167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

ديوان وحشي بافقي

  • مرد خدا کي کند ميل به لذت خلد
    در دل کودک وشان حسرت حلوا طلب
  • باطن صافي چو نيست راه حقيقت مپوي
    چاه بسي در ره است ديده بينا طلب
  • شمع هدايت کجا در دل هر کس نهند
    همچو کليمي بجو ديده ز بيضا طلب
  • پاي بلندي که زد پاي طلب در رهش
    از پي ايثار او عقد ثريا طلب
  • درگذر از نه فلک در ره او خاک باش
    اهل خرد کي کند پايه ادنا طلب
  • وحشي اگر طالبي بر در احمد نشين
    کام از آنجا بجوي نام از آنجا طلب
  • گرفته روي زمين آب بحر تا حدي
    که گر کسي متردد شود پياده در آب
  • علي سپهر معالي که در معارج شأن
    کنند کسب مراتب ز نام او القاب
  • ز استقامت عدل تو در صلاح امور
    رود شرارت فطرت برون ز طبع شراب
  • تبارک اله از آن دلدل سپهر سير
    که با براق يکي بود در درنگ و شتاب
  • سپهر کوکبه شاها به ديگري چه رجوع
    مرا که خاک در تست مرجع از هر باب
  • سري که بهر سجود در تو داده خداي
    بر آستانه ديگر چرا نهم چو کلاب
  • هميشه تا که به جلاب منقلب نشود
    ز انقلاب زمان در دهان مار لعاب
  • مخالف تو چنان تلخکام باد به دهر
    که طعم زهر دهد در دهان او جلاب
  • تفت رشک رياض رضوان است
    که در او جاي ميرميران است
  • حقه سر به مهر اهرمن است
    خانه در به قفل شيطان است
  • شعله ماند چو عکس خويش در آب
    هر کجا حفظ او نگهبان است
  • رخش مرگ آورند در ميدان
    قهرش آنجا که مرد ميدان است
  • ديده اي را که در تو کج نگرد
    زخم عقرب ز نيش مژگان است
  • آنچه از حسرتش سکندر مرد
    در يم خانه تو پنهان است
  • هست ايما به آن ترشح و بس
    اينکه در ظلمت آب حيوان است
  • مادر در که نام او صدف است
    پدرش نيز کابر نيسان است
  • اي به سوي در تو روي همه
    با همه لطف تو فراوان است
  • کرده اند از براي عزت و قدر
    اين سفر کش در تو پايان است
  • آن را که خدا نگاهبان است
    از فتنه دهر در امان است
  • يارب که هميشه در جهان باد
    زانرو که ضروري جهان است
  • تا خانه هر يک از در او
    راهي به طريق کهکشان است
  • چون زهره خصم را کند آب
    خوف تو که در دلش نهان است
  • در دايره وجود ذاتت
    بيرون ز قياس اين و آن است
  • هر آرزويي که در دل آيد
    تا گفته اي اين چنين چنان است
  • دي هر که بديدمش در او پير
    امروز چو بنگرم جوان است
  • شهريست به از بهشت اما
    اکنون که ترا در او مکان است
  • در بنايي که کند جنبش از آن راي مصيب
    راستي لازمه ذات خط پرگار است
  • خيمه جاه ترا در خور اجزاي طناب
    امتداديست که آن لازمه مقدار است
  • در کماني که کشد تير خلاف تو عدو
    رخنه جستن پيکان دهن سوفار است
  • چرخ گويد چه کشم پيش تو درهاي نجوم
    در زواياي ضمير تو از اين بسيار است
  • خانه زاديست کهين قلزم احسان ترا
    در يکتا که بهين زاده دريا بار است
  • فرعي ست اين عمل ز اصول کمال خور
    وين اصل در جريده حکمت مقرر است
  • در چشم ظاهر است بزرگ اين عمل ولي
    گر بنگري به ديده باطن محقر است
  • تحقيق اگر ز من شنوي اصل کيميا
    فيضي بود که در نظر شاه مضمر است
  • طعنش رسد به ناصيه نور پاش مهر
    آن جبهه کش سجود در او ميسر است
  • از شخص آفرينش و از پيکر وجود
    در رتبه ديگران همه پايند و او سر است
  • در خدمت ستاره بخت بلند اوست
    گر سعد اصغر است و گر سعد اکبر است
  • گر شير در زمان بهار عدالتش
    بيند رخ غزاله که از لاله احمر است
  • اي کز درر فشاني ابر عطاي تست
    هر گوهري که در صدف بحر اخضر است
  • هر بيوه اي که چرخي و دوکي نهاده پيش
    در شغل رشته تافتن عقد گوهر است
  • در حجله اي که حفظ تو مشاطگي کند
    اي کز تو نوعروس جهان غرق زيور است
  • عدل تو قاضيي است که پيوسته بهر عقد
    در مجلس عروسي باز و کبوتر است
  • احکام امر و نهي تو در انتفاع خلق
    نايب مناب قول خدا و پيمبر است
  • اي آنکه بهر خدمت در گاه قدر تست
