد سازنده کار او
خردمند روي از پذيرش نتافت
به غواصي
در
به دريا شتافت
چو
در
بزم شادي نشست آوري
به ار يار خندان به دست آوري
مکن
در
رخ هيچ غمگين نگاه
که تا بر تو شادي نگردد تباه
نبايد کزان لهو گستاخ کن
رود با تو گستاخيي
در
سخن
طعامي که
در
خانه داري به بند
به هفتاد خانه رسد بوي گند
چو از خانه بيرون فرستي به کوي
در
و درگهت را کند مشگ بوي
خدائيست روي از خورش تافتن
که
در
گاو و خر شايد اين يافتن
هميشه لب مرد بسيار خوار
در
آروغ بد باشد از ناگوار
ترا دست و پاي آن پرستشگرند
که تا نگذري از تو
در
نگذرند
به خون ريختن کمتر آور بسيج
در
انديش ازين کنده پاي پيچ
کژاوه چنان ران که تا يکدوميل
نيندازدت ناقه
در
پاي پيل
عنانکش دوان اسب انديشه را
که
در
ره خسکهاست اين بيشه را
چو با بيگنه راي جنگ آوري
به ار
در
ميانه درنگ آوري
درآمد خرامان سمن سينه اي
به من داد تيغي
در
آيينه اي
چو لختي زمين را طرف
در
نوشت
ز پهلوي وادي درآمد به دشت
در
آن جاي پاکان يک اهريمنست
که با دوستان خدا دشمنست
همه
در
هراسيم از ين ديو زاد
توئي ديو بند از تو خواهيم داد
چو يکمه
در
ان باديه تاختند
ازو نيز هم رخت پرداختند
فرو رفتن آفتاب از جهان
در
آن ژرف دريا نبودي نهان
به ما
در
فرو رفتن آفتاب
اشارت به چشمه است و درياي آب
چو آبي به يکجا مهيا شود
شود حوضه و
در
به دريا شود
معيب بود تا بود
در
مغاک
معلق بود چون بود گرد خاک
در
آن بحر کورا محيطست نام
معلق بود آب دريا مدام
علم چون به زير آرد از اوج او
توان ديدنش
در
پس موج او
چو آن چشمه گرم را ديد شاه
نشد چشم او گرم
در
خوابگاه
بسي سنگ رنگين
در
آن موجگاه
همه ازرق و سرخ و زرد و سياه
وزان خرمي جان دهد
در
زمان
همان ديدن و دادن جان همان
کنند آن هيونان ازان سنگ بار
نمانند خود را
در
آن سنگسار
درون را نيندود و خالي گذاشت
که رازي
در
آن پرده پوشيده داشت
ز سنگي که
در
يک منش خون بود
چو کوهي بهم برنهي چون بود
ازان ره که
در
پاي پيل آمدش
گذرگه سوي رود نيل آمدش
کمر
در
کمر کوهي از خاره سنگ
برآورده چون سبز با بوي مشک
زدي قهقهه چون بر او تاختي
از آنسوي خود را
در
انداختي
بر او گر يکي رفتني و گر هزار
چو مرغان پريدي
در
آن مرغزار
وزينسو ره پشته بي راغ بود
طرف تا طرف باغ
در
باغ بود
هوا از لطافت درو مشک ريز
زمين از نداوت
در
او چشمه خيز
تکش با تلاوش
در
آويخته
چنين رودي از هر دو انگيخته
کرا دل دهد کز چنين جاي نغز
نهد پاي خود را
در
آن پاي لغز
در
آن ره ز رفتن نياسود هيچ
نميکرد جز راه رفتن بسيچ
در
آن ره نبودش جز اين هيچ کار
که چون باد بردي ز دلها غبار
چوزان دشت بگذشت چون ديو باد
قدم
در
دگر ديو لاخي نهاد
بياباني از آتشين جوش او
زباني سخن گفته
در
گوش او
چو لختي
در
آن دشت پيمود راه
به باغ ارم يافت آرامگاه
يکايک درختانش از ميوه پر
همه ميوه بيجاده و لعل و
در
چو شه شد
در
آن قصر زرينه خشت
گمان برد کامد به قصر بهشت
در
او گنبدي روشن از زر ناب
درفشنده چون گنبد آفتاب
نگهدار ناموس ما
در
نهفت
که خواهي تو نيز اندرين خاک خفت
غبار پراکنده را
در
مغاک
رها کن که هم خاک به جاي خاک
صفحه قبل
1
...
2608
2609
2610
2611
2612
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن