167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در کوي خرابات گذر ميکردم
    وين دلق بشر دوخت بدر ميکردم
  • در کوي خرابات نگاري ديدم
    عشقش به هزار جان و دل بخريدم
  • در هر فلکي مردمکي مي بينم
    هر مردمکش را فلکي مي بينم
  • لب ميگزدش عقل که گستاخ مرو
    گرچه در رحمت است زحمت ببريم
  • وز شب صفتان جانب مهتاب شديم
    با بيداران ز خويش در خواب شديم
  • همچون عسسان بجهد در نيمه شب
    مستند ولي چو روز ميدانندم
  • ز اول که حديث عاشقي بشنودم
    جان و دل و ديده در رهش فرسودم
  • يا سيل شکسته تا برودي بروم
    يا حرص که در عشوه سودي بروم
  • مي در ده و از دام جهانم به جهان
    امشب چو به روز من شکارت بردم
  • شب رفت و هنوز ما به خمار خوديم
    در دولت تو هميشه سر کار خوديم
  • و آنها که ز عشقشان نصيبي نبود
    هر شب ملک الموت در ايشانم
  • جانها همه غرقه اند در بحر مقيم
    يک قطره از او اميد و باقي همه بيم
  • مستند و خوشند و مي پرستند همه
    در عيب از اين وحشت و زندان که منم
  • چون در تو زديم دست از اين شادي را
    پس چون نزنين دست آري بزنيم
  • در آب کنم دست که مه را گيرم
    مه گويد من بر آسمان ميباشم
  • تو جان مني و ميدوم در پي تو
    جان را چو به دنباله کنم معذورم
  • گردان به هواي يار چون گردونيم
    ايزد داند در اين هوا ما چونيم
  • در من مي دم بنده دمهاي توام
    سرناي تو سرناي تو سرناي توام
  • گر دل طلبم در خم مويت بينم
    ور جان طلبم بر سر کويت بينم
  • از غايت تشنگي اگر آب خورم
    در آب همه خيال رويت بينم
  • کرديم قبول و من زرد ميترسم
    در خدمت تو ز چشم بد ميترسم
  • گر کوه شوي در آتشت بگدازيم
    ور بحر شوي تمام آبت بخوريم
  • گر کبر بخورده ام که سرمست توام
    مشتاب بکشتنم که در دست توام
  • گفتي که زمين حق فراخست فراخ
    اي جان به کجا روم که در دست توام
  • گر خار شدي گل از تو پنهان داريم
    ور گل گردي در آتشت بنشانيم
  • گفتم سگ نفس را مگر پير کنم
    در گردن او ز توبه زنجير کنم
  • او در تن چون خيال من شد چو خيال
    يعني که ز چشمها کنون دورتريم
  • لب بستم و صد نکته خموشت گفتم
    در گوش دل عشوه فروشت گفتم
  • در سر دارم آنچه به گوشت گفتم
    فردا بنمايم آنچه دوشت گفتم
  • ما از دو صفت ز کار بيکار شويم
    در دست دو خوي بد گرفتار شويم
  • ما باده ز خون دل خود مي نوشيم
    در خم تن خويش چو مي مي جوشيم
  • تا دور ابد جهان نبيند در خواب
    آن شبها را که ما به روز آورديم
  • ما برزگران اين کهن دشت نويم
    در کشته شادي همه غم ميدرويم
  • چون لاله کم عمر در اين دشت فنا
    تا سر زده از خاک ببادي گرويم
  • مردار همه نثار کرکس کرديم
    در قبله تو نماز واپس کرديم
  • در بحر غمي که ساحل و قعرش نيست
    نظاره گر آمديم و پست افتاديم
  • هر شعله کز آتش زنه عشق جهد
    در ما گيرد از آنکه ما سوخته ايم
  • با قاصد دشمنان خود ياريم
    ما دامن خود هميشه در خون داريم
  • مردم رغم عشق دمي در من دم
    تا زنده جاويد شوم زان يکدم
  • مگريز ز من که من خريدار توام
    در من بنگر که نور ديدار توام
  • در کار من آ که رونق کار توام
    بيزار مشو ز من که بازار توام
  • من بنده قرآنم اگر جان دارم
    من خاک در محمد مختارم
  • بگذر تو ز خورشيدي که آن بر فلک است
    خورشيد نگر که در زمين مي بينم
  • من سر بنهم در رهت اي کان کرم
    کامروز از تو اي صنم مست ترم
  • در پرده دل خيال تو رقص کند
    من رقص خوش از خيال تو آموزم
  • تا از صدف تن گهر دل سوزد
    در عالم جان بحر معاني شده ام
  • ديوانه و مست و لاابالي گشتم
    گوئيکه همه عمر در اين کار بدم
  • من همچو کسي نشسته بر اسب خام
    در وادي هولناک بگسسته لگام
  • ني رحم ترا که با رهي در سازي
    ني عقل مرا که از تو پرهيز کنم
  • در روزه چو روزي ده بيواسطه اي
    پس حلقه بگوش و بنده روزه شوم