نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
شهسوار من ز شوخي چون نمي آيد به چشم
آب
در
چشم رکاب از ديده گستاخ کيست؟
چون نظرها آب شد از روي آتشناک او
يارب آن رو
در
حجاب از ديده گستاخ کيست؟
صائب از کلک تو شد آفاق پر برگ و نوا
اين قدر برگ و نوا
در
غنچه منقار کيست؟
موج رغبت مي زند از جوي خون چندين کنار
سرو بالا دست او تا
در
کنار جوي کيست؟
مي کنم کسب هوا
در
عين طوفان چون حباب
خانه بر دوشان مشرب را غم سيلاب نيست
از خموشي
در
گره داريم صد باغ و بهار
کوزه لب بسته ما بي شراب ناب نيست
همت ما نيست کوته، گر بود منزل دراز
راه اگر خوابيده باشد، پاي ما
در
خواب نيست
خواب مخمل پرده چشم غلط بينان شده است
ورنه
در
ني بوريا را غير شکر خواب نيست
مي کند خورشيد هم دريوزه آب از ديده ها
نه همين
در
ديده بي شرم انجم آب نيست
سير و دور ما به سير و دور گردون بسته است
اختياري موج را
در
حلقه گرداب نيست
جوهر تيغ است داغ پيچ و تاب آن کمر
اين قدر
در
موي آتش ديده پيچ و تاب نيست
همچو غواصان به جاي بي نفس کن جستجو
گر چه
در
اين نه صدف آن گوهر ناياب نيست
با همه زشتي ز دنيا چشم بستن مشکل است
هيچ مکروه اينقدر
در
ديده ها مرغوب نيست
ترک هستي کن که
در
ديوان آن جان جهان
هيچ خدمت، تا ز هستي نگذري، محسوب نيست
با گرانجانان عالم تازه رو بر مي خوريم
صبر ما
در
پله خود کمتر از ايوب نيست
عشق را رسوا کند اظهار خواهش
در
لباس
پيش آن لب، بر جگر دندان فشردن خوب نيست
پا منه بيرون ز حد راستي
در
کفر هم
از سر ره راهرو را دور خفتن خوب نيست
چون قضايي مي شود نازل، مزن چين بر جبين
در
به روي ميهمان غيب بستن خوب نيست
هست چون
در
هر نفس آماده صد نعمت ترا
صائب از شکر خدا غافل نشستن خوب نيست
لاله اي جز داغ
در
صحراي امکان نيست نيست
سنبل اين باغ جز خواب پريشان نيست نيست
پا به دامن کش که
در
درگاه اين بي حاصلان
مد احساني به غير از چوب دربان نيست نيست
روز وصل است و دل غم ديده ما شاد نيست
طفل ما
در
صبح نوروزي چنين آزاد نيست
اي نسيم از زلف او بردار دست رعشه دار
ناخن اين کار
در
سر پنجه شمشاد نيست
داغ چندين لاله و گل ديد و خاکستر نشد
مرغ جان سختي چو من
در
بيضه فولاد نيست
تا به گردن زير بار منت نشو و نماست
سرو از بار تعلق
در
چمن آزاد نيست
دست ارباب قلم را يکقلم بر چوب بست
در
سخن چون صائب ما هيچ کس استاد نيست
صيقل آيينه دل غير آه سرد نيست
هر که را
در
دل نباشد آه، مرد درد نيست
اي که خود را
در
دل ما زشت منظر ديده اي
رنگ خود را چاره کن، آيينه ما زرد نيست
ديده را
در
بسته وقف حسرت او کرده ايم
از نسيم مصر مارا چشم راه آورد نيست
هر چه پيش از مرگ مي بخشي به سايل همت است
برگ را
در
برگريز از خود فشاندن جود نيست
(عشق عالمسوز را با حسن و ايمان کار نيست
گردن ما
در
کمند سبحه و زنار نيست)
سهل مشمر هيچ کاري را که
در
ملک وجود
هر چه آسان بشمري بر خويشتن دشوار نيست
پا به دامن کش که
در
ميزان لطف عام او
پاي خواب آلود کمتر از دل بيدار نيست
با خيال روي او
در
پرده شرم و حيا
