نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
اقبالنامه نظامي
يکي سرو پيراستم
در
چمن
که بر ياد او مي خورد انجمن
کجا قطره تا
در
به دريا برد
خرد آرد و زين بصره خرما برد
مثل زد
در
اين آنکه فرزانه بود
که برنايد از هيچ ويرانه دود
چو باران فراوان بود
در
تموز
هوا سرد گردد چو بردالعجوز
من آن عود سوزم که
در
بزم شاه
ندارم جز اين يک وثيقت نگاه
دو کرم است کان
در
بريشم کشي
کند دعوي آبي و آتشي
کند يک مگس مايه خورد و خفت
به دزدي خورد ديگري
در
نهفت
از آن پيش کارد شبيخون شتاب
چو دراج
در
ده صلاي کباب
چه بازيچه کين چرخ بازيچه رنگ
نبازد
در
اين چار ديوار تنگ
کسي را که گردن برآرد بلند
همش باز
در
گردن آرد کمند
خيالي به خوابي به
در
مي برم
به افسانه عمري به سر مي برم
به اين پر کجا بر توانم پريد
به پائي چنين
در
چه دانم رسيد
چو فياض دريا درآمد به موج
ز کام صدف
در
درآرد به اوج
از آن ابر کاتش
در
آب افکند
زمين سايه بر آفتاب افکند
در
اين شهر کاقبال ياري کند
که باشد که او شهرياري کند
خرد گفت که آنکس بود شهريار
که باشد پسنديده
در
هر ديار
به دريا رسد
در
فشاند ز دست
کند گرده کوه را لعل بست
از آن شد براو آفرين جاي گير
که
در
آفرينش ندارد نظير
جز او هر که را ديدم از خسروان
نديدم
در
او جاي خلوت روان
همين رشته را ديدم از لعل پر
ضميري چو دريا و لفظي چو
در
شنيدم که بالاي اين سبز فرش
خروسي سپيداست
در
زير عرش
شهي که آنچه
در
دور ايام اوست
بر او خطبه و سکه نام اوست
چو
در
جام ريزد مي سالخورد
شبيخون برد لعل بر لاجورد
سراب از سر آب نشناختن
کشد تشنه را
در
تک و تاختن
نه من مانده ام خيره
در
کار او
که گفت: آفريني سزاوار او
ازان زلزله کاسمان را دريد
شد آن شهرها
در
زمين ناپديد
فلک را سلاسل زهم بر گسست
زمين را مفاصل بهم
در
شکست
در
اعضاي خاک آب را بسته کرد
ز بس کوفتن کوه را خسته کرد
نمانده يکي ديده بر جاي خويش
جهان
در
جهان سرمه ز اندازه بيش
نه يک رشته را مهره بر کار ماند
نه يک مهره
در
هيچ ديوار ماند
در
آن رخنه منگر که از پيچ و تاب
شد از مملکت دور اکنون خراب
زهي آفتابي که از دور دست
به نور تو بينيم
در
هر چه هست
نه آن شد کله داري پادشاه
که دارد به گنجينه
در
صد کلاه
دماغي که آن
در
سر آرد غرور
ز سرها تو کردي به شمشير دور
کله دار عالم توئي
در
جهان
که از توست بر سر کلاه مهان
چو
در
داد بيشي و پيشيت هست
سزد گر شوي بر کيان پيش دست
چو توفيق ما هر دو همره شود
سخن را يکي پايه
در
ده شود
به اين گل که ريحان باغ منست
در
ايوان تو شب چراغ منست
برآراي مجلس برافروز جام
که جلاب پخته ست
در
خون خام
تو مي خور بهانه ز
در
دوردار
مرا لب به مهرست معذوردار
به آن جام کارد
در
انديشه هوش
همه ساله مي خوردنت باد نوش
قران تو
در
گردش روزگار
ميفتاد چون چرخ گردان ز کار
دماغ فلک را به انديشه سفت
در
بستگيها گشاد از نهفت
زهر
در
بدانش دري درکشيد
وز آن جمله دريائي آمد پديد
صدف چون زهر گوهري گشت پر
پديد آمد از روم درياي
در
خبر يافتند از ره کين و مهر
که
در
هفت گنبد چه دارد سپهر
کنون کان نواحي ورق
در
نوشت
زمان گشت و زو نام دانش نگشت
يکي خرگه از شوشه سرخ بيد
در
آن خرگه افشانده خاک سپيد
دلش چون شدي سير ازين دامگاه
در
آن خرگه آوردي آرامگاه
دعا کردنش بين چه
در
پرده بود
همانا که شاهي دعا کرده بود
صفحه قبل
1
...
2602
2603
2604
2605
2606
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن