167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • فراغبالي در تنگناي چرخ مخواه
    همان به است که در بيضه بال وپر ندهند
  • به طوف کعبه رود بت در آستين صائب
    کسي که با خودي خويش در نماز شود
  • به روي دولت بيدار در مبند از خواب
    که وقت صبح در آسمان گشاده شود
  • ز بخت خفته مکن شکوه در طريقت عشق
    که بخت خفته در اينجاست چشم خواب آلود
  • گهر به خامه من همچو اشک در تاک است
    چه سود جوهريي در نظر نمي آيد
  • در آستين بخت بلندست اين کليد
    نتوان به زور دست در فيض باز کرد
  • گرديد شيرمست در اينجا ز جوي شير
    هرکس پياله اي دو سه در ماهتاب زد
  • در واديي که خضر در او موج مي زند
    ما ايستاده ايم که بانگ درا رسد
  • در عهد ما که در گره افتاده کارها
    مشکل به داد آبله ها نيشتر رسد
  • در مغز عاشقان نبود آرزوي خام
    در آفتابروي، ثمر زود مي رسد
  • در سينه مي زند نفس خويش را گره
    هرکس که در حقيقت اين راز مي رسد
  • در اولين قدم پر جبريل عقل سوخت
    هر پا شکسته اي به در دل نمي رسد
  • چون ديد گل به ديده شبنم بقاي عمر
    در بوته گداز در آمد گلاب شد
  • در اصفهان ز طبع رواني مدار چشم
    در خاک سرمه خيز کسي چون نفس کشد
  • در زلف دود شعله حصاري نمي شود
    بيهوده ابر پرده در آن ماه مي کشد
  • آب حيات در قدح خضر خون شود
    روزي که آب تيغ مرا در گلو چکد
  • در شيشه کرده است مرا خشکي خمار
    در موسمي که مي ز هوا مي توان رساند
  • در هيچ بزم خون ندهد نشأه شراب
    اين باده در مقام رضا مي توان رساند
  • از همت بلند اثر در جهان نماند
    يک سرو در سراسر اين بوستان نماند
  • آزادگان که سر به فلک در نياورند
    در آرزوي دام تو ودانه تواند
  • بر روي خويشتن در حاجت گشوده اند
    بر سايل آن کسان که در خانه بسته اند
  • در پله صفاي نظر خوب وبد يکي است
    بر هيچ روي آينه را در نبسته اند
  • در خاک اهل شوق همان در کشاکشند
    مانند خواب نقش به بستر نبسته اند
  • در زير خاک غنچه نسازند بلبلان
    بالي که در هواي چمن باز کرده اند
  • در حيرتم که نغمه سرايان اين چمن
    در گل بغير خنده بيجا چه ديده اند
  • صائب چو در شکستن خود اميد نصرت است
    احباب در شکستن اعدا چه ديده اند
  • آنها که در بلندي فطرت يگانه اند
    در شهر خويش تلخي غربت کشيده اند
  • چون عندليب هر که قدم در چمن گذاشت
    بي اختيار بر در فرياد مي زند
  • در چشم خرده بين نبود پرده حجاب
    در نقطه سير گردش پرگار مي کند
  • نعلش در آتش است همان پيش آفتاب
    پرتو اگر چه در همه جا سير مي کند
  • در حيرتم که کلفت روي زمين چسان
    در تنگناي سينه ما سير مي کند
  • در خون جلوه مي گلرنگ مي رود
    هر کس که در کدو مي شيرازمي کند
  • صائب به روي هر که در دل گشوده شد
    چشم اميد حلقه هر در نمي کند
  • آنها که در چمن قدح مل نمي زنند
    دست نشاط در کمر گل نمي زنند
  • ظاهر شود که خلق چه دارند در بساط
    در کشوري که يوسف ما رابها کنند
  • در بحر نيلگون فلک پاک گوهران
    شرط است در غبار يتيمي بسر کنند
  • جمعي که در مقام توکل ستاده اند
    در برگريز شکوه ز جوش ثمر کنند
  • در دست من چو دست سبو اختيار نيست
    گر آب اگر شراب مرا در گلو کنند
  • مستان که رو در آينه جام مي کنند
    خونها ز غصه در دل ايام مي کنند
  • در عالمي که حشر مکافات قايم است
    از تيشه رخنه در دل خارا نمي کنند
  • در خانمان خرابي دل سعي مي کنند
    اين غافلان که در پي تعمير مي شوند
  • مرغ دل مرا به قفس ربط ديگرست
    در قيد بيضه بود که در آشيان نبود
  • از من مپرس لذت آغوش يار را
    دستي که بود در کمرش در ميان نبود
  • آنجا که خنده لعل ترا پرده در شود
    طوطي چو مغز پسته در شکر شود
  • طالع نگر که ديده من در حريم وصل
    از شرم عشق حلقه بيرون در شود
  • دل در حجاب جسم چه نشو ونما کند
    در کفش تنگ، آبله پامال مي شود
  • در واديي فتاده مرا کار در گره
    کز زخم خار، آبله گريان نمي شود
  • در خاک، اهل شوق همان در ترددند
    سيلاب پشت عجز به منزل نمي دهد
  • از ريزشي که کرد در ايام نو بهار
    در بر گريز شاخ به وصل ثمر رسيد
  • در غنچه دل خرده جان پرده نشين شد
    در سينه زبس داغ تو بر يکدگر افتاد