167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عراقي

  • شد سبو ظرف آب در تحقيق
    عجب اين است کاب عين سبوست
  • در رخش روي دوست مي بينم
    ميل من با جمال او زآن روست
  • که به غير از تو در جهان کس نيست
    جز تو موجود جاودان کس نيست
  • مرغ جان من شکسته درون
    در هواي تو مي کند پرواز
  • در حقيقت بجز تو نيست کسي
    گر چه پوشيده اي لباس مجاز
  • که به غير از تو در جهان کس نيست
    جز تو موجود جاودان کس نيست
  • هاتف غيب گفت در گوشم
    که: به تحقيق بشنو اي گفتار
  • که به غير از تو در جهان کس نيست
    جز تو موجود جاودان کس نيست
  • هر دو در روي خويش فتنه شدند
    هر دو با هم شدند مست و خراب
  • در خرابات عاشقي با هم
    هر دو خوردند بي قدح مي ناب
  • هر که را هست ديده بيدار
    نرود چشم بخت او در خواب
  • که به غير از تو در جهان کس نيست
    جز تو موجود جاودان کس نيست
  • که به غير از تو در جهان کس نيست
    جز تو موجود جاودان کس نيست
  • در سر زلف يار دل بنديم
    تا به روز آيد آخر اين شب تار
  • از صفاي مي و لطافت جام
    در هم آميخت رنگ جام و مدام
  • سريان حيات در عالم
    چون مي و جام فهم کن تو مدام
  • غرق آبيم و آب مي جوييم
    در وصاليم و بي خبر ز وصال
  • آفتاب اندرون خانه و ما
    در بدر مي رويم، ذره مثال
  • گنج در آستين و مي گرديم
    گرد هر کوي بهر يک مثقال
  • در ده، اي ساقي، از لبت جامي
    کز نهاد خودم گرفت ملال
  • در چنين حال شايد ار گويم
    گر چه باشد به نزد عقل محال
  • کي توان کرد در خم زلفت
    خويشتن را ز خود نهان روشن؟
  • چه حديث است در جهان؟ که شنيد
    سخن سرش از سخن پرداز
  • مي نمايد که هست و نيست جهان
    جز خطي در ميان نور و ظلم
  • در نيايد به چشم تو دو جهان
    کي به چشم تو اندر آيد خواب؟
  • پيش ازين بي رخت چه بود جهان؟
    سايه اي در عدم سراي خراب
  • مهر چون سايه از ميان برداشت
    ما چه باشيم در ميان؟ درياب
  • گر صد است، ار هزار، جمله يکي است
    در نيايد بجز يکي به حساب
  • مي توان آنچه هست و بود و بود
    در رخ او يکان يکان ديدن
  • در خم زلف او، چه خوش باشد
    دل گم گشته ناگهان ديدن!
  • مهر جانان به چشم جان بنگر
    در ميان گمان يقين چه خوش است؟
  • آنکه اندر جهان نمي گنجد
    در ميان دل حزين چه خوش است ؟
  • تا فشاند بر آستان درش
    عاشقي جان در آستين چه خوش است ؟
  • در جهان غير او نمي بينم
    دلم امروز هم برين چه خوش است؟
  • مي بين رخ جان فزاي ساقي
    در جام جهان نماي باقي
  • اين جام بسر نرفت و زين فيض
    گشت آب حيات در جهان عام
  • و آن کس که هنوز در خمار است
    هم مست شود ولي به ايام
  • در صومعه چند ديگ سودا
    پختيم؟ و هنوز کار ما خام
  • در ميکده نيز روزکي چند
    بنشين تو ز وقت روز تا شام
  • مي بين رخ جان فزاي ساقي
    در جام جهان نماي باقي
  • مفتاح جهان گشا به دست آر
    بگشا در اين طلسم محکم
  • ورنه، کم نام و ننگ خود گير
    ميزن در ميکده دمادم
  • چون بگشايند ناگه آن در
    بگشاي دو چشم شاد و خرم
  • مي بين رخ جان فزاي ساقي
    در جام جهان نماي باقي
  • گر در نظر تو کثرت آيد
    وحدت بود آن، ولي به اطوار
  • مي بين رخ جان فزاي ساقي
    در جام جهان نماي باقي
  • صحراي وجود گشت در حال
    هر کتم عدم، که پي سپر کرد
  • مي جست نشان صورت خود
    چون در دل تنگ ما نظر کرد
  • وا يافت امانت خود آنجا
    آنگه چو نظر به بام و در کرد
  • در جان پوشيد و باز خود را
    آن بار لباس مختصر کرد