167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • ترک غزل گير و نگر در ازل
    کز ازل آمد غم و سوداي من
  • بس کنم و رخت به ساقي دهم
    وز کف او گيرم در ثمين
  • زنگي غم بر در شادي روم
    روم مرا بازخر از زنگ من
  • چه اطلس ها که پوشيدند در باغ
    از آن خياط بي مقراض و سوزن
  • ندا زد در عدم حق کاي رياحين
    برون رفتند آن سردان ز مسکن
  • سماع است و هزاران حور در باغ
    همي کوبند پا بر گور بهمن
  • گر ز آنک مرا زين جان بکشي
    من غرقه شوم در عين خوشي
  • اي شعشعه نور فلق در قبه ميناي تو
    پيمانه خون شفق پنگان خون پيماي تو
  • اي جان ها ديدارجو دل ها همه دلدارجو
    اي برگشاده چارجو در باغ باپهناي تو
  • اي ماه سيمين منطقه با عشق داري سابقه
    وي آسمان هم عاشقي پيداست در سيماي تو
  • گر تا قيامت بشمرم در شرح رويت قاصرم
    پيموده کي تاند شدن ز اسکره عمان تو
  • شعشاع ماه چارده از پرتو رخسار او
    هم جعدهاي عنبرين در طره شمشاد از او
  • در تبريز شمس دين هست چراغ هر سحر
    طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو
  • در طلبم خيال تو دوش ميان انجمن
    مي نشناخت بنده را مي نگريست رو به رو
  • من که ستيزه روترم در طلب لقاي تو
    بدهم جان بي وفا از جهت وفاي تو
  • در اين بازار طراران زاهدشکل بسيارند
    فريبندت اگر چه اهل و باعقل متيني تو
  • هر شش جهتم اي جان منقوش جمال تو
    در آينه درتابي چون يافت صقال تو
  • آيينه تو را بيند اندازه عرض خود
    در آينه کي گنجد اشکال کمال تو
  • خورشيد ز خورشيدت پرسيد کيت بينم
    گفتا که شوم طالع در وقت زوال تو
  • در بحر حيات حق خوردي تو يکي غوطه
    جان ابدي ديدي جان گشت وبال تو
  • صد حلقه زرين بين در گوش جهان اکنون
    از لطف جواب تو وز ذوق سؤال تو
  • صد چرخ طواف آرد بر گرد زمين تو
    صد بدر سجود آرد در پيش هلال تو
  • از شوق عتاب تو آن آدم بگزيده
    از صدر جنان آمد در صف نعال تو
  • او آمد در خانه ما جمله چو ديوانه
    اندر طلب آن مه رفته به ميان کو
  • آميخته شد بانگش با بانگ همه زان سان
    پيدا نشود بانگش در غلغله شان يک مو
  • در عالم خارستان بسيار سفر کردم
    اکنون بکش از پايم خاري من و خاري تو
  • بخرام چنين نازان در حلقه جانبازان
    اي رفته برون از جا آخر به کجايي تو
  • هر چند که استادي داد دو جهان دادي
    در دست کي افتادي زان طرفه خبر برگو
  • با صبر تويي محرم روسخت تويي در غم
    شمشير زبان برکش وز صبر و سپر برگو
  • اندر ظلمات است خضر در طلب آب
    کان عين حيات خوش فواره ما کو
  • ما مشت گلي در کف قدرت متقلب
    از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو
  • کند با او به هر دم يک صفت يار
    ز جمله بسکلد در اضطرار او
  • شنيدي فضل شمس الدين تبريز
    نداري ديده در اقرار مي رو
  • اگر عالم شود گريان تو را چه
    نظر کن در مه خندان و مي رو
  • کلوخي بر لب خود مال با خلق
    شکر را گير در دندان و مي رو
  • کيست آن مه خداوند شمس تبريز
    درآ در ظل آن سلطان و مي رو
  • پيمبر را چو پرده کرده در پيش
    پس آن پرده مي گويد پيام او
  • همه اويان چو خاشاکي نمايند
    چو بوي خود فرستد در مشام او
  • حديثت در دهان جان نگنجد
    حديثت از زبان گويم زهي رو
  • همه عالم ز نورت لعل در لعل
    به پيش تو ز کان گويم زهي رو
  • به پيش اين چنين داناي اسرار
    کژي در دل نهان گويم زهي رو
  • برهنه شو ز حرف و بحر در رو
    چو بانگ بحر دان گفتار از اين سو
  • چرايم شمس تبريزي چو شيدا
    به گرد بام و در از شيوه تو
  • در آن دريا مرو بي امر دريا
    نمي ترسي براي تو ضمان کو
  • هر آن جسمي که از لطفش نظر يافت
    نظيرش در ولايت هاي جان کو
  • به پيشاني جانا داغ مهرش
    کسي بي داغ مهرش در قران کو
  • خداوند شمس دين از بهر الله
    که لايق در ثناي او دهان کو
  • چو چشمت بست آن جادوي استاد
    درآ در آب جو و آب مي جو
  • ز کوي عشق مي آيد ندايي
    رها کن کو و کو دررو در اين کو
  • گريزان درد و دارو در پي تو
    زهي لطف و زهي احسان و دارو