167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

اقبالنامه نظامي

  • در آن عيد کان شکر افشان کنم
    عروسي شکر خنده قربان کنم
  • که قبطي زني بود در ملک شام
    زميري پدر ماريه ش کرده نام
  • منش داد در دانش آموختن
    به سامان شد از دانش اندوختن
  • زن دانش آموز دانش سرشت
    چو لوحي ز هر دانشي در نبشت
  • ز بس زر که آن سيم تن ساز کرد
    در گنج برخاکيان باز کرد
  • چه زر در ترازوي آن کس چه سنگ
    که آرد زر بي ترازو به چنگ
  • ندانيم چون ديگران پيشه اي
    مگر در جهان کردن انديشه اي
  • تواند که بانوي عاجز نواز
    گشايد به ما بر در گنج باز
  • جهان را چنين گنج گوهر بسيست
    کليد در گنج با هر کسيست
  • صليبي دو گيسوي مشگين کمند
    در آن مهره آورده با پيچ و بند
  • نيوشندگان را در آن داوري
    غلط شد زبان زان زبان آوري
  • به پوشيدگي کرد رمزي پديد
    در او آهنين قفل زرين کليد
  • گر آن کيميا را گهر در گياست
    گياي قلم گوهر کيمياست
  • کسي را بود کيميا در نورد
    که او عشوه کيمياگر نخورد
  • دمي چند بر کار کرداي شگفت
    خراساني آمد دمش در گرفت
  • که اين مهره در حقه اي نه به راز
    زهي مهره دزد و زهي مهره باز
  • گرآيد زمن دستکاري شگرف
    نيارند با من در اين کار حرف
  • فرستاد در شهر بالا و پست
    طبريک طلب کرد و نامد بدست
  • به راهي که ديده نشانش نديد
    چنان شد که کس در جهانش نديد
  • کمر بسته توست در ملک شام
    به گوهر کنيز و به خدمت غلام
  • جز او هر که اين صنعت آرد به کار
    جوي نارد از گنج او در شمار
  • نوائي که در وي نوائي بود
    نوائي نه کز بينوائي بود
  • خنيده چنين شد در اقصاي روم
    که بي سيمي آمد ز بيگانه بوم
  • کنون لعل و گوهر فروشي کند
    خرد کي در اين ره خموشي کند
  • که مردي عزيزي و آزاد چهر
    به فرخندگي در تو ديده سپهر
  • نديده جهان نقش بيداد تو
    به نيکي شده در جهان ياد تو
  • وزان پيشه نيزم نوائي نبود
    که در کار و کسبم وفائي نبود
  • ز چيزي که دارد به خوردن بسيچ
    نبودم بجز خون در آن خانه هيچ
  • من و زن در آن خانه تنها و بس
    مرا گفت کي شوي فرياد رس
  • نديدم دري کان نه در بسته بود
    که سختي به من سخت پيوسته بود
  • بسي گرد ويرانه کردم طواف
    شتابنده چون ديو در هر شکاف
  • سرائي کهن يافتم سالخورد
    دري در نشسته بر او دود و گرد
  • بر آتش نهاده لويدي فراخ
    نمک سود فربه در او شاخ شاخ
  • من از هول زنگي و تيمار خويش
    فروماندم آشفته در کار خويش
  • که از بينوائي و بي مايگي
    گرفتم در اين سايه همسايگي
  • مگر کز تو کارم به جائي رسد
    در اين بينوائي نوائي رسد
  • که امشب در اين کاخ ويرانه رنگ
    به اميد مالي گرفتم درنگ
  • تو در کنج کاشانه پنهان شوي
    شکيبنده چون شخص بيجان شوي
  • که من در دل آن دارم اي هوشمند
    که آن اژدها را رسانم گزند
  • دگر نيمه را همچنان کرد خرد
    به آيين پيشينه در بست و برد
  • چو در خانه رفتم به نيروي بخت
    نهادم ز دل بارو از پشت رخت
  • چه ديدم يکي گنج کاني در او
    ز ياقوت و زر هر چه داني دراو
  • چنين بود گوينده را سرگذشت
    سخن کامد آنجا ورق در نوشت
  • چو شه نامه حکم واليس خواند
    در آن حکم نامه شگفتي بماند
  • که مارا سر پرده تنگ نيست
    بجز پي فراخي در آهنگ نيست
  • در آن داوري هرمس تيز مغز
    بحق گفت انديشه اي داشت نغز
  • چو هرمس سخن گفتن آغاز کرد
    در دانش ايزدي باز کرد
  • به هر نکته اي حجتي باز بست
    که چون نور در ديده و دل نشست
  • چو در کس ز جنبش نشاني نيافت
    بجنبيد و روي از رقيبان بتافت
  • چو در پرده راست کج باختند
    از اين پرده شان رخت پرداختند