167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در ديده خورشيدسيه کردجهان را
    خطي که ازان چهره روشن بدرآمد
  • يک عمر خضر در قدم او گذراندم
    آن سرو روان بر سر انصاف نيامد
  • در کعبه ام وياصنم آيد به زبانم
    سرگرم جنون کعبه وبتخانه نداند
  • فيض دم صبح از لب خندان تو يابند
    شهدي است شکرخند که در شان تو يابند
  • در راه صبا غنچه نشينند عزيزان
    تا بوي گل از چاک گريبان تو يابند
  • آهي است که برخاسته از خاک شهيدان
    هر گرد که در عرصه جولان تو يابند
  • در دامن پيراهن يوسف نزند دست
    خاري که به ديوار گلستان تو يابند
  • آه از جگر تشنه خورشيد برآرد
    هر قطره که در چاه زنخدان تو يابند
  • وحشي شود از ديده هر کس که نگاهي
    در دايره نرگس فتان تو يابند
  • در خويش چو گردون نکني تا سفري چند
    از ثابت وسيارنيابي نظري چند
  • از خانه زنبور حوادث نخوري شهد
    تا در رگ جانت ندود نيشتري چند
  • در سايه ديوار سلامت ننشيند
    از سنگ ملامت نخورد هرکه سري چند
  • از لال هرانگشت زباني است سخن گوي
    يک در چو شود بسته گشايند دري چند
  • دست تو نگردد صدف گوهر شهوار
    تا سر ننهي در سر موج خطري چند
  • جمعي که درانديشه آن چشم خمارند
    در پرده دل شب همه شب باده گسارند
  • خوش وقت گروهي که در انديشه يارند
    چون کعبه روان روي به ديوار ندارند
  • در دامن يارند چو آيينه شب وروز
    هر چند گرفتار درين گرد وغبارند
  • خود را نشمارند ز ارباب بصيرت
    با آن که شرر در جگر سنگ شمارند
  • آيند چو با خويش کم از مور ضعيفند
    در بيخبري پشه سيمرغ شکارند
  • چون شبنم پاکيزه گهر جسم گدازان
    در دامن گلزار به خورشيد سوارند
  • جمعي که قدم بر در ميخانه گذارند
    شرط است که سربر خط پيمانه گذارند
  • من در چه شمارم که تذروان بهشتي
    دل بر گره دام تو چون دانه گذارند
  • چون پرتو خورشيد برآيندتهيدست
    آنها که قدم بر در هر خانه گذارند
  • صائب بزدا زنگ غم از دل که شود خشک
    باغي که در او سبزه بيگانه گذارند
  • فرياد که چون غنچه مرا هرزه درايان
    در کنج دل خويش خزيدن نگذارند
  • رويي که در او راز نهان را نتوان ديد
    روشن گهران آينه تار شمارند
  • واعظ تو همان در درک الاسفل جهلي
    بهرتو اگرمنبر صد زينه بسازند
  • در حوصله دفتر افلاک نگنجد
    گرشمه اي از ماه تمام تو نويسند
  • عشاق به اميد نگاه غلط انداز
    در نامه اغيار سلام تو نويسند
  • در بيضه ز بال وپرخودنغمه سرايان
    صدنامه سربسته به دام تو نويسند
  • در کوي خرابات گروهي که خموشند
    از صافدلي چون خم سربسته به جوشند
  • از دور نيفتند به صد شيشه لبريز
    در بزم مي آنها که چوپيمانه خموشند
  • در پرده اگرهست ترا خرده رازي
    چون غنچه خمش باش که گلها همه گوشند
  • ما در چه شماريم که خورشيد عذاران
    از هاله خط ماه ترا حلقه بگوشند
  • از خار حسد ترکش نيشند چو ماهي
    در ظاهر اگر اهل جهان چشمه نوشند
  • صائب نگشايند به گفتار لب خويش
    در عهد کلام تو گروهي که بهوشند
  • صائب مگشا لب که به بازار خموشان
    در جيب صدف گوهر شهوارفروشند
  • هنگامه ارباب سخن چون نشود گرم
    صائب سخن از مولوي روم در افکند
  • دارند در ايام خزان جوش بهاران
    حيرت زدگاني که گل از خار ندانند
  • در دست چه دارند بجز کاسه خالي
    آنها که درين باغ چونرگس نگرانند
  • من کيستم ودرچه شمارم که فلکها
    در دايره عشق ز بي پا و سرانند
  • اين دوست نمايان سيه دل که در آفاق
    چون صبح به صدقند علم پرده درانند
  • گوش تو گرانخواب پذيراي خبر نيست
    ورنه در وديوار ز صاحب خبرانند
  • چون شبنم مي بر رخ جانان بنشيند
    در آب وعرق چشمه حيوان بنشيند
  • مژگان شمرم بوسه زنم بر کف پايش
    در چشمم اگر خار مغيلان بنشيند
  • گر خضر ببيند لب جان پرور او را
    در ماتم سر چشمه حيوان بنشيند
  • در کوي مکافات محال است که آخر
    يوسف به سر راه زليخاننشيند
  • هر جا که رود قافله در کار ندارد
    آن را که نشان قدم از پاننشيند
  • در کودکي از جبهه من عشق عيان بود
    گهواره ز بيتابي من تخت روان بود
  • نابسته به ظاهر کمر هستي موهوم
    در رشته جان پيچ وخم موي ميان بود