نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
اقبالنامه نظامي
سرافکنده چون آب
در
پاي خويش
ز سردي فسردند بر جاي خويش
بپرسيد و هرمس بدو گفت راز
که همت
در
آسمان کرد باز
همه فيلسوفان صده
در
صده
به پائينگه تخت او صف زده
تفاخر کنان هر يکي
در
فني
به فرهنگ خود عالمي هر تني
دروغي نگويم
در
اين داوري
به حجت زنم لاف نام آوري
فلاطون برآشفت ازان انجمن
که استادي او داشت
در
جمله فن
برون رفت و روي از جهان
در
کشيد
چو عنقا شد از بزم شه ناپديد
مگر کان غنا ساز آواز رود
در
آن خم بدين عذر گفت آن سرود
چو صاحب رصد جاي
در
خم گرفت
پي چرخ و دنبال انجم گرفت
چو آن ناله را نسبت از رود يافت
در
آن پرده گه رودگر رود بافت
در
او نغمه و نالهاي درست
به اوتار نسبت فرو بست چست
چنان کان ددان
در
خروش آمدند
از آن بي هوشي باز هوش آمدند
در
آن کارعلوي بسي رنج برد
بسي روز و شب را به فکرت سپرد
در
آن نسبتش بخت ياري نداد
که بيهوش را آرد از هوش باد
ندانست چندانکه نسبت گرفت
در
آن کار سرگشته ماند اي شگفت
ندانم که
در
پرده آواز او
چگونست و چون پرورم ساز او
برون شد خطي گرد خود
در
کشيد
نوا ساخت تا نسبت آمد پديد
از آن بي هوشي چون به هوش آمدند؟
چه بود آنک ازو
در
خروش آمدند؟
بر افزود پايش
در
آن سروري
به نزد خودش داد بالاتري
شه از نسبتي کو
در
آن پرده ساخت
عجب ماند کان پرده را چون شناخت
در
آن رخنه از نور تابنده هور
نگه کرد سر تا سرين ستور
گله پيش
در
کرد و مي رفت شاد
شکيبنده مي بود تا بامداد
شبانه عجب ماند از آن داوري
در
آن کار جست از خرد ياوري
نهاد نگين را چنان بد حساب
که دارنده را داشتي
در
حجاب
مگر زان نواي بريشم نواز
بريشم کشم روم را
در
طراز
سر از شغل دنيا چنان تافتست
که
در
گور گوئي دري يافتست
جهان گر چه کارش به جان آورد
نه ممکن که سر
در
جهان آورد
چو زاندازه شد خواهش شهريار
دل کاردان
در
نيامد به کار
نمايد که رفتن بدو راي نيست
که مهر تو را
در
دلش جاي نيست
چو
در
نافه مشک آشنائي دهد
بر او بوي خوش بر گوائي دهد
چنان مي نمايد که
در
بزمگاه
به نيکي مرا ياد ناورد شاه
وگر نرم نايد ز گوينده گفت
درشتي بود شاه را
در
نهفت
هر آن نيک و بد کايد از
در
برون
به داراي درگه بود رهنمون
نگر تا به طوفان ز درياي آب
در
اين کشمکش چون نمايم شتاب
در
اين بندگي خواجه تاشم تو را
گر آيم به تو بنده باشم تو را
شد آن گنج را ديد
در
گوشه اي
ز بي توشه اي ساخته توشه اي
تماشاي او
در
دلش کار کرد
به پايش بجنباند و بيدار کرد
بر آن راهرو نيم جوبار نيست
که او را يکي جو
در
انبار نيست
دگر باره پرسيد از او شهريار
که تو کيستي من کيم
در
شمار
خردمند پاسخ چنين داد باز
که بر شه گشايم
در
بسته باز
دگر ره جوابيش چون سيم داد
که سيماب
در
گوش نتوان نهاد
تواني که روشن کني سينه را
در
او آري آيين آيينه را
چو بردن تواني ز آهن تو زنگ
که تا جاي گيرد
در
او نقش و رنگ
از آنجا خبر داد کار آزماي
که نوشاب را
در
سياهيست جاي
تو
در
پاک ميکن ز خاشاک و خار
طلبکار سلطان مشو زينهار
چو گفت اين سخنهاي پرورده پير
سخن
در
دل شاه شد جايگير
مغني غنا را درآور به جوش
که
در
باغ بلبل نبايد خموش
مگر خاطرم را به جوش آوري
من گنگ را
در
خروش آوري
چو
در
هندو آمد نشاط سخن
گل تازه رست از درخت کهن
بسي نکته هاي گره بسته گفت
که آن
در
ناسفته را کس نسفت
صفحه قبل
1
...
2605
2606
2607
2608
2609
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن