167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • گر داشت بر زمرد و لؤلؤ چرا کنون
    در باغ رزم شاخ بسد گشت بار تيغ
  • در ظل فتح يابد عالم لباس امن
    چون شد برهنه چهره خورشيدوار تيغ
  • دست زمانه ياره شاهي نيفکند
    در بازويي که آن نکشيدست بار تيغ
  • از تيغ بي قرار گشايد قرار ملک
    جز در دل حسود مباد قرار تيغ
  • سر سبز باد تيغ که در موت احمرست
    جان عدوي ملک شه از انتظار تيغ
  • سلطان علاء دولت کز يمن دولتش
    در ضبط دين و دنيا عالي است کار تيغ
  • بوسه دهد سپهر بر آن دست فرخش
    چون آرزوي تيغ نهد در کنار تيغ
  • زهي در بزرگي جهان را شرف
    زهي از بزرگان زمان را خلف
  • ز بهر معاني چون در تو
    همه گوش کرديم همچون صدف
  • ستايش کني مر مرا در سخن
    گهر مي دهي مر مرا يا خزف
  • نمايند در چشم من همچنانک
    کشيده ز شطرنج بر تخته صف
  • اي روزگار تو نسب روزگار ملک
    پرورد روزگار تو را در کنار ملک
  • چون تو نديد هيچ ملک ملک در جهان
    زيبد که باشد از تو همه افتخار ملک
  • تا ملک را به حمله برانگيختي نماند
    در ديده ملوک زمانه غبار ملک
  • يمن است و يسر حاصل تو تا يمين تو
    در قبضه تصرف دارد يسار ملک
  • ملک ملوک عصر به خنجر شکار کن
    مگذار يک ملک را در مرغزار ملک
  • در حضرت تو تا ز تو دولت جمال يافت
    هم با بهار سال درآمد بهار ملک
  • سپهرست و ماهست و مهرست و شاه
    به يکجا در ايوان خسرو ملک
  • نکوشد که خلق جهان غرقه شد
    در انعام و احسان خسرو ملک
  • گشته ام چون عطارد اندر حوت
    ور چه بودم چو ماه در خرچنگ
  • آتش گوهرم به خاطر و طبع
    حبس از آن باشدم همي در سنگ
  • هر زمان در سرايي از محنت
    باره بخت تو ندارد تنگ
  • غبار خنگ تو در ديده پلنگ شدست
    ازين سبب متکبر بود هميشه پلنگ
  • چو گوگرد زد محنتم آذرنگ
    که در خاکم افکند چو بادرنگ
  • چرا ناسپاسي کنم زين حصار
    چو در من بيفزود فرهنگ و هنگ
  • يقين دان تو مسعود کاين شعر تو
    يکي سنگ شد در ترازوي سنگ
  • عيشي در انده تيره چو گل
    طبعي از دانش روشن چو رنگ
  • نه نه از عمر نداري اميد
    نه نه در دهر نداري درنگ
  • هميشه دشمن مالست شاه دشمن مال
    يکيست او را در بزم و رزم دشمن و مال
  • نهاده بر فلک مفخرت به قدر قدم
    نشانده در چمن مملکت به عدل نهال
  • هماي رامش در بزم او برآرد پر
    هژبر فتنه به رزمش بيفکند چنگال
  • ز تيغ دستان بر کوهها گرفته طريق
    ز باد پايان در دشت ها نمانده مجال
  • جبال جنگي در موکبش روان که به زخم
    به روز معرکه از بيخ بر کنند جبال
  • غضايري که اگر زنده باشدي امروز
    به شعر من کندي فخر در همه احوال
  • همي چه گويد بنگر در آن قصيده شکر
    که مي نمايد از آن زر بيکرانه ملال
  • گهي به نثر فشانم و لفظ در ثمين
    گهي به نظم نمايم ز طبع سحر حلال
  • زهي بزرگي کت هست بر سپهر محل
    زهي کريمي کت نيست در زمانه همال
  • زوال دشمن دين در کمال دولت تست
    کمال دولت شاهيت را مباد زوال
  • درين حصار و در آن سمج تاريم که همي
    نيارد آمد نزديک من ز دوست خيال
  • چه تنگ روزي مردم که چرخ هر ساعت
    در افکند به ترازوي روزيم مثقال
  • ز پيش آنکه زادرار تو بگشتم حال
    نشسته بودم با مرگ در جدال و قتال
  • چو نوعروسان دادي مرا جهاز که هست
    چو نوعروسان پايم ز بند در خلخال
  • شود به آب گشوده گلو و حيلت چيست
    که در گلوي من آويخته است آب زلال
  • هميشه باد بقاي تو در کمال شرف
    وزان کمال و شرف دور باد چشم زوال
  • باد گشتي و ابر در شب و روز
    که ز راندن تو را نبود ملال
  • شاد باش اي سکندر ثاني
    در جهان بي نظيري از اشکال
  • راه در بر گرفته اند چو باد
    روي داده سوي قفار و جبال
  • تو طرب جوي زانکه دشمن دين
    به همه حال در همه احوال
  • در تنش گشته آتش سوزان
    شربتي گر خورد ز آب زلال
  • تو ز شادي او و رامش او
    بزمي آراسته کني در حال