خلوتي دارم که بوي پيرهن را بار نيست
دل عبث از سبحه و زنار منت مي کشد
اين کهن اوراق را شيرازه اي
در
کار نيست
گوهر خود را به خار و خس فشاندن مشکل است
مي کند خون گريه هر ابري که
در
گلزار نيست
پاره هاي دل گران بر ديده خونبار نيست
جاي
در
چشم است آن کس را که بر دل بار نيست
پيش ما کوتاه دستان کز هوس آزاده ايم
خار بي گل
در
صفا کم از گل بي خار نيست
غفلت ما بي شعوران را نمي بايد سبب
پاي خواب آلود را افسانه اي
در
کار نيست
شانه گو از دور دندان بر سر دندان بنه
در
حريم زلف او اين صد زبان را بار نيست
مي تواني سرو اگر مصرع به آن قامت رساند
چون تو يک صاحب طبيعت
در
همه گلزار نيست
سعي
در
کردار بي گفتار مردان مي کنند
رزق ما صائب به جز گفتار بي کردار نيست
گر نمي جوشيم با مي از سر انکار نيست
غفلت سرشار ما را باعثي
در
کار نيست
تحفه دل را به اميدي به کويش برده ايم
آه اگر آن زلف سرپيچد که دل
در
کار نيست!
طوطي از آيينه مي گويند مي آيد به حرف
چون مرا
در
پيش رويش زهره گفتار نيست؟
بيقراران بي نياز از کعبه و بتخانه اند
ريگ را
در
قطع ره هرگز به منزل کار نيست
ريشه کرده است آشيان ما چو سنبل
در
چمن
بلبل ما را هواي رفتن از گلزار نيست
نيست صائب جز تماشا بهره ما از جهان
شبنم پا
در
رکاب ما به بستان بار نيست
بي دليل و رهنما سيلاب واصل شد به بحر
جذبه اي گر هست ازان سو، کاروان
در
کار نيست
عارفان پيش از اجل ترک علايق کرده اند
دل چو شد سرد از جهان باد خزان
در
کار نيست
جوش گل باشد سبک جولانتر از سيل بهار
مرغ زيرک را درين باغ آشيان
در
کار نيست
مي برد کف را سبکباري ز دريا بر کنار
کشتي بي لنگران را بادبان
در
کار نيست
سنگ را پاسنگ حاجت نيست چون باشد تمام
چشم ما را پرده خواب گران
در
کار نيست
درنمي آيد به ظرف گفتگو اسرار عشق
هر چه وجداني است آن را ترجمان
در
کار نيست
صحبت عالم به يک ساعت مکرر مي شود
گر جهان اين است عمر جاودان
در
کار نيست
سيل گو هموار سازد کعبه و بتخانه را
اين ره نزديک را سنگ نشان
در
کار نيست
آتش از خود مي دهد بيرون سپند شوخ ما
اين سبکسير فنا را مجمري
در
کار نيست
هيچ نقشي نيست کز آيينه رو پنهان کند
دل چو روشن شد کتاب و دفتري
در
کار نيست
کهربايي حاصل ما را به غارت مي برد
خرمن بي مغز ما را صرصري
در
کار نيست
مي ربايندت چو شبنم شوخي گلها ز هم
سير اين گلزار را بال و پري
در
کار نيست
کوه طاقت صائب از دل گو گراني را ببر
اين محيط بيکران را لنگري
در
کار نيست
نيست زلف دلفريب يار را حاجت به خال
دام چون افتاد گيرا، دانه اي
در
کار نيست
لنگر بي مدعايي چشم حيران را بس است
اين صدف را گوهر يکدانه اي
در
کار نيست
دل نمي بايد شود غافل ازان جان جهان
ذکر حق را سبحه صد دانه اي
در
کار نيست
از نگاهي مي توان ما را به خاک و خون کشيد
صيد ما را حمله شيرانه اي
در
کار نيست
مي کند وحشت ز خود، آن را که خلق افتاد تنگ
خانه زنبور را همخانه اي
در
کار نيست
حسن چون بي پرده شد زنهار گرد او مگرد
کاين چراغ روز را پروانه اي
در
کار نيست
مي کند دل را عبث زير و زبر آن حسن شوخ
بهر آن گنج روان ويرانه اي
در
کار نيست
سرمه شب مي کند کار نمک
در
ديده ام
با خيال يار، چون انجم به خوابم کار نيست
مي کنم آهسته راهي قطع چون ريگ روان
گر زمين
در
جنبش آيد با شتابم کار نيست
کوري خود گر نبينند اهل دنيا دور نيست
هيچ کوري
در
مقام و مسکن خود کور نيست
رزق نور و نار را اينجا ز هم نتوان شناخت
موم و شهد از هم جدا
در
خانه زنبور نيست
در
ميان ننهند صائب راز را با اهل قال
غير مهر خامشي اين گنج را گنجور نيست
ابر بي توفيق ما را از شفق پا
در
حناست
ورنه درياي معاني يک نفس بي جوش نيست
مي دود گر جهان چون بوي يوسف راز عشق
اين نواي شوخ
در
بند لب خاموش نيست
نيست صائب
در
حريم گلستان از فيض عشق
چهره اي کز ناله گرم تو شبنم پوش نيست
زان ز حرف راست لب بستم که غير از آه سرد
در
بساط سينه صبح صداقت کيش نيست
صحبت تردامنان با حسن يک دم بيش نيست
يک دو ساعت
در
گلستان عمر شبنم بيش نيست
آسمان
در
چشم ما دود و بخاري بيش نيست
سر به سر روي زمين مشت غباري بيش نيست
ز آتشي کز عشق او
در
سينه سوزان ماست
آسمان و انجمش دود و شراري بيش نيست
خواب بر مخمل ز شکر خواب ما گشته است تلخ
گر چه
در
ويرانه ما بوريايي بيش نيست
آب کن
در
شيشه ساقي گر شراب صاف نيست
کشتي ما را به خشکي بستن از انصاف نيست
مي کند
در
پرده، از شرم کرم، احسان وجود
بر لب درياي گوهر، کف ز جوش لاف نيست
در
چنين بحري که طوفان مي کند آب گهر
کشتي ما را به خشکي بيستن از انصاف نيست
مي رساند چون ره خوابيده رهرو را به جان
رشته جاني که
در
وي پيچ و تاب عشق نيست
چون تواند صبح پيش سينه من شد سفيد؟
در
بساط صبح بيش از يک گريبان، چاک نيست
جاده چون مار سيه آوارگان را مي گزد
ما و آن راهي که دام نقش پا
در
خاک نيست
ساده کن از نقش ها دل را که غير از سادگي
هيچ نقشي
در
خور آيينه ادراک نيست
چند حرف سخت
در
کار دل نازک کني؟
آخر اي بي رحم، جان شيشه اي از سنگ نيست
هر کجا پاي محبت
در
ميان باشد خوش است
حلقه زنجير، ليلي را کم از خلخال نيست
در
حريم وصل او صائب خموشي پيشه کن
مجلس حال است اينجا، جاي قيل و قال نيست
سعي
در
جمعيت دل کن کز اين عبرت سرا
آنچه نتوان برد از اسباب با خود، مال نيست
کم مدان تقصير پيري را که
در
هنگام صبح
گر همه يک چشم باشد، خواب غفلت سهل نيست
کوهکن از رشک خسرو جان شيرين را سپرد
عشق
در
هر دل که باشد، زخم غيرت سهل نيست
باغ عقل است آن که
در
عمري رساند ميوه اي
آفتاب عشق بر هر کس که تابد خام نيست
در
مصيبت خانه دنيا که آزادي است مرگ
خون خود را مي خورد مرغي که بي هنگام نيست
تا ز خود بيرون نيايي خويش را نتوان شناخت
عيب تير کج
در
آغوش کمان معلوم نيست
نيست
در
صلب يمن سنگي که خون رغبتش
چون مي نارس به جوش از حسرت نام تو نيست
بوي يوسف مي کند بيت الحزن را گلستان
هيچ کس را شکوه از گردون
در
ايام تو نيست
تا به چند اي کوهکن سختي کشي
در
بيستون؟
تيشه آتش نفس گويا به فرمان تو نيست
صفحه قبل
1
...
1487
1488
1489
1490
1491
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن