167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

خسرو و شيرين نظامي

  • سعادت بر گشاد اقبال را دست
    قران مشتري در زهره پيوست
  • چو آمد در سخن نوبت به شاپور
    سخن را تازه کرد از عشق منشور
  • که شيرين انگبيني بود در جام
    شهنشه روغن او شد سرانجام
  • به رنگ آميزي صنعت من آنم
    که در حلواي ايشان زعفرانم
  • پس آنگه کردشان در پهلوي ياد
    که احسنت اي جهان پهلو دو همزاد
  • قضاي عشق اگرچه سر نبشته است
    مرا اين سر نبشت او در نبشت است
  • گوزني بر ره شير آشيان کرد
    رسن در گردن شير ژيان کرد
  • دگر ره طبع شيرين گرم تر گشت
    دلش در کار خسرو نرم تر گشت
  • شراب تلخ در جانش اثر کرد
    به شيريني سوي شيرين نظر کرد
  • سخنها در کرشمه مي نهفتند
    به نوک غمزه گفتند آنچه گفتند
  • نمي افتاد فرصت در ميانه
    که تير خسرو افتد بر نشانه
  • مه و خورشيد دل در صيد بستند
    به شبديز و به گلگون برنشستند
  • گهي در گوش دلبر راز گفتن
    گهي غم هاي دل پرداز گفتن
  • سگ قصاب را در پهلوي ميش
    جگر باشد و ليک از پهلوي خويش
  • چه بايد زهر در جامي نهادن
    ز شيريني بر او نامي نهادن
  • بره در شير مستي خورد بايد
    که چون پخته شود گرگش ربايد
  • چو بازرگان صد خروار قندي
    چه باشد گر به تنگي در نبندي
  • چو نيل خويش را يابي خريدار
    اگر در نيل باشي باز کن بار
  • اگر نازي کنم مقصودم آنست
    که در گرمي شکر خوردن زيانست
  • بهر موئي که تندي داشت چون شير
    هزاران موي قاقم داشت در زير
  • سنان در غمزه کامد نوبت جنگ
    به هر جنگي درش صد آشتي رنگ
  • قصب بر رخ که گر نوشم نهانست
    بنا گوشم به خرده در ميانست
  • ازين سو حلقه لب کرده خاموش
    ز ديگر سو نهاده حلقه در گوش
  • چو خسرو را به خواهش گرم دل يافت
    مروت را در آن بازي خجل يافت
  • حساب ديگر آن بودش در اين کوي
    که پشتم نيز محرابست چون روي
  • چه خوش نازيست ناز خوبرويان
    ز ديده رانده را در ديده جويان
  • به گستاخي در آمد کي دلارام
    گواژه چند خواهي زد بيارام
  • و گر خواهي که در دل راز پوشي
    شکيبت باد تا با دل بکوشي
  • تو خود داني که در شمشير بازي
    هلاک سر بود گردن فرازي
  • چو بازرگان صد خروار قندي
    به ار با من به قندي در نبندي
  • کمند زلف خود در گردنم بند
    به صيد لاغر امشب باش خرسند
  • ز جان شيرين تري اي چشمه نوش
    سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
  • همه تن در تو شيريني نهفتند
    به کم کاري ترا شيرين نگفتند
  • که شه را بد بود زنهار خوردن
    بد آمد در جهان بد کار کردن
  • وليکن نرد با خود باخت نتوان
    هميشه با خوشي در ساخت نتوان
  • به اول شربت از حلوا مينديش
    که حلوا پس بود جلاب در پيش
  • بسا بيمار کز بسيار خواري
    بماند سال و مه در رنج و زاري
  • ملک چون ديد کو در کار خام است
    زبانش توسن است و طبع رام است
  • دويدم تا به تو دستي در آرم
    به دست آرم تو را دستي برآرم
  • چو مي بينم کنون زلفت مرا بست
    تو در دست آمدي من رفتم از دست
  • نگويم در وفا سوگند بشکن
    خمارم را به بوسي چند بشکن
  • تو سرمست و سر زلف تو در دست
    اگر خوشدل نشينم جان آن هست
  • اگر ديده شود بر تو بدل گير
    بود در ديده خس ليکن به تصغير
  • و گر جان گردد از رويت عنان تاب
    بود جان را عروسي ليک در خواب
  • عتابي گر بود ما را ازين پس
    ميانجي در ميانه موي تو بس
  • ملک برخاست جام باده در دست
    هنوز از باده دوشينه سرمست
  • چه بايد خويشتن را گرم کردن
    مرا در روي خود بي شرم کردن
  • چو روز بينوائي بر سر آيد
    مرادت خود به زور از در درآيد
  • طرب کن چون در دولت گشادي
    مخور غم چون به روز نيک زادي
  • اگر با تو بياري سر در آرم
