نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
مصيبت نامه عطار
چون از اين سر ذره نشناختم
عاقبت از عجز سر
در
باختم
يا چو من حيران طريق خويش گير
يا قلم
در
من کش و ره پيش گير
پير گفتش هست
در
حضرت قلم
راي قدرت کار بخش بيش و کم
تا نگردد از قلم نقشي عيان
ذره بر خود نجنبد
در
جهان
چون بلذت
در
رسيد او از الم
غرقه آن نور شد جف القلم
هر که او
در
کار بسياري برفت
آخر الامرش نکوکاري برفت
در
حضورش چل چله افتاده بود
تا بچل موقف تمام استاده بود
طاعت چل ساله خود بر دوام
آنچه کرده بود
در
گفتش تمام
گفت اگرچه هر چه گفتي کرده ام
همچو روز اولين
در
پرده ام
نه دري
در
سينه مي بگشايدم
نه جمالي روي مي بنمايدم
بو که از عنفي کند
در
تو نگاه
زانکه پندارم بلطفت نيست راه
مصطفي را ديد هم آن شب بخواب
اي عجب
در
شب که بيند آفتاب
تحفه خود يادگار تو نهم
هرچه خواهي
در
کنار تو نهم
در
عوض گنج کرم بازت دهم
خلعت و انعام و اعزازت دهم
هر که او
در
کار خود کامل بود
عاقبت مقصود او حاصل بود
از کمال او دزدي بسيار کرد
تا که جان را
در
سر اين کار کرد
چون تمام افتاد او
در
کار خويش
زان نهادم پيش او دستار خويش
مرد بايد خواه خاص و خواه عام
کو بود
در
فن و کار خود تمام
در
تمامي گر تو کاري بد کني
آن هم از بهر خلاص خود کني
گفت با خانه بريدم اين زمان
تا نهم مالي که دارم
در
ميان
شاه گفتش از چه ميگفتي دروغ
گفت تا
در
دين نباشم بي فروغ
عيب خود پوشيدم از بيم هلاک
در
لباس خاص بي عيبان پاک
از چنين عيبي چو
در
روي آمدم
زان لباس پاک يکسوي آمدم
تا نه بيند کس مرقع
در
برم
اهل دل را بد نگويد بر سرم
گر شدم بد نام
در
پيش سپاه
جانب آن قوم ميدارم نگاه
هر کرا
در
شهر چيزي گم شدي
روز مجلس پيش آن مردم شدي
بر سر آن مردم مجلس نيوش
مرد خر گم کرده آمد
در
خروش
پس چنين گفت او که ذرات جهان
جمله
در
عشقند پيدا و نهان
در
جهان کس بود کو عاشق نبود
يا کمال عشق را لايق نبود
هست
در
مجلس کسي اينجايگاه
کو بسر عشق کم بردست راه
کانچه تو
در
جستنش بشتافتي
منت ايزد را که اينجا يافتي
عاشقي
در
چستي و چالاکيست
هر که عاشق نيست کرمي خاکيست
بوسعيد مهنه
در
آغاز کار
پيش لقمان رفت روزي بي قرار
بيدلي
در
سايه پل رفته بود
فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود
بيدل ديوانه گفتش اي نظام
کي دو تيغ آيد بهم
در
يک نيام
گفت اي خلوت سراي دوستان
پاي تا سر بوستان
در
بوستان
آن نشان
در
سايه تو مي دهند
نور از سرمايه تو ميدهند
چون مي و شير و عسل داري روان
آب
در
جوي تو بينم اين زمان
من چو
در
دردم مرا درمان چه سود
روح چون ميسوزدم ريحان چه سود
طفل را
در
خواب از شيري کنند
مست را از خمر تدبيري کنند
بار اول کوزه
در
دردي زنند
تا جگر خواران دم خردي زنند
جمله را
در
شور آورد از الست
وز بلي شان جز بلا نامد بدست
هر بلا کان
در
زمين و آسمانست
از بلي گفتن نشان دوستانست
پس بهر يک ذره ديدارت دهم
در
خور هر ديده بارت دهم
ده هزاران ساله را نقد شمار
گويمت اينت نهادم
در
کنار
سايلي گفتش که اين خنده ز چيست
خاصه
در
وقتي که مي بايد گريست
گرچه من خورشيد دارم
در
ميان
بر طبق ننهاده ام چون آسمان
آفتابي هر که را
در
جان بود
گر بخندد همچو صبح آسان بود
من که روزم آمد و شب
در
گذشت
يارم آم د رب و يارب درگذشت
جمله او بيني چو دايم جمله اوست
نيست
در
هر دو جهان بيرون ز دوست
صفحه قبل
1
...
1876
1877
1878
1879
1880
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن