167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ويس و رامين

  • به گنجش در چه دارد مرد گنجور
    بجز رود و سرود و چنگ و طنبور
  • روانم نه چنان در آتش افتاد
    که آيد هيچ پند او را به فرياد
  • دل من نه چنان در مهر بشکست
    که داند مردم او را باز پيوست
  • پس آنگه گوي در ميدان فگندند
    به چوگان گوي بر کيوان فگندند
  • چرا خواني ز يزدان خيره فرياد
    که در گيتي بهشت خود ترا داد
  • بگفت اي دايه تا کي يافه گويي
    ز ناداني در آتش آب جويي
  • منم با يار در صدکار بي کار
    به گاه مهر با صد يار بي يار
  • بخاصه مرو در شهر خراسان
    چنان آمد که اندر سال نيسان
  • نگه کرد آن شکفته دشت و در ديد
    جهان چون روي ويس سيمبر ديد
  • رز اندر رز شکفته باغ در باغ
    ز خوبي و خوشي وي را که و راغ
  • نگر تا ويس چون آزرم برداشت
    کجا در مهر چون شيران جگر داشت
  • من اينجا دل نهادستم به ناکام
    که هستم گوروار افتاده در دام
  • ترا از بهر رامين مي پرستم
    که دل در مهر آن بي مهر بستم
  • دلش در تن چو آتش گشت سوزان
    تنش از کينه شد چون بيد لرزان
  • چو گنجي بود در بندي نهاده
    به هرکس بسته بر رامين گشاده
  • کنون سه راه در پيشت نهادست
    به هرجايي که خواهي ره گشادست
  • اميدت را پديد آمد نشاني
    از آن سو کت نبد در دل گماني
  • چو مه در هر زباني گشته نامي
    چو جان بر هر دلي گشته گرامي
  • چنان در خرمي گيتي گذاريم
    که هرگز يکدگر را ياد ناريم
  • بدو گفت اين به گنجوري دگر ره
    که باشد در شبستانت ز من به
  • همه کس دل در آن تيمار بسپرد
    تو گفتي سيل هجران دل همي برد
  • نگارين روي آن دلبر تو ديدي
    مرا در دام عشقش تو کشيدي
  • تو پيش ويس جان خود سپرده
    هميدون ويس در چشم تو مرده
  • اگر پند مرا در گوش گيري
    ازو بسيار گونه هوش گيري
  • نگردي بيش ازين پيرامن ويس
    که پس کشته شوي در دامن ويس
  • همي داد اين پيام شکرآلود
    وليکن در دلش چيزي دگر بود
  • خوشا راها که باشد راه ايشان
    که دارند در سفر هنجار جانان
  • همه کام جهان در دل شکسته
    دل از کام و لبان از خنده بسته
  • نشسته روز و شب بالاي ايوان
    بمانده چشم در راه خراسان
  • ز شادي هر دو چون گل برشکفتند
    گرفته دست هم در خانه رفتند
  • من و تو روز در شادي گذاريم
    ز فردا هيچ گونه ياد ناريم
  • به روز پاک جام نوش گيريم
    به شب معشوق در آغوش گيريم
  • زمستان بود و سرماي کهستان
    دو عاشق مست و خرم در شبستان
  • يکي زن چون بود با دو برادر
    چه باشد در جهان زين ننگ بدتر
  • برادر را مکش زن را گسي کن
    کليد مهر در دست کسي کن
  • يکي را برگزين و دل برو نه
    کليد گنجها در دست او ده
  • اگرچه هست ويسه خواهر تو
    زن من چون نشنيد در بر تو
  • همي تا تو دلير و شيرمردي
    نديدم در جهان نامي که کردي
  • چو در ميدان شوي با هم نبردان
    گريزي چون زنان از پيش مردان
  • همي شيري کني در کشور ماه
    ازو رفته زبون داردت روباه
  • ازيرا برد ويسم را ز گوراب
    که من بودم بسان مست در خواب
  • اگر من بودمي در کشور ماه
    نبردي ويس را هرگز شهنشاه
  • بيارم ويس را بي کفش و چادر
    پياده چون سگان در پيش لشکر
  • نشانده خواهرم را در شبستان
    برون کرده به دي ماه زمستان
  • ميان ما همي کينه نبايد
    که کين با دوستي در خور نيايد
  • اگر فرمان دهي فرمانپرستم
    مرو را در زمان زي تو فرستم
  • اگر عقلت مرا نيکو بسنجد
    بداند کاين سخن در من نگنجد
  • سخن اکنون ز نام خويش گوييم
    که هر يک در هنرها نام جوييم
  • چه گوهر چه سخن دانگي نيرزند
    در آن ميدان که گردان کينه ورزند
  • چو پيگ از نزد ويرو شد بر شاه
    مرو را يافت با لشکرش در راه