    من آن يارم که از کارت بر آرم
  • جهان در نسل تو ملکي قديم است
    بدست ديگران عيبي عظيم است
  • اگر در پادشاهي بنگري تيز
    سبق برده است از عزم سبک خيز
  • که دست خسروان در جستن کام
    گهي با تيغ بايد گاه با جام
  • مرا نيز ار بود دستي نمايم
    وگرنه در دعا دستي گشايم
  • مرا بايد به چشم آتش برافروخت؟
    به آتش سوختن بايد در آموخت؟
  • مرا گر شور تو در سر نبودي
    سر شوريده بي افسر نبودي
  • فکندي چون فلک در سر کمندم
    رها کردي چو کردي شهربندم
  • نخستم باده دادي مست کردي
    به مستي در مرا پا بست کردي
  • بلي خيزم در آويزم به بدخواه
    ولي آنگه که بيرون آيم از چاه
  • بر آن عزمم که ره در پيش گيرم
    شوم دنبال کار خويش گيرم
  • نشستم تا همي خوانم نهادي
    روم چون نان در انبانم نهادي
  • پس آنگه پاي بر گيلي بيفشرد
    ز راه گيکان لشگر به در برد
  • در آن ره رفتن از تشويش تاراج
    به ترک تاج کرده ترک را تاج
  • زرايش روي دولت را برافروخت
    و زو بسيار حکمت ها در آموخت
  • عظيم آمد چو گشت آن حال معلوم
    عظيم الروم را آن فال در روم
  • چنان در کيش عيسي شد بدو شاد
    که دخت خويش مريم را بدو داد
  • ز بس لشگر که بر خسرو شد انبوه
    روان شد روي هامون کوه در کوه
  • در آن بيشه نه گور از شير مي رست
    نه شير از خوردن شمشير مي رست
  • فرو بسته در آن غوغاي ترکان
    زبانک ناي ترکي ناي ترکان
  • بزرگ اميد پيش پيل سرمست
    به ساعت سنجي اصطرلاب در دست
  • به نطع کينه بر چون پي فشردي
    در افکن پيل و شه رخ زن که بردي
  • ملک در جنبش آمد بر سر پيل
    سوي بهرام شد جوشنده چون نيل
  • جهان بر ابلقي توسن سوار است
    لگد خوردن ازو هم در شمار است
  • چو سر بر کرد ماه از برج ماهي
    مه پرويز شد در برج شاهي
  • ذنب مريخ را مي کرده در کاس
    شده چشم زحل هم کاسه راس
  • کشيد از خاک تختي بر ثريا
    درو گوهر به کشتي در به دريا
  • چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج
    در آمد غمزه شيرين به تاراج
  • گهي قصد نبيد خام کردي
    گهي از گريه مي در جام کردي
  • شبي در باغ بودم خفته با يار
    به بالين بر نشسته بخت بيدار
  • کجا آن نوبه نو مجلس نهادن
    بهشت عاشقان را در گشادن
  • ز بي خصمي گر افزون گشت گنجم
    ز بي ياري در افزود است رنجم
  • من آن مرغم که افتادم به ناکام
    ز پشمين خانه در ابريشمين دام
  • تو گندم کار تا هستي برآرد
    گيا خود در ميان دستي برآرد
  • به هر کاري در از دولت بود نور
    که باد از کار ما بي دولتي دور
  • که چون شيرين ز خسرو باز پس ماند
    دلش دربند و جانش در هوس ماند
  • گشاده رشته گوهر ز ديده
    مژه چون رشته در گوهر کشيده
  • نمک در ديده بي خواب مي کرد
    ز نرگس لاله را سيراب مي کرد
  • درختي بر شده چون گنبد نور
    گدازان گشت چون در آب کافور
  • بهاري را که در بروي گشادي
    ربودي گل به دل خارش نهادي
  • که صابر شو درين غم روزکي چند
    نماند هيچ کس جاويد در يند
  • بسي در کار خسرو رنج ديدي
    بسي خواري و دشواري کشيدي
  • چو وقت آيد که آب آيد فرا زير
    نماند دولتت در کارها دير
  • بسا ديبا که يابي سرخ و زردش
    کبود و ازرق آيد در نوردش
  • بسا در جا که بيني کرد فرساي
    بود ياقوت يا پيروزه را جاي
  • وزين در نيز شاپور خردمند
    بکار آورد با او نکته اي چند
  • دلش را در صبوري بند کردند
    به ياد خسروش خسرند کردند
  • در آمد کار اندامش به سستي
    به بيماري کشيد از تن درستي
  • نيامد شيشه اي از سنگ در دست
    که باز آن شيشه را هم سنگ نشکست
  • بدين قالب که بادش در کلاهست
    مشو غره که مشتي خاک را هست
  • چه مي پيچي درين دام گلو پيچ
    که جوزي پوده بيني در ميان هيچ