167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • تا درو گوهر ز آب چشم عشاقت بيافت
    شاهدان خلد را نگرفت در زيور بهشت
  • گر برحمت ننگري جنت بود همچون جحيم
    ور قدم در وي نهي دوزخ شود يکسر بهشت
  • گر کند در کوي تو عاشق بجنت التفات
    هست بر عاشق غرامت هست منت بر بهشت
  • محيط لطف چو دريا مدام در موج است
    ميان دايره روي تو ز نقطه خال
  • ز خرقها بدر آيند چون کند تأثير
    شراب عشق تو در صوفيان صاحب حال
  • بوصف آن دهن و لب کجا بود قدرت
    مرا که لکنت عجزست در زبان مقال
  • بيا که در شب هجران تو بسي ديديم
    «جزاي آنکه نگفتيم شکر روز وصال »
  • در درون خراب من بنگر
    لمن الملک بشنو از غم خويش
  • کاي تو در کار ديگران همه چشم
    نيک بنگر بکار درهم خويش
  • اي گل روي تو برده رونق گلزارها
    در دل غنچه بسي حسن ترا اسرارها
  • حسن شهر آشوب (تو) چون بر ولايت دست يافت
    سروران ملک را در پا رود دستارها
  • گر بهار وصل خواهي سيف فرغاني برو
    همچو بلبل در خزان دم درکش از گفتارها
  • دلبرا بي من مرو گر گويدت پور حسن
    خيز تا طوفي کنيم اي دوست در گلزارها
  • عشق آمده بود بر در دل
    عقل از پي دفع لشکر آورد
  • در بحر تو غم غرقه گشتم
    بنگر صدفم چه گوهر آورد
  • بيهوش شدم چو از در تو
    «باد آمد و بوي عنبر آورد»
  • ز ديگران سخني بر زبان رود هر وقت
    ولي مدام چو انديشه در ضمير تويي
  • زمين بدور تو چون آسمان شد و در وي
    مه تمام بدان روي مستدير تويي
  • سمن بران همه چوگان خويش بشکستند
    کنون که شاه رخت گوي در ميان انداخت
  • عقاب عشق توام صيد کرد و در اول
    چو گوشت خورد و بآخر چو استخوان انداخت
  • مرا يقين شده بود آنکه من بتو برسم
    کرشمهاي توام باز در گمان انداخت
  • چو خواستم که کنم نسبتش بلعل و عقيق
    لب تو ناطقه را سنگ در دهان انداخت
  • بآب شعر رهي غسل دل کند درويش
    که آتش طلبش در ميان جان انداخت
  • ترا چو ديد بسي گفت سيف فرغاني
    «چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت »
  • آنکس که بهر نام تو از جان زيان نکرد
    عنقاي عشق در دل او آشيان نکرد
  • در عهد خوبي تو جوانانه مي خورد
    آن زاهدي که پير بود خانقاه را
  • با عاشق تو خلق در آفاق گو مباش
    چون دانه حاصلست نخواهيم کاه را
  • مکن چون طالب دنيا جهان صورت آبادان
    که در ويراني صورت بيابي گنج معني را
  • بغمزه دل شکن و از جهان برآر نفير
    بخنده در سخن آ وز دهان ببار شکر
  • لب و دهان تو در چشمم آمد و ديدم
    بگرد پسته چون آتش آبدار شکر
  • بوصل همچو تو شيرين چه باشد ار آيد
    مرا چو خسرو پرويز در کنار شکر
  • دهان خود بشکر چون مگس بيالايم
    که چون لبت نکند در مذاق کار شکر
  • ترا بباغ چه حاجت بود که هر ساعت
    ز روي خويش در آيينه گلستان بيني
  • پس از هزار تأمل اگر سخن گويد
    چو نيک در نگري زآن دهان نشان بيني
  • ز موي هم نکني فرق آن مياني را
    که در ميانه آن موي تا ميان بيني
  • بنيکوان نظري کن که بوي او آيد
    ز رنگ حسن که در روي نيکوان بيني
  • در کمان ابرو آورد و بسوي من فگند
    يار آهو چشم تير غمزه شير افگنش
  • باد با تو چون شبي گر سوي بستان بگذرد
    همچو بلبل در نوا آيد زبان سوسنش
  • خسروان او را غلامند اين زمان در ملک روم
    همچو شيرين صد کنيزک عاشق اندر ارمنش
  • بر اميد وصل او چون سيف فرغاني که ديد
    طوطيي اندر قفس يا بلبلي در گلشنش
  • در عشق بازي از تو چون من بيدقي
    شه مي خوهد يعني رخ نيکوي تو
  • بر خاک هر در آب رو بفروختم
    تا نان خرم بهر سگان کوي تو
  • اي خورده روح از جام عشقت باده يي
    مي کن نظر در کار کارافتاده يي
  • مپسند کز کمتر غلامي کم بود
    در بندگي تو چو من آزاده يي
  • نگرفت نقش ديگري تا نقش خود
    بنشاندي در طبع چون من ساده يي
  • بي جواز عشق فردا در سياستگاه حشر
    طاعتت محتاج آمرزش بود همچون گناه
  • گر بگرداني عنان از جانب اين خاکدان
    از رکاب خود در آن حضرت فشاني گرد راه
  • گر دست رسد روزي در پات سرافشانم
    هر چند نثارت را لايق نبود جانم
  • در کار تو از ياران هيچم مددي نايد
    اي جمله مدد از تو مگذار بديشانم
  • من در طلب وصلت چون سيف نيم خاکي
    ريگم، نتوان کردن سيراب ببارانم