167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

اشتر نامه عطار

  • راه عشقست اين وراه کوي دوست
    راه رو تا دررسي در کوي دوست
  • اندرين ره رازها بر گفته اند
    در معني را بمعني سفته اند
  • باز بعضي در صور يک بين شدند
    باز بعضي مانده و خودبين شدند
  • باز بعضي خوار مانده در جنون
    باز بعضي گفتشان آمد فنون
  • باز بعضي خوار و ناپروا شدند
    در ميان خلق، تن رسوا شدند
  • باز بعضي تن ضعيف و جان نزار
    خرقه در فقر کردند اختيار
  • باز بعضي کنج بگزيدند و درد
    تا فناي شوق آيد در نبرد
  • باز بعضي ناطق و پرگو شدند
    در بر چوگان تن، چون گو شدند
  • باز بعضي در جدل جهال وار
    آمدند و قيل کردند اختيار
  • باز بعضي کنج کردند اختيار
    تن فرو دادند در صبر و قرار
  • باز بعضي عقل را عاشق شدند
    در مقام عقل خود صادق شدند
  • باز بعضي عاشق و حيران شدند
    در ره توحيد، بي برهان شدند
  • برگذر زين چار طبع و شش جهت
    تا به بيني کل جان، در عافيت
  • آنکه او در قيد دنيا مبتلاست
    او کجا مستوجب راه بقاست
  • آنکه او شايسته آيد پيش شاه
    کي تواند کرد در غيري نگاه
  • آنکه او در صحبت سلطان بود
    هر چه گويد پادشه را آن بود
  • راز سلطان گوش داري در دلست
    حل شود اين جايگه هر مشکلست
  • هر که او در پيش شه شد رازدار
    زان توان دانست هر ترتيب کار
  • راه کن تا بر در سلطان شوي
    ورنه تو چون چرخ سرگردان شوي
  • راه کن در گفت وگوي تن ممان
    سر اسرار حرم را باز دان
  • قافله رفتند و تو در خوابگاه
    کي تواند کرد، مرد خفته راه
  • بود وقتي در ره حج قافله
    راه دور و رهروان پرمشغله
  • در ميان قافله بد رهروي
    هر دو گوشش بود کر، مي نشنوي
  • رفت و کر از خواب خوش بيدار کرد
    اين سخن در گوش کر تکرار کرد
  • مرد گفت اي کر چرا درمانده
    بر مثال حلقه بر در مانده
  • هر يکي بر اشتري ديگر سوار
    برگرفته در کف خود يک مهار
  • تيغها در دست پر سهم آن دو تن
    حمله آوردند، بر آن هر دو تن
  • تاچه آيد از پس پرده برون
    در دلش مي زد عجائب موج خون
  • گرد ايشان در گرفتند چون حصار
    زخمها کردند بر آن دو سوار
  • ناگهان اين کر بخفت اين جايگاه
    خواب او را در ربود و شد ز راه
  • بيخبر چون مرده بر روي خاک
    گرچه من بودم در آنجا خوفناک
  • من ورا بيدار کردم در زمان
    تا رويم اندر پي آن همرهان
  • دست اين مسکين به بستند اينچنين
    خار در پهلو شکستند اين چنين
  • خويش را در امن ديدم زين دو تن
    کم نمي گفتند چيزي از سخن
  • روي در وي کرد پير سبزپوش
    شربتي دادش که بستان و بنوش
  • بر در حق بوده ام من سالها
    تا همه معلوم کردم حالها
  • تا مگر ره در خدا داني برم
    دين دار از امت پيغمبرم
  • چند پاره دفتر از درد فراق
    ساختم از خويشتن در اشتياق
  • روي خود را آوريدم در حجاز
    تا برآرد حاجت من کارساز
  • روي در کر کرد پير سبزپوش
    دست زد بر لب که يعني شو خموش
  • عقل آمد مر ترا آگاه کرد
    جان تو در حال قصد راه کرد
  • چند گويم چون نه تو مرد دين
    چون کنم چون تو نه در درد دين
  • در غم دنيا گرفتار آمدي
    خاک بر فرقت که مردار آمدي
  • باز ماندي در طبيعت پر هوس
    اندرين ره کت بود فريادرس
  • باز ماندي اندرين راه دراز
    در نشيبي کي رسي اندر فراز
  • باز ماندي در بلا خوار و اسير
    ان هذا کل، في يوم عسير
  • باز ماندي همچو خر در گل کنون
    کي بري از گل تو آخر ره برون
  • اي گرفتار طبيعت چار سو
    باز ماندي در جهان گفت وگو
  • شاه بازي بود پرها کرده باز
    بود پران در هواي عز و ناز
  • دايما از عشق در پرواز بود
    گاه با گنجشک و گه با باز بود