    گر جنبش سپهر و گر سير اختر است
  • «الفقر فخري » است ترا در خطاب قدر
    آن خطبه اي که زينت نه پايه منبر است
  • جفاي چرخ نه امروز مي رود بر من
    به ما عداوت ديرينه در ميان دارد
  • منم که سنگ حوادث مدام در دل سخت
    به قصد سوختنم آتشي نهان دارد
  • کسي که مار صفت در طريق آزار است
    مدام بر سر گنج طرب مکان دارد
  • به يک گداي فرومايه صرف مي سازد
    به يک فقير تهي کيسه در ميان دارد
  • زري که صيرفي کان به درج کوه نهاد
    دري که گوهري بحر در دکان دارد
  • اگر نه دامن چترش پناه مهر شود
    ز باد فتنه چراغش که در امان دارد
  • به راه او شکفد غنچه تمنايش
    هواي باغ جنان آن که در جهان دارد
  • بود گشايش کار جهان به پهلويش
    ترا کسي که چو در سر بر آستان دارد
  • هميشه در پي آزار جان زار من است
    به قصد من کمر کينه بر ميان دارد
  • به دهر کشتي عمر مطيع جاهش را
    ز موج خيز فنا دور و در امان دارد
  • که ز بيمش عروس نغمه ني
    در پس پرده ها نهان باشد
  • پيش نعل سمند او خارا
    همچو در پيش مه کتان باشد
  • در فضايي که بهر گوي زدن
    باد پاي تو تک زنان باشد
  • به مثل آب خضر اگر طلبند
    در ديار تو رايگان باشد
  • در مقامي که شير رايت را
    حمله بر گاو آسمان باشد
  • آنکه از تير در کمينگه رزم
    رود از جا زه کمان باشد
  • کي رسد وهم در نشيبش اگر
    طوبي و سدره نردبان باشد
  • خصم در پيش من چو تيغ شود
    دوست پيش آيد و فسان باشد
  • در دعاي گل حديقه ملک
    همه تن غنچه سان لسان باشد
  • تف کين تو با دمسري مهر
    چو آتش در هواي مهر جان باد
  • در آن ايوان که بنشيني چو شاهان
    گدايي منصب سلطان و خان باد
  • دياري را که خواهد فتنه ويران
    در او آثار قهرت قهرمان باد
  • چو مرزي خواهد آباداني از من
    در او تأثير لطفت مرزبان باد
  • از آن سوي مکان وز لامکان هم
    ز قدرت کاروان در کاروان باد
  • مسير اختران در سير امرت
    به سان گوهر اندر ريسمان باد
  • براي جامعه جاويد مهتاب
    ز حفظت تاب در تاب کتان باد
  • پي اسباب خصم اشک پاشت
    در آتشخانه نم را پاسبان باد
  • به تيهو باز را در دور دادت
    نه تنها وصل ، وصلت درميان باد
  • در آب افتد اگر برخي زخمت
    روان چون آتش اندر پرنيان باد
  • چو کلب گرسنه از خوان جودت
    اسد در حسرت يک استخوان باد
  • رسيده جان به لب از جوع کلبي
    بدانديش تو بر هر در دوان باد
  • در زندان قهر ايزدي را
    سر خصمت به جاي آستان باد
  • به چاهي در رود هر جا نهد پاي
    ز بس بند بدانديشت گران باد
  • سمند تند عمر دشمنت را
    عنان در دست مرگ ناگهان باد
  • عجب نبود که در ايام عدلش گوسفندان را
    به جانب داري گرگان خصومت با شبان باشد
  • به اقليمي که آيد شحنه در وي حزم بيدارش
    قضاي خواب رفته عهد شغل پاسبان باشد
  • سراپا نافه گردد گر چرد در ساحتش آهو
    شميم خلق او گر عطرساي بوستان باشد
  • جهان گر در خور بحر نوالش کشتيي سازد
    زمينش لنگر آيد آسمانش بادبان باشد
  • زهي قدر ترا بنياد دولت آنچنان عالي
    که در رفعت نشيب او فراز آسمان باشد
  • آمدم با کاروانهاي دعاي مستجاب
    تا گشايم در حريم کعبة الاسلام بار
  • مردمش پرورده ناز و نعيم عافيت
    در پناه کامران کام بخش کامکار
  • در طلسم باطن او گنج درويشي نهان
    وز جبين ظاهرش سيماي شاهي آشکار
  • در بساطي کاندرو ديوان احسانش بود
    آرزو بسيار گو باشد تقاضا هرزه کار
  • بلعجب رخشي که گر تازاندش رو بر ابد
    در نخستين گام بر فارس کند امسال پار
  • گر مزاج فاسدش گردد مؤثر در عدد
    مرتفع سازد فسادش صحت نصف از چهار
  • طالع ناساز و بخت نامساعد چون مرا
    داد سر در وادي اندوه ازين خرم ديار
  • آمدم تا سازدش رايج در اطراف جهان
    سکه نام تو و شه زاده هاي نامدار
  • چشم در چشمخانه خاک شده
    مانده يک مشت نشتر و مسمار
  • در کف استقامت رايت
    جز خط راست نايد از پر گار