167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • انديشه من از دل خودکام خسرو است
    صعب آتشي بود که سر از خاک در کند
  • از نردبان زلف تو هردم به آفتاب
    آسان رسد، وليک شبي در ميان کند
  • در خورد دوست نيست نثار سر و ترا
    خسرو سري که دارد ايثار مي کند
  • در عاشقي درست نباشد کسي که او
    ناموس خويش بر سر بازار نشکند
  • با زلف تست عهد دل ما و زينهار
    در گوش او بگوي که زنهار نشکند
  • در پاي بوس يار ز غوغاي عاشقان
    سرها رود که گوشه دستار نشکند
  • در خويشتن زمين ز گراني فرو شود
    جايي که قامتت به نشستن سرين نهد
  • ني نغمه طرب که بود ارغنون مرگ
    مرغي که در شکنجه دامي نوا زند
  • مردم در انتظار که کي حلقه بر درم
    زلف نگار سلسله گيسوي من زند
  • ز پرده چون به در آيي براي ديدن رويت
    هزار يوسف کنعان ز قعر چاه برآيد
  • اگر به باغ رسد قامت بلند تو روزي
    عجب بود که اگر سرو در نماز نيايد
  • دل او فگند مرا در چه زنخدانش
    وگرنه چشم من خون گرفته پيش نبود
  • چو وصل مي طلبي خسرو، از بلا مگريز
    که در جهان عسلي بي گزند نيش نبود
  • ترا به خواب تنعم چه آگهي زان شب؟
    که در فراق تو خاطر هزار سال نمود
  • کجا به صحبت ياري به عيش بنشستم؟
    که هجر تيغ کشيده دو اسپه در نرسيد
  • بهار در ره آيندگان باغ نگر
    که فرش ديده نرگس به چند ميل کشيد
  • بهشت شد چمن و خوش کسي که با خوبان
    در آن بهشت شرابي چو سلسبيل کشيد
  • دوال داد ميي کز رکاب اهل کرم
    دوال بستد و در گردن بخيل کشيد
  • مبصران که مزاج جهان شناخته اند
    دو روزه برگ اقامت در آن نساخته اند
  • نگاهباني جوهر چو نيست در حد عکس
    چه سود از آنکه همه دزد را شناخته اند
  • دلم به سوي بتان ميل مي کند وانگاه
    مزاج عافيتم در زمانه مي طلبد
  • تنم که غرقه به خون شد ز آشنايي چشم
    فتاده در دل دريا کرانه مي طلبد
  • در آن هجوم که يار تو پادشا باشد
    غم گدا که بود، زير پاکرا باشد؟
  • يگانه با تو چنانم که در جدايي تو
    چو يک تنم که ازو نيمه جدا باشد
  • ندانم اين دل آواره را که فتوي داد
    که بت پرستي در عاشقي روا باشد