167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • خصم گويد که روا نيست نظر در رويش
    من اگر هست و اگر نيست روا مي نگرم
  • روي زيباي تو آرام و قرار از من برد
    من دگرباره در آن روي چرا مي نگرم
  • هر طرف مي نگرم تا که ببينم رويت
    چون تو در جان مني من بکجا مي نگرم
  • هر چه در قبضه الاست ز اعيان وجود
    لقمه يي ساز از آن بهر دهان لا را
  • آن کو بجست و جوي تو پا در رکاب کرد
    لطف تو تا بحضرت تو همعنان اوست
  • آفتاب آسا شدم بر بام روزن بسته بود
    سايه يي بر من فگن کاينک ز در بازآمدم
  • بوي عشق از دل شنودم نزد او گشتم مقيم
    دوست را در خانه ديدم و زسفر بازآمدم
  • عنصري طبع چون در کار و صفت عاجزست
    من ز ديده انوري وز دل سنايي مي کنم
  • يا چو زن در خانه بنشين عاشق کار تو نيست
    عشق نيکو مي شناسد مرد کار خويش را
  • شور تا در من فگندي عيش بر من تلخ شد
    دفع تلخي چون کنم زين طبع شيرين کار خويش
  • شاه بازانيم و جز بر خاک آن در کي نهيم
    بيضه چون آب اشتر مرغ آتش خوار خويش
  • همچو نقطه در ميان افتاد مه گويي چو زد
    آن خط چون دايره گرد رخت پرگار خويش
  • در گلشن جمال تو روي تو آن گل است
    کز عکس خود چو لاله کند هر گياه را
  • نان لطف اي شاه در زنبيل فقرم ار نهي
    همچو من درويش شد چون تو توانگر را گدا
  • از هواي تو هرآنکس را که در دل ذره ييست
    روز و شب گو همچو ذره چرخ مي زن درهوا
  • جاي عاشق در دو عالم هيچ کس نارد بدست
    کندران عالم که پاي اوست آنجا نيست جا
  • اي غم عشق تو چون مي طرب افزاي دگر
    همچو من مانده در عشق تو شيداي دگر
  • رخ زرد کرد رويم از آن دم که نطع خويش
    افگند شاه مهر تو در خانه دلم
  • در چو دربهر بود چون تو نباشد صافي
    گل چو بر شاخ بود چون تو بر عنايي نيست
  • مدتي شد که من از عشق تو سودا دارم
    غم و اندوه ترا در دل و جان جا دارم
  • در آن زمان که دلم ميل با جمالي داشت
    نبود بي خبر از سر عشق و حالي داشت
  • کسي که عشق تو بروي گذر کند چون برق
    چو ابر گريد و چون رعد در خروش بود
  • گفته اي نزد توآيم بر من اين منت منه
    گر بيايي زآب چشمم در بدامن مي بري
  • آب عزت در دهان کن خاک پايش بوسه ده
    زآنکه اين معشوق رابر لب گزيدن شرط نيست
  • رو ببوي از دور قانع شو که در گلزار او
    خيره چون باد صبا برگل وزيدن شرط نيست
  • تن بزن در هجر او اي دل که اندر کوي عشق
    تا بداني قدر وصل از انتظاري چاره نيست
  • در شب وصلش بسي انديشه کردم از فراق
    هر که مي نوشيد او را از خماري چاره نيست
  • با رخ تو ديده بودم پيش ازين در روي کار
    آنچه اکنون مي کشم از چشم شوخ شنگ تو
  • گشت تنها چون درآمد در دل ما عشق تو
    گشت روشن چون گرفت آيينه ما رنگ تو
  • من چون گدا که نانم از تست حاصل و تو
    سگ را گشاده وآنگه در استوار بسته
  • اي دل فغان که آن بت چالاک مي رود
    ما در غميم و يار طربناک مي رود
  • چون آب و آتشند در و لعل درسخن
    تو آب هردو زآن لب و دندان همي بري
  • ورچه مرغ اندر قفس خوش نبود ازديدار تو
    در تن همچون قفس شد مرغ جان را وقت خوش
  • ماه يا خور کي شود درخوب رويي همچو تو
