167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

مثنوي معنوي

  • گويد ار آيم به قدر يک کمان
    من به سوي تو بسوزم در زمان
  • اين ترازو بهر اين بنهاد حق
    تا رود انصاف ما را در سبق
  • آن عدو در خانه آن کور دل
    او شده اطفال را گردن گسل
  • از گر آن احمقان طوفان نوح
    کرد ويران عالمي را در فضوح
  • عقل ديگر بخشش يزدان بود
    چشمه آن در ميان جان بود
  • عقل تحصيلي مثال جويها
    کان رود در خانه اي از کويها
  • آيد و منعش کند وا داردش
    عقل چون شحنه ست در نيک و بدش
  • هم چو گربه باشد او بيدارهوش
    دزد در سوراخ ماند هم چو موش
  • در هر آنجا که برآرد موش دست
    نيست گربه يا که نقش گربه است
  • صاحبش در پي دوان کاي خيره سر
    هر طرف گرگيست اندر قصد خر
  • کودکان گرچه به يک مکتب درند
    در سبق هر يک ز يک بالاترند
  • باز صف گوشها را منصبي
    در سماع جان و اخبار و نبي
  • اين زمان گر بست نفس ساحرش
    گفت تو سودش کند در آخرش
  • خلق را بنگر که چون ظلماني اند
    در متاع فانيي چون فاني اند
  • چشم اين زندانيان هر دم به در
    کي بدي گر نيستي کس مژده ور
  • بر زمين پهلوت را آرام نيست
    دان که در خانه لحاف و بستريست
  • گر مثل خواهي به جعفر در نگر
    داد حق بر جاي دست و پاش پر
  • در حضور مصطفاي قندخو
    چون ز حد برد آن عرب از گفت و گو
  • مرد برنا زان شراب زودگير
    در ميان راه مي افتد چو پير
  • عقل چون شحنه ست چون سلطان رسيد
    شحنه بيچاره در کنجي خزيد
  • عقل را سيل تحير در ربود
    زان قوي تر گفت که اول گفته بود
  • آن مريدان جمله ديوانه شدند
    کاردها در جسم پاکش مي زدند
  • پيش او آمد هزاران مرد و زن
    کاي دو عالم درج در يک پيرهن
  • زانک بي خود فاني است و آمنست
    تا ابد در آمني او ساکنست
  • او نه اينست و نه آن او ساده است
    نقش تو در پيش تو بنهاده است
  • چون رسيد اينجا سخن لب در ببست
    چون رسيد اينجا قلم درهم شکست
  • تا نيايد بر ولا ناگه بلا
    ترس ترسان رو در آن مکمن هلا
  • ترس جان در وقت شادي از زوال
    زان کنار بام غيبست ارتحال
  • لاجرم بسيارگو شد از نشاط
    مست ادب بگذاشت آمد در خباط
  • عقل او را آزمودم بارها
    کرد پيري آن جوان در کارها
  • آن مقلد چون نداند جز دليل
    در علامت جويد او دايم سبيل
  • دست در وي زد چو کور اندر دليل
    تا بدو بينا شد و چست و جليل
  • عقل کامل نيست خود را مرده کن
    در پناه عاقلي زنده سخن
  • در کليله خوانده باشي ليک آن
    قشر قصه باشد و اين مغز جان
  • در وضو هر عضو را وردي جدا
    آمدست اندر خبر بهر دعا
  • اي ز تو کس گشته جان ناکسان
    دست فضل تست در جانها رسان
  • آن يکي در وقت استنجا بگفت
    که مرا با بوي جنت دار جفت
  • هم چو آهو کز پي او سگ بود
    مي دود تا در تنش يک رگ بود
  • خواب خرگوش و سگ اندر پي خطاست
    خواب خود در چشم ترسنده کجاست
  • خويشتن افکند در درياي ژرف
    که نيابد حد آن را هيچ طرف
  • ناگهان رفت او وليکن چونک رفت
    مي ببايستم شدن در پي بتفت
  • تو نگشتي سير زانها در زمن
    هم نگردي سير از اجزاي من
  • اول آن پند هم در دست تو
    ثانيش بر بام کهگل بست تو
  • آنچنان که وقت زادن حامله
    ناله دارد خواجه شد در غلغله
  • پند گفتن با جهول خوابناک
    تخت افکندن بود در شوره خاک
  • دام افکندند و اندر دام ماند
    احمقي او را در آن آتش نشاند
  • آب بي حد جويم و آمن شوم
    تا ابد در امن و صحت مي روم
  • عقل را گر اره اي سازد دو نيم
    هم چو زر باشد در آتش او بسيم
  • در غريبي خوار و درويش و خلق
    که ندانستي سپاس ما و حق
  • گفت حاشا که بود با آن مليک
    در خداوندي کسي ديگر شريک