167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • يا از در عاشقان درون آي
    يا از دل طالبان برون شو
  • آن يار که عهد دوستاري بشکست
    مي رفت و منش گرفته دامان در دست
  • بي تو همه هيچ نيست در ملک وجود
    ور هيچ نباشد چو تو هستي همه هست
  • خيزم بروم چو صبر نامحتملست
    جان در قدمش کنم که آرام دلست
  • چون حال بدم در نظر دوست نکوست
    دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
  • شب نيست که چشمم آرزومند تو نيست
    وين جان به لب رسيده در بند تو نيست
  • مقراض به دشمني سرش برمي داشت
    پروانه به دوستيش در پا مي مرد
  • بر مرده صد ساله اگر برگذرد
    در حال ز خاک تيره سر بردارد
  • اي باد چو عزم آن زمين خواهي کرد
    رخ در رخ يار نازنين خواهي کرد
  • آن را که جمال ماه پيکر باشد
    در هرچه نگه کند منور باشد
  • آيينه به دست هرکه ننمايد نور
    از طلعت بي صفاي او در باشد
  • آن را که نظر به سوي هر کس باشد
    در ديده صاحبنظران خس باشد
  • قاضي به دو شاهد بدهد فتوي شرع
    در مذهب عشق شاهدي بس باشد
  • هر سرو که در بسيط عالم باشد
    شايد که به پيش قامتت خم باشد
  • گر دست تو در خون روانم باشد
    منديش که آن دم غم جانم باشد
  • آهو بره را که شير در پي باشد
    بيچاره چه اعتماد بر وي باشد؟
  • نگذاشت که آفتاب بر من تابد
    آن سايه گران چو ابر در پيش آمد
  • در خرقه توبه آمدم روزي چند
    چشمم به دهان واعظ و گوش به پند
  • گويند مرو در پي آن سرو بلند
    انگشت نماي خلق بودن تا چند؟
  • محبوب که تازيانه در سر شکند
    به زانکه ببيند و عنان برشکند
  • در مذهب عشق هر که جاني دارد
    روي دل ازو به هر که دنيي نکند
  • ياري دارند مثل و مانندش نيست
    در دنيي و آخرت هم او مي خواهند
  • من دوش قضا يار و قدر پشتم بود
    نارنج زنخدان تو در مشتم بود
  • سوداي تو از سرم به در مي نرود
    نقشت ز برابر نظر مي نرود
  • چون صورت خويشتن در آيينه بديد
    وان کام و دهان و لب و دندان لذيذ