    خار هرگز چون بود در نيکويي همتاي گل
  • حکايت کرد کآن شيرين براي چون تو فرهادي
    شکر از پسته مي بارد چو در گفتار مي آيد
  • بدست حيله اي عاشق سزد کز سر قدم سازي
    گرت در جستن اين گل قدم بر خار مي آيد
  • ازو او را خوه اي مسکين چو او داري همه داري
    زدريا در طلب زيرا زجو حاصل شود ماهي
  • آن کس منم که در عوض يک نظر زتو
    راضي نيم که ملک دو عالم مرا رسد
  • اي دل تنگ مرا از غم تو جان تازه
    کفر در عهد رخت مي کند ايمان تازه
  • پرتو او جمله را در خور بود چون آفتاب
    سايه او بر همه ميمون بود همچون هماي
  • شعر ما را نظم بخشد عشق تو مانند در
    باد را آواز سازد مطرب ما همچو ناي
  • کسي که پاي نهد در ره تو از سر صدق
    چو لا مکان قدمش باشد از مکان بيرون
  • تا بروز وصل تو چشمش نبيند روي خواب
    هرکه يک شب همچو من در خواب ديد آن روي را
  • همتي دارم که گر دستم رسد هر ساعتي
    طوق زر در گردن اندازم سگ آن کوي را
  • بنده گر نيکست و گر بد در سخن نيکت ستود
    نزد نيکويان جزا بد نيست نيکو گوي را
  • دست اندر آستين گوي از سلاطين مي برد
    پاي در دامان و از کونين بيرون مي شود
  • وقت آن آمد که کوبد کوس برکوهان کوه
    رعد اشتردل که مي زد طبل در زير گليم
  • يا خود چو روي خوب تو رو نيست در جهان
    يا هست و زاشتغال بتو من نديده ام
  • هر چند که جان در خطرست از غمت اي دوست
    دل کونه غم دوست خورد دشمن جانست
  • تو دلبر خود را بکسي نام مگو سيف
    کآن چيز که در دل گذرد دوست نه آنست
  • نکنم رو ترش ار تيز شود کز لب او
    سخن تلخ چو جان در دل من شيرينست
  • چون نرفتي راه بر خود رنگ درويشي مبند
    چون شکاري نيست سگ را طوق در گردن مکن
  • بهر يار ار شعر گويي نام غير او مبر
    بهر چشم ار سرمه يي سايي خاک در هاون مکن
  • سيف فرغاني بخود کس را بر او راه نيست
    گر در او مي خوهي بيخود بکوي او درآي
  • نشد سيف فرغاني خموش اندر صفات حسن تو
    بلبل کجا گويد سخن چون گل نباشد در چمن
  • عاشقان را چه زيان گر عقلشان نکند مدد
    در خلافت چه خلل گر با علي نبود عقيل
  • دشمن چو شب روست چو سگ بانگ مي زنيم
    سگ در پيست خواب چو خرگوش مي کنيم
  • چون توانگر سير باشد بر سر کويت گدا
    وز دو کون آزاد گردد در کمند تو اسير
  • برسر کويت زعشق روي تو در پاي تو
    گر کسي را همچو من افتاده بيني دست گير
  • در هواي توچو شهدم نوش جان پرور شود
    نيش پيکان فعل زنبوري که پر دارد چو تير
  • گفتم اندر کنج عزلت رو بديوار آورم
    چون کنم در شهر ما يک خانه را ديوار نيست
  • اي زتو روزم سيه، شبها که مردم خفته اند
    جز سگ ومن هيچ کس در کوي تو بيدار نيست
  • گر سرت در پا نهم ور تيغ بر فرقم زني
    از منت خوشنودي اي جان وزتوام آزار نيست
  • از در باغ خودم ميوه ده اي دوست که من
    نه چنان دست درازم که بديوار رسم
  • اي دل اي دل مهرآن مه ورز وايمان تازه کن
    سر بنه در پاي جانان عهد وپيمان تازه کن
  • از دهانش گر نشاني مي تواني يافتن
    در کنارش گيرو لب بر لب نه وجان تازه کن
  • همچو دانه جان فشاند پيش هر مرغ آنکه او
    پاي دل در دام عشق همچو تو دلبر نهاد
  • نگارا گرد کوي تو اگر بسيار مي گردم
