167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • صائب به هوش باش که در سنگلاخ دهر
    هر کس عنان کشيده رود خوش عنانترست
  • در گلشني که بند نقاب تو واشود
    هر داغ لاله ديده حيران ديگرست
  • هر چند در حلاوت گفتار حرف نيست
    با شهد خامشي ز سخن شان ديگرست
  • خشتي مرا ز کوي تو در زير بس است
    سرمايه فراغت من اينقدر بس است
  • چون شمع، گريه در کرم دست حلقه کرد
    اين تيغ آبدار مرا بر کمر بس است
  • صائب مرا به سرمه خلق احتياج نيست
    آن خط مشکبار را در نظر بس است
  • تشريف قرب در خور اين خاکسار نيست
    ما را ز دور سجده اين آستان بس است
  • طبل رحيل، قافله اي افکند به راه
    يک نغمه سنج در همه بوستان بس است
  • زلف کج تو سلسله جنبان آتش است
    هندو هميشه در پي سامان آتش است
  • در عهد خوي گرم تو چون داغ لاله چرخ
    پاي به خواب رفته دامان آتش است
  • هر نکته اي ز عشق، بهاري است دلفروز
    در هر شرر نهفته گلستان آتش است
  • دارد ز بيقراري ما خار در جگر
    دودي که گردباد بيابان آتش است
  • در پنجه تصرف عشق تو، نه فلک
    چون مهره هاي موم به فرمان آتش است
  • تا هست در ميان سخن آتشين عشق
    هر خامه اي که هست، رگ کان آتش است
  • در سينه گداخته ام آه سرد نيست
    درياي آتشم که سحاب من آتش است
  • آرام نيست راهنوردان شوق را
    دايم ز موج، ريگ روان در کشاکش است
  • عشاق را ز تازه نهالان شکيب نيست
    تا يک خدنگ هست کمان در کشاکش است
  • هر چند حرص مالک روي زمين شود
    چون موجه سراب همان در کشاکش است
  • بر فرق هر که سرکشي از سر نمي نهد
    مانند اره کاهکشان در کشاکش است
  • پيران ز حرص بيشتر آزار مي کشند
    با پشت خم هميشه کمان در کشاکش است
  • آسان نمي توان ز علايق فشاند دست
    زين خارزار دامن جان در کشاکش است
  • ايمن شود چسان ز گسستن رگ حيات؟
    زينسان که تار و پود جهان در کشاکش است
  • بال و پر تلاطم بحرست بادبان
    دلها ز ديده نگران در کشاکش است
  • تا يکزبان چو تيغ نگردد سخن طراز
    دايم چو خامه دو زبان در کشاکش است
  • تغيير رنگ خوش بود از روي شرمگين
    در چشم اهل ديد بهار و خزان خوش است
  • در موسم خزان چه ثمر حسن خلق را؟
    ايام گل ملايمت از باغبان خوش است
  • مگذار نفس را به چراگاه آرزو
    کاين بد لجام در ته بار گران خوش است
  • چندين هزار دام تماشاست در قفس
    بلبل همين به ديدن گل ز آشيان خوش است
  • نگذاشت غير خانه زين، خانه دگر
    معمور در زمانه، سوار اينچنين خوش است
  • طوطي چو مغز پسته هم آغوش شکرست
    در هم خزيده عاشق و يار اينچنين خوش است
  • خوني که کرد در دل صياد، مشک شد
    آهو به فکر مير شکار اينچنين خوش است
  • سربسته چون حباب نفس مي کشيد محيط
    از بس مزاج آن در شهوار نازک است
  • شهرت بود ز ريزش اگر مطلب کريم
    در چشم بي نيازي ما کم ز سايل است
  • در زير سقف چرخ نفس راست ساختن
    آسوده زيستن ته ديوار مايل است
  • با قامت خميده جوانانه زيستن
    در زير تيغ بال فشاني ز بسمل است
  • صائب هزار بار به از عقل ناقص است
    در چشم امتياز جنوني که کامل است
  • هر خون که کرد در دل عشاق، مشک شد
    اکسير دانه است زميني که قابل است
  • سوهان مرگ نيز علاجش نمي کند
    پايي که از گراني جان در سلاسل است
  • در دور خط تمام شود گير و دار زلف
    بيچاره عاشقي که گرفتار کاکل است
  • شاخي که بي ثمر نبود در چهار فصل
    دست ز کار رفته اهل توکل است
  • اين خرده اي که کرده گره گل در آستين
    صائب سپند شعله آواز بلبل است
  • چون عاشقي کند به دل جمع عندليب؟
    در گلشني که غنچه پريشانتر از گل است
  • در راه صاحبان سخن چوب منع نيست
    طوطي درون خلوت آيينه محرم است
  • از بيم انقطاع همان مي تپد دلم
    در بحر اگر چه ريشه اين موج محکم است
  • علمي که سرخ رويي يونانيان ازوست
    چون نيک بنگري همه در سينه خم است
  • در بزم قدسيان خبري زين چراغ نيست
    سوز و گداز، شمع شبستان آدم است
  • ده آيه حواس که منشور قدرت است
    نازل ز روي مرتبه در شأن آدم است
  • از قدر، پاي بر سر گردون گذاشته است
    در خاک اگر چه گوشه دامان آدم است
  • از دلو آفتاب ربوده است اختيار
    اين يوسفي که در چه کنعان آدم است
  • نيکي ثمر در آب روان زود مي دهد
    با تيغ او مضايقه جان چه لازم است؟