167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • تنگ ظرفي مانع شور جنون ما نشد
    باده ما جوش خم در سينه پيمانه داشت
  • صرف تن گرديد اوقات شريف دل تمام
    کعبه دامن بر ميان در خدمت بتخانه داشت
  • بود صائب در گرفتاري حضور دل مرا
    غير دام اوراق ما شيرازه ديگر نداشت
  • از زبان گندمين افتاد در کارم گره
    خوشه بي حاصل من دانه ديگر نداشت
  • بي سبب کردم تلف در چاره جويي عمر را
    صندل اين قوم صائب غير دردسر نداشت
  • شد بناگوشت سفيد و بخت خواب آلود تو
    در چنين صبحي سر از بالين غفلت برنداشت
  • هر که در فصل بهاران دانه اشکي نريخت
    وقت خرمن خوشه اي جز آه حسرت برنداشت
  • در چنين هنگامه اي صائب دل بي شرم تو
    پشت بيدردي ز ديوار فراغت برنداشت
  • طفل بازيگوش ما زين خاکدان دل برنداشت
    دست در مهد لحد از مهره گل برنداشت
  • شد ز وصل کعبه بي قطع بيابان کامياب
    راه پيمايي که دست از دامن در برنداشت
  • طوق قمري حلقه بيرون در شد سرو را
    گردن آزادگان بار سلاسل برنداشت
  • در رسايي حلقه هاي زلف کوتاهي نداشت
    گردن آزاده ما طوق احسان برنداشت
  • در غبار انگيختن چندان که خط بيداد کرد
    خال کافر چشم ازان لبهاي خندان برنداشت
  • ياد ايامم که در تن جان ما منزل نداشت
    موجه مطلق عنان ما غم ساحل نداشت
  • پرده بيگانگي در بحر وحدت محو بود
    رشته مو از حباب اين عقده مشکل نداشت
  • بود در دارالامان خامشي آسوده دل
    شمع ما انديشه فانوس يا محفل نداشت
  • بود در دارالامان خامشي آسوده دل
    شمع ما انديشه فانوس يا محفل نداشت
  • نوبهار بي خزان معرفت در هيچ عهد
    بلبلي آتش نفس چون صائب بيدل نداشت
  • گوهر مقصود را در دامن همت نيافت
    رخنه دل را صدف يک چند تا محکم نداشت
  • شد فلک در روزگار اين خسيسان تنگ چشم
    ورنه هرگز آفتابش چشم بر شبنم نداشت
  • تا دل آزاده برگ عيش در دامن نداشت
    رعشه باد خزان، دستي بر اين گلشن نداشت
  • خار صحرا زير پايش بستر سنجاب بود
    در بساط خويش تا مجنون ما سوزن نداشت
  • قهرمان غيرت عشاق، بي جاسوس نيست
    روي خود در خلوت آيينه بوسيدن نداشت
  • شور بختي شوريي در چشم ما نگذاشته است
    از حضور ما بساط باده برچيدن نداشت
  • داغ، آب زندگي را در سياهي غوطه داد
    يوسف مصري چنين چاه زنخداني نداشت
  • در زمان ما نشد هموار وضع آسمان
    طوطي ما هرگز از آيينه ميداني نداشت
  • در رگ ابر کرم اين کوتهي امروز نيست
    دفتر افلاک هرگز مد احساني نداشت
  • پيش ازين در فکر زاد آخرت بودند خلق
    هيچ کس انديشه آب و غم ناني نداشت
  • پيش ازين بر گرد سرگشتن چنين رسوا نبود
    اين بناي خير را پروانه در محفل گذاشت
  • برق عالمسوز شد در خرمن مجنون فتاد
    از نگاه گرم، هر داغي که بر محمل گذاشت
  • ميل من با طاق ابروي بتان امروز نيست
    در ازل معمار ديوار مرا مايل گذاشت
  • در بهار نوجواني هر که از صهبا گذشت
    بي توقف مي تواند از سر دنيا گذشت
  • تنگناي جسم بر ما زندگي را تلخ داشت
    در فشار قبر، ايام حيات ما گذشت
  • در هلاک کوهکن شمشير زهرآلود شد
    از دهان تيشه هر زخمي که بر خارا گذشت
  • در زمان موجه اشک فلک پيماي من
    ابر صائب از سر دريوزه دريا گذشت
  • يک شرر تخم محبت در دل شيرين نکاشت
    تيشه آتش نفس چندان که بر خارا گذشت
  • کار، تأثير نفس دارد نه آواز بلند
    ورنه در فرياد بتواند خر از عيسي گذشت!
  • دولت بيدار را در خواب نتوان يافتن
    چشم مي بايد گشود، از خواب مي بايد گذشت
  • گرم بگذر همچو مردان در زمان زندگي
    چون ازين هنگامه آخر سرد مي بايد گذشت
  • فکر در دنياي بي حاصل جنون مي آورد
    صائب از انديشه بسيار مي بايد گذشت
  • در دلم هرگاه زلف آن پري پيکر گذشت
    از سر درياي چشم موجه عنبر گذشت
  • گوهر سيراب در گنجينه اقبال نيست
    با دهان خشک ازين غمخانه اسکندر گذشت
  • آرزو چون سوخت در دل حرص را عاجز کند
    مور هيهات است بتواند ز خاکستر گذشت
  • در خرابات جهان چون آفتاب بي زوال
    روزگار خوشدلي ما را به يک ساغر گذشت
  • چشم آخربين به استقبال آفتاب مي رود
    عمر ما چون نوح در انديشه طوفان گذشت
  • شوق چون پا در رکاب بيقراري آورد
    مي توان با اسب چون از آتش سوزان گذشت
  • جمع زاد آخرت از زندگي منظور بود
    عمر ما بي حاصلان در فکر آبو نان گذشت
  • محمل ليلي سبکسيرست، ورنه بارها
    چشم مجنون در دويدن از رم آهو گذشت
  • همچنان بيگانه از دين است چشم کافرش
    گر چه عمش جمله در محراب آن ابرو گذشت
  • خواب غفلت فرصت وا کردن چشمي نداد
    روز من در پرده شب از سيه کاري گذشت