    چو بلبل صد نوا دارم که در گلزار مي گردم
  • تو قطب دايره رويي ومن در مرکز عشقت
    سري بر نقطه بريک پاي چون پرگار مي گردم
  • بدان گيسو که صد چون من سراندر دام او دارد
    رسن در گردنم افگن که بي افسار مي گردم
  • سر ميدان جان بازيست کوي تو (و) اندر وي
    محبان در چنين کاري ومن بي کار مي گردم
  • چو بلبل گل همي خواهم بسان سيف فرغاني
    چو اشتر در بيابانها نه بهر خار مي گردم
  • يار مهمان مي رسد من از براي نزل او
    در تنور سينه مي سوزم دل بريان خويش
  • من بجاي نان چو کودک در شکم خون مي خورم
    کز جگر خوردن دلم سير آمدست ازجان خويش
  • ذکر قطره نزد آن درياي پر در تازه کن
    حال ذره پيش آن خورشيد تابان عرضه دار
  • دست اندرکار او به از قدم بر تخت ملک
    پاي در بند وي از سردر گريبان خوشترست
  • يک نفس بيرون نشين تا برتو افتد نوراو
    ميوه چون در سايه باشد دير شيرين مي شود
  • از آن حسرت که بي رويش نبايد ديد گلها را
    دلم چون غنچه خون گردد چو گل در بوستان آيد
  • زباد سرد هجرانت رخم را رنگ ديگر شد
    که در برگ درخت اي دوست زردي از خزان آيد
  • چو سعدي سيف فرغاني مدام از شوق مي گويد
    (نه چندان آرزو مندم که وصفش در بيان آيد)
  • کس بر بساط عشق مر آن شاه را نبرد
    او با کسي بماند که در باخت آن خويش
  • از بهر دوست دايره يي کن زجان ودل
    پس دوست را چو نقطه ببين در ميان خويش
  • در ره عشقت که دارد راهزن بر چپ وراست
    آنکه از پس بود پيش افتاد ومن دورم هنوز
  • اين زمان تدبير کارم کن که هستم در حيات
    وين زمان بر من تجلي کن که برطورم هنوز
  • شکر اندر پسته پنهان وآب حيوان در شکر
    لاله بر خورشيد آن مه دارد وگل بر قمر
  • شوق او در طبع من چون ناميه است اندر نبات
    کو زشاخ خشک بيرون آورد گلهاي تر
  • اي زياران گشته غافل ازتو خود ياري نيايد
    خفته يي در جامه ناز از تو بيداري نيايد
  • از در تو نان نيابم زآنکه همچون من گدا را
    خاک همچون سيم حاصل جز بدشواري نيايد
  • هرکه ترک مال کرد وچون فقير آمد برين در
    همچو زر هرجا رود هرگز برو خواري نيايد
  • شايد ار بر سر کوي تو بخسبند بروز
    که چو سگ بر در وبام تو بشب بيدارند
  • اي بر نکويان پادشه چون من ترا يک نيک خوه
    چون سيم و زر در خاک ره بسيار نتوان يافتن
  • آن را که از خمر غمت تلخي بکام دل رسد
    شيرين تر از گفتار او در گفتار نتوان يافتن
  • در عهد او نزديک من مجنون بود آن عاقلي
    کو ذکر شيرين مي کند يا نام ليلي مي برد
  • از باغ وصلش تا مگر در دستم افتد ميوه يي
    شاخ اميدم هر نفس سر بر ثريا مي برد
  • من در ميان بحر و بر اندر تردد مانده ام
    موجم برون مي افگند سيلم بدريا مي برد
  • هرکه را يار شود او چو اسد را خورشيد
    کم ز گاوست اگر در مه گردون نگرد
  • بلبل مهر تو در باغ دلم دستان زد
    چه کند بنده که چون گل نکند جامه دري
  • درآ در خانقاه اي جان ودر ده زاهدانش را
    مي عشقت که بيرون برد ازو سجاده پير دل
  • ز مستان مي عشقت يکي همراه کن بااو
    که بي اين بدرقه در ره خطر دارد خطير دل
  • باغ وصل تو که هجران چو سر ديوارش
    از پي حفظ گل وصل تو در خار گرفت