167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • خامش نواي حسرت ديدار نيستم
    در ديده سرمه گر کشم آهنگ ميکشد
  • در روز توان خواند خط جبه (بيدل)
    چون شمع همه گر بشب تار نويسند
  • تا جذبه طلب گذرد در خيال شان
    مانند شبنم آبله را بال وپر کنند
  • خورشيد منظري که بران سايه افگنند
    فردوس منزلي که در آنجا گذر کنند
  • ني زطاعت بهرئي بردم نه ذوقي از گناه
    در همه کارم حضور نيستي معذور کرد
  • شوق مفت است که در راه کسي مي پوئيم
    منزل مقصد ما گو نرسيدن باشد
  • موج اين بحر طپش بسمل سعي گهر است
    رنجها در خور راحت طلبيدن باشد
  • داغ نوميدي دلي دارم که در هر دمزدن
    شمعها از آه بي تاثير روشن ميکند
  • ناله امشب ميخلد در دل زضعف پيريم
    شمع بيداد کمانرا تير روشن ميکند
  • هيچکس بر در نزد (بيدل) ززندانگاه چرخ
    عجز ما اين خانه دلگير روشن ميکند
  • ربط وفاق قطره زگوهر چه ممکن است
    در اهل اعتبار دودل يک نميشود
  • چه هوا دود دماغيست که در ديده وهم
    آفتابند گر از ذره فزون مي آيند
  • گر طبيعت غيرت انديشد زوضع انفعال
    سرنگوني کم وبالي نيست در ابروي مرد
  • گو پاسبان بخواب طرب زن که خسروان
    دلها چو قفل بر در گنجينه بسته اند
  • غافل نيم زصورت واماندگان خاک
    در پاي من زآبله آئينه بسته اند
  • تسليم زآفات جهان باک ندارد
    در جيب خودم محو پناه تو توان شد
  • اين زمين و آسمان هنگامه شور است و بس
    گر بود آسودگي در عالم ديگر بود
  • ديد معني نشود مايل تحقيق کسان
    بينش آنست که در چشم حسد خاک کنيد
  • دردا که در قلمرو طاقت نيافتيم
    يک ناله چون تغافل فرياد رس بلند
  • جوهر گل همه در شوخي اجزا صرف است
    آنچه از دانه گشودند بحاصل بستند
  • چه رنگها که نبستيم در بهار خيال
    طبيعت پر طاوس عالمي دارد
  • اميد عافيتي هست در نظر (بيدل)
    شکست رنگ مباد اگره گشا نشود
  • در خور ترک علايق منصب آزادگيست
    هر چه بيرون رفته اند از خانه صحرا کرده اند
  • بي تميزي چند بر ايوان و قصر زرنگار
    نازها دارند گويا در دلي جا کرده اند
  • هر کسي در خور خود نشه راحت دارد
    خار پا را زگل آبله بالين آمد