167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • جز سوختن بيادت مشق دگر ندارم
    در پر تو چراغي پروانه مينگارم
  • شوقي که رنگ دل ريخت در کارگاه امکان
    وقف گداز ميخواست يک آبگينه وارم
  • شمع بساط الفت نوميد سوختن نيست
    در آتشم سراپا تا زيرپاست خارم
  • خاکم بباد دادند اما بسعي الفت
    در سايه خط او پر ميزند غبارم
  • صبر آزماي عشقت در خواب بي نيازيست
    گرداندنم چه حرفست پهلوي کوهسارم
  • شام غفلت گشت (بيدل) پرده صبح شعور
    بسکه عبرت سرمه ها در ديده مينا زديم
  • او دلم داد تا بخود نگرم
    من هم آينه در کفش دارم
  • نظم و نثري که ميکنم تحرير
    به که در زندگي کند شادم
  • چو اشکم ختم کار جستجو فرصت نميخواهد
    بمنزل ميرسد در يک چکيدن گام فرسنگم
  • طرف در تنگنائي عرصه امکان نميگنجد
    همان با خويش دارم کار اگر صلحست ورجنگم
  • شکسته بالم و در هيچ جا قرارم نيست
    باين چمن برسانيد نامه رنگم
  • چسان بادوست در دو داغ چندين ساله بنويسم
    نيستان صفحه ئي مسط زند تا ناله بنويسم
  • بخاطر شکوه ئي زان لعل خاموشم جنون دارد
    قلم در موج گوهر بشکنم تبخاله بنويسم
  • در کعه بجوش آمدم از ياد نگاهت
    کج کرد قدح صورت محراب بچشمم
  • فنا در موي پيري گرد آمد آمدي دارد
    بگوش من پيامي هست از طرف بناگوشم
  • جنون ذره ام در ساز وحشت سخت تلاشم
    بخورشيدم بپوشي تا بعرياني کي فاشم
  • ادب با شوخي طبع فضولم برنمي آيد
    برويم پرده مگشا تا همان بيرون در باشم
  • بساط کبريا پايان خار و خس که ميخواهد
    بنگ ناکسي زان در برون رفته است فراشم
  • بوحشت سخت محکم کرده ام سررشته الفت
    برنگ موج در قلاب چين دامن خويشم
  • دليلي در سواد وحشت امکان نمي باشد
    همان چون برق شمع راه از خود رفتن خويشم
  • تميزي گر نميبود آنقدر عبرت نبود اينجا
    تحير نامه در دست از مژه واکردن خويشم
  • پرافشانم پري تا وارهم از چنگ خودداري
    باين کلفت چه لازم در قفس پروردن خويشم
  • بخاک افتاده ام تا در زمين عاريت (بيدل)
    مگر بر باد رفتن وا نمايد مسکن خويشم
  • سرشک پرده در حسرت تبسم کيست
    برون چو پسته فتاده است مغز بادامم
  • برنگ شمع گلم بر سر است و مي در جام
    اگر خيال نسوزد بداغ انجامم