167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • در چار سوي کون و مکان وحشت است خيز
    خلوت سراي انس جز از لامکان مخواه
  • رستم ز چار آخور سنگين روزگار
    در هشت باغ عشق چريدم به صبح گاه
  • ربعي نموده پيکرش، خطهاي مسطر در برش
    ناخن بر آن خطها برش، وقت محاکا ريخته
  • از پوست آهو چنبرش، آهو سريني همبرش
    وز گور و آهو در برش، صيد آشکارا ريخته
  • خاقان اکبر کز فلک بانگ آمدش کالامر لک
    در پاي او دست ملک، روح معلا ريخته
  • زرين رسن ها بافته، در دلو از آن بشتافته
    ره سوي دريا يافته، تلخاب دريا ريخته
  • پيل است در سرما زبون، پيل هواي نيلگون
    آتش ز کام خود برون، هنگام سرما ريخته
  • کافور و پيل اينک بهم، پيل دمان کافوردم
    کافور هندي در شکم، بر دفع گرما ريخته
  • بخت حسودت سرزده، شرب طرب ضايع شده
    طفلي است در روي آمده، وز کف منقا ريخته
  • مگذار ملک آرشي، در دست مشتي آتشي
    خوش نيست گرد ناخوشي، بر روي زيبا ريخته
  • هم سال آدم آهنش، در حله آدم تنش
    آن نقطه بر پيراهنش، چون شير حوا ريخته
  • با بخت بادت الفتي، خصم تو در هر آفتي
    از ذوالفقارت اي فتي خونش مفاجا ريخته
  • بر رقعه نظم دري، قائم منم در شاعري
    با من بقايم عنصري، نرد مجارا ريخته
  • از روي تو در آينه جان ها شود خيال
    زين روي نازها کند اندر سر آينه
  • در آينه دريغ بود صورتي کز او
    بيند هزار صورت جان پرور آينه
  • سازد فلک ز حزم تو دايم سلاح خويش
    دارد شجاع روز وغا در بر آينه
  • گرد خلافت ار برود در ديار خصم
    بي کار ماند آنجا تا محشر آينه
  • ماند به نوک کلک تو و جان بد سگال
    چون در حجاب زنگ شود مضمر آينه
  • در خدمت تو تر نتوان آمدن از آنک
    گردد سياه روي چو گردد تر آينه
  • گر در دل تو يافت توانم نشان خويش
    طبعم شود ز لطف چو از جوهر آينه
  • طوطي هر آن سخن که بگوئي ز بر کند
    هرگه که شکل خويش ببيند در آينه
  • عيسي کده خرگاه او وز دلو يوسف چاه او
    در حوت يونس گاه او برسان نوپرداخته
  • قصرش گلستان ارم، صدرش دبستان کرم
    در هر شبستان از نعم بستان نو پرداخته
  • مرغ سحر تشنيع زن بر قتل مرغ باب زن
    مرغ صراحي در دهن ترياق غمها داشته
  • اي در دل سودائيان، از غمزه غوغا داشته
    من کشته غوغائيان، دل مست سودا داشته