167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • بار سر چند کشم بي سر زلفت بردوش
    وقت آنست که در پاي عزيزت فکنم
  • چون سر از خوابگه خاک برآرم در حشر
    بچکد خون جگر گر بفشاري کفنم
  • پيرهن پاره کنم تا تو ببيني از مهر
    تن چون تار قصب تافته در پيرهنم
  • گلي به رنگ تو در بوستان نمي بينم
    باعتدال تو سروي روان نمي بينم
  • شبم بطلعت او روز مي شود ور ني
    در آفتاب فروغي چنان نمي بينم
  • مگر ميان ضعيفش تن نحيف منست
    که هيچ هستي ازو در ميان نمي بينم
  • بينم دو جهان يکموي از حلقه گيسويش
    وز گيسوي او موئي در شانه نمي بينم
  • از خويش ز بيخويشي بيگانه شدم ليکن
    جز خويش در آن حضرت بيگانه نمي بينم
  • هر چند که جانانه در ديده باز آيد
    تا ديده نمي دوزم جانانه نمي بينم
  • منکه در مصر چو يعقوب عزيزم دارند
    چه نشينم ز پي يوسف کنعان بروم
  • بعد از اين قافله در راه بکشتي گذرد
    چو من دلشده با ديده گريان بروم
  • خضر سيراب و من تشنه جگر در ظلمات
    چون سکندر ز لب چشمه حيوان محروم
  • آن نگيني که بدو بود ممالک بر پاي
    در کف ديو فتادست و سليمان محروم
  • خاشه چينان زمين روب سراپرده انس
    همه در بندگي و بنده ازينسان محروم
  • از سهي سرو که در راستيش همتا نيست
    صفت قامت دلجوي شما مي شنوم
  • آن سوادي که بود نسخه آن در ظلمات
    شرحش از سنبل هندوي شما مي شنوم
  • مي کنم ناله و فرياد ولي از در و کوه
    سخن سخت بهنگام صدا مي شنوم
  • گهي کز آتش دل آه مي زند خواجو
    در آن نفس همه بوي کباب مي شنوم
  • کار ما را مکن آشفته و مفکن در پاي
    که پريشان سر زلف سيه کار توايم
  • پيرانه سر به عشق جوانان شديم فاش
    وز عقل پير و بخت جوان در گذشته ايم
  • چون موي گشته ايم وليکن گمان مبر
    کز شاهدان موي ميان در گذشته ايم
  • خرقه صوفي بخون چشم ساغر شسته ايم
    دين و دنيا در سر جام مصفا کرده ايم
  • وصف گلزار جمالت در گلستان خوانده ايم
    بلبل شوريده را سرمست و شيدا کرده ايم
  • هرشبي از مهر رخسار تو تا هنگام صبح
    ديده اختر فشانرا در ثريا کرده ايم
  • چون ما بکفر زلف تو اقرار کرده ايم
    تسبيح و خرقه در سر زنار کرده ايم