نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ويس و رامين
به گنجش
در
چه دارد مرد گنجور
بجز رود و سرود و چنگ و طنبور
روانم نه چنان
در
آتش افتاد
که آيد هيچ پند او را به فرياد
دل من نه چنان
در
مهر بشکست
که داند مردم او را باز پيوست
پس آنگه گوي
در
ميدان فگندند
به چوگان گوي بر کيوان فگندند
چرا خواني ز يزدان خيره فرياد
که
در
گيتي بهشت خود ترا داد
بگفت اي دايه تا کي يافه گويي
ز ناداني
در
آتش آب جويي
منم با يار
در
صدکار بي کار
به گاه مهر با صد يار بي يار
بخاصه مرو
در
شهر خراسان
چنان آمد که اندر سال نيسان
نگه کرد آن شکفته دشت و
در
ديد
جهان چون روي ويس سيمبر ديد
رز اندر رز شکفته باغ
در
باغ
ز خوبي و خوشي وي را که و راغ
نگر تا ويس چون آزرم برداشت
کجا
در
مهر چون شيران جگر داشت
من اينجا دل نهادستم به ناکام
که هستم گوروار افتاده
در
دام
ترا از بهر رامين مي پرستم
که دل
در
مهر آن بي مهر بستم
دلش
در
تن چو آتش گشت سوزان
تنش از کينه شد چون بيد لرزان
چو گنجي بود
در
بندي نهاده
به هرکس بسته بر رامين گشاده
کنون سه راه
در
پيشت نهادست
به هرجايي که خواهي ره گشادست
اميدت را پديد آمد نشاني
از آن سو کت نبد
در
دل گماني
چو مه
در
هر زباني گشته نامي
چو جان بر هر دلي گشته گرامي
چنان
در
خرمي گيتي گذاريم
که هرگز يکدگر را ياد ناريم
بدو گفت اين به گنجوري دگر ره
که باشد
در
شبستانت ز من به
همه کس دل
در
آن تيمار بسپرد
تو گفتي سيل هجران دل همي برد
نگارين روي آن دلبر تو ديدي
مرا
در
دام عشقش تو کشيدي
تو پيش ويس جان خود سپرده
هميدون ويس
در
چشم تو مرده
اگر پند مرا
در
گوش گيري
ازو بسيار گونه هوش گيري
نگردي بيش ازين پيرامن ويس
که پس کشته شوي
در
دامن ويس
همي داد اين پيام شکرآلود
وليکن
در
دلش چيزي دگر بود
خوشا راها که باشد راه ايشان
که دارند
در
سفر هنجار جانان
همه کام جهان
در
دل شکسته
دل از کام و لبان از خنده بسته
نشسته روز و شب بالاي ايوان
بمانده چشم
در
راه خراسان
ز شادي هر دو چون گل برشکفتند
گرفته دست هم
در
خانه رفتند
من و تو روز
در
شادي گذاريم
ز فردا هيچ گونه ياد ناريم
به روز پاک جام نوش گيريم
به شب معشوق
در
آغوش گيريم
زمستان بود و سرماي کهستان
دو عاشق مست و خرم
در
شبستان
يکي زن چون بود با دو برادر
چه باشد
در
جهان زين ننگ بدتر
برادر را مکش زن را گسي کن
کليد مهر
در
دست کسي کن
يکي را برگزين و دل برو نه
کليد گنجها
در
دست او ده
اگرچه هست ويسه خواهر تو
زن من چون نشنيد
در
بر تو
همي تا تو دلير و شيرمردي
نديدم
در
جهان نامي که کردي
چو
در
ميدان شوي با هم نبردان
گريزي چون زنان از پيش مردان
همي شيري کني
در
کشور ماه
ازو رفته زبون داردت روباه
ازيرا برد ويسم را ز گوراب
که من بودم بسان مست
در
خواب
اگر من بودمي
در
کشور ماه
نبردي ويس را هرگز شهنشاه
بيارم ويس را بي کفش و چادر
پياده چون سگان
در
پيش لشکر
نشانده خواهرم را
در
شبستان
برون کرده به دي ماه زمستان
ميان ما همي کينه نبايد
که کين با دوستي
در
خور نيايد
اگر فرمان دهي فرمانپرستم
مرو را
در
زمان زي تو فرستم
اگر عقلت مرا نيکو بسنجد
بداند کاين سخن
در
من نگنجد
سخن اکنون ز نام خويش گوييم
که هر يک
در
هنرها نام جوييم
چه گوهر چه سخن دانگي نيرزند
در
آن ميدان که گردان کينه ورزند
چو پيگ از نزد ويرو شد بر شاه
مرو را يافت با لشکرش
در
راه
صفحه قبل
1
...
2116
2117
2118
2119
2120
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن