نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
مثنوي معنوي
گويد ار آيم به قدر يک کمان
من به سوي تو بسوزم
در
زمان
اين ترازو بهر اين بنهاد حق
تا رود انصاف ما را
در
سبق
آن عدو
در
خانه آن کور دل
او شده اطفال را گردن گسل
از گر آن احمقان طوفان نوح
کرد ويران عالمي را
در
فضوح
عقل ديگر بخشش يزدان بود
چشمه آن
در
ميان جان بود
عقل تحصيلي مثال جويها
کان رود
در
خانه اي از کويها
آيد و منعش کند وا داردش
عقل چون شحنه ست
در
نيک و بدش
هم چو گربه باشد او بيدارهوش
دزد
در
سوراخ ماند هم چو موش
در
هر آنجا که برآرد موش دست
نيست گربه يا که نقش گربه است
صاحبش
در
پي دوان کاي خيره سر
هر طرف گرگيست اندر قصد خر
کودکان گرچه به يک مکتب درند
در
سبق هر يک ز يک بالاترند
باز صف گوشها را منصبي
در
سماع جان و اخبار و نبي
اين زمان گر بست نفس ساحرش
گفت تو سودش کند
در
آخرش
خلق را بنگر که چون ظلماني اند
در
متاع فانيي چون فاني اند
چشم اين زندانيان هر دم به
در
کي بدي گر نيستي کس مژده ور
بر زمين پهلوت را آرام نيست
دان که
در
خانه لحاف و بستريست
گر مثل خواهي به جعفر
در
نگر
داد حق بر جاي دست و پاش پر
در
حضور مصطفاي قندخو
چون ز حد برد آن عرب از گفت و گو
مرد برنا زان شراب زودگير
در
ميان راه مي افتد چو پير
عقل چون شحنه ست چون سلطان رسيد
شحنه بيچاره
در
کنجي خزيد
عقل را سيل تحير
در
ربود
زان قوي تر گفت که اول گفته بود
آن مريدان جمله ديوانه شدند
کاردها
در
جسم پاکش مي زدند
پيش او آمد هزاران مرد و زن
کاي دو عالم درج
در
يک پيرهن
زانک بي خود فاني است و آمنست
تا ابد
در
آمني او ساکنست
او نه اينست و نه آن او ساده است
نقش تو
در
پيش تو بنهاده است
چون رسيد اينجا سخن لب
در
ببست
چون رسيد اينجا قلم درهم شکست
تا نيايد بر ولا ناگه بلا
ترس ترسان رو
در
آن مکمن هلا
ترس جان
در
وقت شادي از زوال
زان کنار بام غيبست ارتحال
لاجرم بسيارگو شد از نشاط
مست ادب بگذاشت آمد
در
خباط
عقل او را آزمودم بارها
کرد پيري آن جوان
در
کارها
آن مقلد چون نداند جز دليل
در
علامت جويد او دايم سبيل
دست
در
وي زد چو کور اندر دليل
تا بدو بينا شد و چست و جليل
عقل کامل نيست خود را مرده کن
در
پناه عاقلي زنده سخن
در
کليله خوانده باشي ليک آن
قشر قصه باشد و اين مغز جان
در
وضو هر عضو را وردي جدا
آمدست اندر خبر بهر دعا
اي ز تو کس گشته جان ناکسان
دست فضل تست
در
جانها رسان
آن يکي
در
وقت استنجا بگفت
که مرا با بوي جنت دار جفت
هم چو آهو کز پي او سگ بود
مي دود تا
در
تنش يک رگ بود
خواب خرگوش و سگ اندر پي خطاست
خواب خود
در
چشم ترسنده کجاست
خويشتن افکند
در
درياي ژرف
که نيابد حد آن را هيچ طرف
ناگهان رفت او وليکن چونک رفت
مي ببايستم شدن
در
پي بتفت
تو نگشتي سير زانها
در
زمن
هم نگردي سير از اجزاي من
اول آن پند هم
در
دست تو
ثانيش بر بام کهگل بست تو
آنچنان که وقت زادن حامله
ناله دارد خواجه شد
در
غلغله
پند گفتن با جهول خوابناک
تخت افکندن بود
در
شوره خاک
دام افکندند و اندر دام ماند
احمقي او را
در
آن آتش نشاند
آب بي حد جويم و آمن شوم
تا ابد
در
امن و صحت مي روم
عقل را گر اره اي سازد دو نيم
هم چو زر باشد
در
آتش او بسيم
در
غريبي خوار و درويش و خلق
که ندانستي سپاس ما و حق
گفت حاشا که بود با آن مليک
در
خداوندي کسي ديگر شريک
صفحه قبل
1
...
2384
2385
2386
2387
2388
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن