167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شکستي هست در طالع سبک مغزان نخوت را
    سر فغفور آخر کاسه فغفور مي گردد
  • نمک در چشم شيران مي زند گرد غزالانش
    بياباني که از مجنون من پرشور مي گردد
  • ندارد کيميايي چون محبت عالم امکان
    که خون از مهر در پستان مادر شير مي گردد
  • زمن هر پاره دل در بياباني کند جولان
    کجا شيرازه اين اوراق را زنجير مي گردد؟
  • سبکسيري که وحشت را شکار خويش مي داند
    زنقش پاي آهو در دهان شير مي گردد
  • تنزل قطره را صائب کند در يتيم آخر
    غبار خاکساري عاقبت اکسير مي گردد
  • تعجب نيست گردد گرد خط داروي بيهوشي
    نگه در پرده چشمي که خواب ناز مي گردد
  • خطر بسيار دارد در کمين همواري دشمن
    زسگ غافل مشو زنهار چون خاموش مي گردد
  • چرا از نارساييهاي طالع دلگران باشم؟
    که از بيطاقتي خون در رگ من نيش مي گردد
  • ترا دل واپسي دارد زمين گير گرانجاني
    وگرنه صدهزاران رهنما در پيش مي گردد
  • زخاموشي دل آگاه روشن بيش مي گردد
    فروغ شمع ما در زير دامن بيش مي گردد
  • زبس عالم سيه در چشمم از ناديدنيها شد
    مرا آيينه دل صيقلي از زنگ مي گردد
  • جهان در ديده کوتاه بينان وسعتي دارد
    به مقدار بصيرت ملک دنيا تنگ مي گردد
  • ز اکسير محبت شد طلا خاک وجود من
    سمندر در حريم شعله زرين بال مي گردد
  • زپيچ و تاب ادبار سبک جولان مشو در هم
    که آخر جوهر آيينه اقبال مي گردد
  • در آن گلشن که من چون لاله داغ تشنگي دارم
    زشبنم ساغر خورشيد مالامال مي گردد
  • تلافي را مکافات عمل در آستين دارد
    دهن گوينده را تلخ اول از دشنام مي گردد
  • کند هر کس که در دولت فرامش دوستداران را
    زدولت کام دل ناديده، دشمنکام مي گردد
  • زخودرايي تو کجرو مي شماري چرخ را، ورنه
    در اقليم رضا دايم فلک دلخواه مي گردد
  • سرايت مي کند در عالمي بي قيدي عالم
    که از گمراهي رهبر جهان گمراه مي گردد
  • همان استادگي دارند در ريزش تهي چشمان
    اگرچه از کشيدن بيش آب چاه مي گردد
  • زعاشق حسن صائب مي شود مشهور در خوبي
    گلستاني زيک بلبل بلند آوازه مي گردد
  • مشو زنهار از يکتايي محمل نشين غافل
    زشوخي گرچه در هر جلوه محمل تازه مي گردد
  • ز اشک شمع بر خاکستر پروانه در شبها
    اميد خونبهاي من به قاتل تازه مي گردد
  • نگاه آشنا در چشم او بيگانه مي گردد
    مسلمان کافر حربي درين بتخانه مي گردد
  • دل آسوده در زير فلک پيدا نمي گردد
    زشورش قطره اي گوهر درين دريا نمي گردد
  • زشوق پاي بوس بحر در سر آتشي دارم
    که سيل من غبارآلود از صحرا نمي گردد
  • ندارد راه در دلهاي قانع شورش دنيا
    که هرگز آب گوهر تلخ از دريا نمي گردد
  • شلايين است در صورت پذيري ديده حيران
    ازين آيينه عکس روي دلبر برنمي گردد
  • نگاه بي غرض با حسن در يک پيرهن باشد
    حجاب چشم مجنون پرده محمل نمي گردد
  • دل بيتاب پاس عصمت معشوق مي دارد
    به گرد شمع، اين پروانه در محفل نمي گردد
  • نگردد سنگ راه سالکان آسايش دنيا
    که سيل تندرو آسوده در منزل نمي گردد
  • غبار خاطر خلوت سراي او چرا گردم؟
    ميان دوستان ديوار و در حايل نمي گردد
  • نگردد توتيا در زير ديوار گرانجاني
    چو برگ کاه هر کس خويش را بر کهربا بندد
  • نبندد دسته گل در گلستانها کمر ديگر
    ميان خويش را چون تنگ آن گلگون قبا بندد
  • به بيداري نمي آيد زشوخي بر زمين پايش
    مگر مشاطه در خواب آن پريرورا حنا بندد
  • شود رزق هما گر استخوان من، زبيتابي
    عجب دارم دگر در استخوان مغز هما بندد
  • زخواب سير در منزل تواند زله ها بستن
    سبکسيري که جاي توشه دامن بر کمر بندد
  • خزان را غنچه اين بوستان در آستين دارد
    چمن پيرا زغفلت رخنه ديوار مي بندد
  • حجاب روي گل نظارگي را آب مي سازد
    عبث اين بوستان پيرا در گلزار مي بندد
  • زپيش ديده گستاخ ما کي دست بردارد؟
    گلستاني که در بر رخنه ديوار مي بندد
  • خرابات مغان خوش خاک عاشق پروري دارد
    که شمع آنجا کمر در خدمت پروانه مي بندد
  • چنان بيگانه است از آشنايي مشرب صائب
    که در بر آشنا چون مردم بيگانه مي بندد
  • زحسن شوخ طرفي ديده هاي تر نمي بندد
    درين دريا زشورش در صدف گوهر نمي بندد
  • نبيند داغ دشمنکامي از ايام، آگاهي
    که در ايام دولت دوستداران به ياد آرد
  • نبيند بينوايي هرگز از دوران نواسنجي
    که در ايام بي برگي گلستان را به ياد آرد
  • زکنعان روي در ديوار زندان آورد صائب
    چو يوسف سيلي بيداد اخوان را به ياد آرد
  • نباشد سرمه توفيق در هر گوشه چشمي
    کجا زاهد سر از خط لب ساغر برون آرد؟
  • نمي دانند مردم آفتابي هست در عالم
    خدا آيينه ما را زخاکستر برون آرد
  • اگرچه کوچه زنجير بن بست است در ظاهر
    گذارد هر که پادروي، زصحرا سر برون آرد