167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • زهي ز باده لعلت در آتش آب زلال
    يکي ز حلقه بگوشان حاجب تو هلال
  • نداي عشق چو در داد خال مشکينت
    بگوش جان من آمد ز روضه بانگ بلال
  • کي شکيبد دلم از چشمه نوشت هيهات
    تشنه در باديه چون بگذرد از آب زلال
  • گر بود شوق حرم بعد منازل سهلست
    هجر در راه حقيقت نکند منع وصال
  • زهي گرفته خور از طلعت تو فال جمال
    نشانده قد تو در باغ جان نهال جمال
  • هواي يار همائي بلند پروازست
    که در دلم طيران مي کند ببال جمال
  • چو ريش خستگانرا مرهم از تست
    مکن در کار مسکينان تغافل
  • بسا که در غم عشق تو ابن مقله چشمم
    نوشت بر ورق زر بسيم ناب رسائل
  • زبان خامه قلم گشت در بيان جدائي
    نرفت قصه بپايان و رفت عمر بباطل
  • دلم مريد مرادست و ديده رهبر دل
    سرم فداي خيال و خيال در سر دل
  • کمند زلف ترا گر رسن دراز آمد
    در آن مپيچ که دارد گذر بچنبر دل
  • دلم چگونه نمايد قرار در صف عشق
    چنين که زلف تو بشکست قلب لشکر دل
  • تو آن خجسته هماي بلند پروازي
    که در هواي تو پر مي زند کبوتر دل
  • چگونه در دل تنگم قرار گيرد صبر
    که مي زند سر زلف تو حلقه بردل
  • ابروت هلال غره مه
    مهرت خور جان و در خور دل
  • ساقي بده آن مئي که در جام
    هست آب روان آذر دل
  • جانم از دست دل ار غرقه خون جگرست
    خون جان من دلسوخته در گردن دل
  • اگر چه بر گذرت سائلان بسي هستند
    چو آب ديده ما نيست در رهت سائل
  • مفارقت متصور کجا شود ما را
    که نيست هر دو جان در ميان ما حائل
  • کسي که در حرم جان وطن کند خواجو
    بود هر آينه از ساکنان کعبه دل
  • مقاربت نشود مرتفع ببعد منازل
    که بعد در ره معني نه مانعست و نه حائل
  • در آن مصاف که جان تازه گردد از لب خنجر
    قتيل عشق نميرد مگر بغيبت قاتل
  • کسي که خاک شود در ميان بحر مودت
    گمان مبر که برد باد ازو غبار بساحل
  • نواي نغمه خواجو شنو به گاه صبوحي
    چنانکه وقت سحر در چمن خروش عنادل
  • ره چون برم به کويت زانرو که نادر افتد
    در آشيان عنقا کرده ذباب منزل