167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

اقبالنامه نظامي

  • نشايد دران داوري پي فشرد
    که دعوي نشايد در او پيش برد
  • خرد باد در نيک و بد يار او
    خدا باد سازنده کار او
  • خردمند روي از پذيرش نتافت
    به غواصي در به دريا شتافت
  • چو در بزم شادي نشست آوري
    به ار يار خندان به دست آوري
  • مکن در رخ هيچ غمگين نگاه
    که تا بر تو شادي نگردد تباه
  • نبايد کزان لهو گستاخ کن
    رود با تو گستاخيي در سخن
  • طعامي که در خانه داري به بند
    به هفتاد خانه رسد بوي گند
  • چو از خانه بيرون فرستي به کوي
    در و درگهت را کند مشگ بوي
  • خدائيست روي از خورش تافتن
    که در گاو و خر شايد اين يافتن
  • هميشه لب مرد بسيار خوار
    در آروغ بد باشد از ناگوار
  • ترا دست و پاي آن پرستشگرند
    که تا نگذري از تو در نگذرند
  • به خون ريختن کمتر آور بسيج
    در انديش ازين کنده پاي پيچ
  • کژاوه چنان ران که تا يکدوميل
    نيندازدت ناقه در پاي پيل
  • عنانکش دوان اسب انديشه را
    که در ره خسکهاست اين بيشه را
  • چو با بيگنه راي جنگ آوري
    به ار در ميانه درنگ آوري
  • درآمد خرامان سمن سينه اي
    به من داد تيغي در آيينه اي
  • چو لختي زمين را طرف در نوشت
    ز پهلوي وادي درآمد به دشت
  • در آن جاي پاکان يک اهريمنست
    که با دوستان خدا دشمنست
  • همه در هراسيم از ين ديو زاد
    توئي ديو بند از تو خواهيم داد
  • چو يکمه در ان باديه تاختند
    ازو نيز هم رخت پرداختند
  • فرو رفتن آفتاب از جهان
    در آن ژرف دريا نبودي نهان
  • به ما در فرو رفتن آفتاب
    اشارت به چشمه است و درياي آب
  • چو آبي به يکجا مهيا شود
    شود حوضه و در به دريا شود
  • معيب بود تا بود در مغاک
    معلق بود چون بود گرد خاک
  • در آن بحر کورا محيطست نام
    معلق بود آب دريا مدام
  • علم چون به زير آرد از اوج او
    توان ديدنش در پس موج او
  • چو آن چشمه گرم را ديد شاه
    نشد چشم او گرم در خوابگاه
  • بسي سنگ رنگين در آن موجگاه
    همه ازرق و سرخ و زرد و سياه
  • وزان خرمي جان دهد در زمان
    همان ديدن و دادن جان همان
  • کنند آن هيونان ازان سنگ بار
    نمانند خود را در آن سنگسار
  • درون را نيندود و خالي گذاشت
    که رازي در آن پرده پوشيده داشت
  • ز سنگي که در يک منش خون بود
    چو کوهي بهم برنهي چون بود
  • ازان ره که در پاي پيل آمدش
    گذرگه سوي رود نيل آمدش
  • کمر در کمر کوهي از خاره سنگ
    برآورده چون سبز با بوي مشک
  • زدي قهقهه چون بر او تاختي
    از آنسوي خود را در انداختي
  • بر او گر يکي رفتني و گر هزار
    چو مرغان پريدي در آن مرغزار
  • وزينسو ره پشته بي راغ بود
    طرف تا طرف باغ در باغ بود
  • هوا از لطافت درو مشک ريز
    زمين از نداوت در او چشمه خيز
  • تکش با تلاوش در آويخته
    چنين رودي از هر دو انگيخته
  • کرا دل دهد کز چنين جاي نغز
    نهد پاي خود را در آن پاي لغز
  • در آن ره ز رفتن نياسود هيچ
    نميکرد جز راه رفتن بسيچ
  • در آن ره نبودش جز اين هيچ کار
    که چون باد بردي ز دلها غبار
  • چوزان دشت بگذشت چون ديو باد
    قدم در دگر ديو لاخي نهاد
  • بياباني از آتشين جوش او
    زباني سخن گفته در گوش او
  • چو لختي در آن دشت پيمود راه
    به باغ ارم يافت آرامگاه
  • يکايک درختانش از ميوه پر
    همه ميوه بيجاده و لعل و در
  • چو شه شد در آن قصر زرينه خشت
    گمان برد کامد به قصر بهشت
  • در او گنبدي روشن از زر ناب
    درفشنده چون گنبد آفتاب
  • نگهدار ناموس ما در نهفت
    که خواهي تو نيز اندرين خاک خفت
  • غبار پراکنده را در مغاک
    رها کن که هم خاک به جاي خاک