نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
الهي نامه عطار
که گفتم
در
سفر حربي کنم سخت
مگر پيش شهم ياري دهد بخت
اگر چه بود آن سرگشته
در
بند
بمردي خويشتن را مي نيفکند
چنان دلبند چون
در
بند باشد
پدر را صبر آخر چند باشد
چو
در
راه آنچنان خرسنگ افتاد
بسي آن هر دو شه را جنگ افتاد
قرار افتاد کآن شاه خردمند
دهد دختر بدان شهزاده
در
بند
زبس کز رشک
در
خون مي بگرديد
بهر ساعت دگرگون مي بگرديد
چو با هوش آمد آن افتاده
در
خاک
از او پرسيد آن شهزاده پاک
زبان بگشاد آن سرهنگ کاي شاه
در
آن زندان نبودم از تو آگاه
در
آن جامه اگر آئي پديدار
توانم شد دگر راهت خريدار
در
اين جامه که هستي گر بماني
ميان خسروي و کامراني
و گر تر دامني تو همچو سرهنگ
ز ضعفت زود آيد پاي
در
سنگ
بسي جامه است شه را
در
خزانه
مبين جامه توشه را بين يگانه
مگر محمود با پنجه سواري
بره
در
باز مي گشت از شکاري
بره
در
شاه پيري ناتوان ديد
که بارش پشته هيزم گران ديد
چو القصه همه هميان بپرداخت
دلش بگرفت از آن
در
پير انداخت
که زر
در
صره کن کين صره نيکو است
بسوي شهر بر کانجا ترازوست
مگر آن پير زر مي نستد از شاه
شه از پيشش فرس افکند
در
راه
چو شه را ديد دل
در
دامش افتاد
ز هيبت لرزه بر اندامش افتاد
شهش گفتا چرا گفتا
در
آن راه
نکردي هيچ بيعي با من آنگاه
بدل
در
آرزو آمد چنانم
که بشناسي که من شاه جهانم
عزيزا پير هيزم کش
در
اين راه
توئي و نور حق آن حضرت شاه
ز حق يک يک نفس
در
زندگاني
چو آن يک يک قراضه مي ستاني
پسر آمد دوم يک با پدر گفت
که من
در
جادوئي خواهم گهر سفت
تماشا مي کنم
در
هر دياري
بشادي مي زنم بر هر کناري
در
اين منصب تأمل کن نکو تو
از اين خوشتر کرا باشد بگو تو
که از ديوت گر اين حاصل نبودي
ترا اين آرزو
در
دل نبودي
بسي
در
شوق او بنشسته بودي
که او را عاشقي پيوسته بودي
بصد زاري بپاي او
در
افتاد
بهر ساعت بدستي ديگر افتاد
چو
در
ره ديد شبلي گفتش آنگاه
که گر خواهي که آن برخيزد از راه
يکي دعوت بزيبائي چنان کرد
که صد دينار زر
در
خرج آن کرد
چنان پنداشت آن مرد نمازي
که هست آن کاملي
در
کارسازي
ببايد احتياطي
در
نمازم
که تا اين مرد داند کاهل رازم
چو صبح صادق از مشرق برآمد
وزان نوري بدان مسجد
در
آمد
گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته
يکي سگ بود
در
مسجد بخفته
از آن تشوير خون
در
جانش افتاد
چو باران اشک بر مژگانش افتاد
همه شب بهر سگ
در
کار بودي
شبي حق را چنين بيدار بودي؟
ز من کاري نيايد
در
جهان نيز
و گر آيد سگان را شايد آن نيز
ترا چون دشمني از دوستانست
خسک
در
راه تو از بوستانست
مگر مي رفت روزي غرقه نور
بره
در
پير زالي ديد از دور
ببر
در
جامه اي صد رنگ بودش
دلي پر کين سري پر جنگ بودش
مسيحش گفت چون
در
پرده اي تو
چرا اين جامه رنگين کرده اي تو
چنين گفت او که
در
پرده از آنم
که تا هرگز نبيند کس عيانم
چنين گفت او که اي صدر يگانه
ز بس شوهر که کشتم
در
زمانه
منم
در
گرد عالم هر زماني
که مي افتد بدام من جهاني
ببين اين احمقان بيخبر را
که مي خواهند زال
در
بدر را
چو
در
بند سگ و مردار باشي
پس از هر دو بتر صد بار باشي
ز رهبانان يکي ديري نکو کرد
درش بربست و يک روزن
در
او کرد
سگي مي ديده ام
در
خود گزنده
بگرد شهر بيهوده دونده
در
اين ديرش چنين محبوس کردم
درش بر بستم و مدروس کردم
منم ترک زن و فرزند کرده
بزنداني سگي
در
بند کرده
صفحه قبل
1
...
1728
1729
1730
1731
1732
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن