نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان شمس
هشدار که مي روند هر سو غولان
با دانه و دام
در
شکار گوران
يارب چه دلست اين و چه خو دارد اين
در
جستن او چه جستجو دارد اين
عمريست که آفتاب و مه ميگردند
روزان و شبان
در
آرزوي شب تو
اي پرده پندار پسنديده تو
وي وهم خودي
در
دل شوريده تو
هيچي تو و هيچ را چنين گوهر
به زين نتوان نهاد
در
ديده تو
صد قرن گذشت و آسمان نيزد نديد
در
گردش روزگار ماننده تو
اي
در
دل من ميل و تمنا همه تو
واندر سر من مايه سودا همه تو
هرچند بروي کار
در
مينگرم
امروز همه توئي و فردا همه تو
اي ماه چو ابر بس گرستم بي تو
در
مه به نشاط ننگريستم بي تو
بي آينه روي خويش نتوان ديدن
در
ياد نگر که اوست آئينه تو
چندان نمک است
در
تو داني پي چيست
از بهر ستيزه جگرخواره تو
در
چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
جان چاکر آن کسي که شد چاکر تو
انگشت گزان درآمدم از
در
تو
انگشت زنان برون شدم از بر تو
در
کوي خيال خود چه ميپوئي تو
وين ديده به خون دل چه ميشوئي تو
درها همه بسته اند الا
در
تو
تا ره نبرد غريب الا بر تو
اي
در
کرم و عزت و نورافشاني
خورشيد و مه و ستاره ها چاکر تو
آن
در
سر زلف تو چرا آويزد
وين بر کف پاي تو جرا مالدرو
صد داد همي رسد ز بيدادي تو
در
وهم چگونه آورم شادي تو
گر هيچ مرا
در
دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو
ولله که سماء و هرچه
در
کل سما است
يا بند نصيب هرچه ميبايد از او
ني هرکه کند رقص و جهد بالا او
در
فقر بود گزيده و والا او
هرچند
در
اين هوس بسي باشي تو
بيقدر تو همچون مگسي باشي تو
آمد بر من خيال جانان ز پگه
در
کف قدح باده که بستان ز پگه
ما
در
ره عشق چست و چالاک شويم
ور زانکه خري لنگ شود ما را چه
بي عشق مباش تا نباشي مرده
در
عشق بمير تا بماني زنده
بر يکدگر اين زيادتي جستن چيست
آخر ز
در
يکي سرائيم همه
در
خدمت تو چو سايه من پيش روم
تو شيري و من سياه گوشم اي شاه
در
عشق خلاصه جنون از من خواه
جان رفته و عقل سرنگون از من خواه
گنجيست نهانه
در
زمين پوشيده
از ملت کفر و اهل دين پوشيده
در
دريائي که پا و سر پيدا نيست
جان رفته و تن بر سر آب افتاده
ماهي که ز خورشيد اگر برگردد
در
حال شود همچو شب تيره سياه
ظاهرها شان به اوليا ماند ليک
در
باطنشان بوي مسلماني نه
هر چند
در
اين پرده اسيريد همه
زين پرده برون رويد اميريد همه
من
در
تو گريزان شدم از فتنه خويش
من آن توام مرا به من باز مده
مي رفت و همي گفت زهي سودائي
دولت بدر آمده است و
در
نگشائي
آن چيز که هست
در
سبد ميداني
از سر سبد تا بابد ميداني
در
ساغر ما ز هر تغافل تا چند
تلخيش نماند بسکه شورش کردي
آن روز که ديوانه سر و سودائي
در
سلسله دولتيان مي آئي
آن ميوه توئي که نادر ايامي
بتوان خوردن هزار من
در
خامي
من
در
غم تو دامن دل چاک زدم
وانگاه مرا بآستين مي پرسي
در
مرغ و قفس خيره چرا ميماني
بشکن قفس اي مرغ کز آن مرغاني
داني که نداري به جهان گنجايي
در
غيب بچفسيدي و بيرون نايي
اي آنکه ز حال بندگان ميداني
چشمي و چراغ
در
شب ظلماني
اي آنکه مرا بسته صد دام کني
گوئي که برو
در
شب و پيغام کني
اي جان غريب
در
جهان ميسازي
روزي دو فتاد مرغزي بارازي
تو مردم ديده اي نه آويزه گوش
از گوش بديده آ که
در
ديده نهي
چشمم به تو روشنست همچون خورشيد
هم
در
تو گريزم که توام شاد کني
عشق آب حيات آمد و منکر چو خري
اي خر تو
در
آب درنميزي چکني
اي بر سر ره نشسته ره مي طلبي
در
خرمن مه فتاده مه مي طلبي
در
چاه زنخدان چنين يوسف حسن
خود دلو توئي يوسف و چه مي طلبي
زان ميترسم که بدرگ و بدرائي
در
مغز تو افکند دگر سودائي
من
در
هوس تو ميپزم حلوائي
حلوا بنگر به صورت سودائي
اي خواجه چرا بي پر و بالم کردي
بر بوي ثواب
در
وبالم کردي
از تو بره تو جو ندزديدم من
از بهر چه جرم
در
جوالم کردي
ديدم که
در
آتشي و بگذاشتمت
تا پخته و تا زيرک و استاد شوي
بر رهگذرت دام نهاده است ابليس
بدکار مباش زانکه
در
دام شوي
اي دام هزار فتنه و طراري
يارب تو چه فتنه ها که
در
سر داري
اي آب حيات اگر جهان سنگ شود
والله که چون آسياش
در
چرخ آري
اي
در
دل من نشسته بگشاده دري
جز تو دگري نجويم و کو دگري
اي
در
دل هر کسي ز مهرت تابي
وي از تو تضرعي بهر محرابي
اينک
در
او دست به دريوزه برآر
درويش ز دريوزه ندارد عاري
اي دل چو وصال يار ديدي حالي
در
پاي غمش بمير تا کي نالي
اي دوست بهر سخن
در
جنگ زني
صد تير جفا بر من دلتنگ زني
در
چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ
فردا بنمايمت چو بر سنگ زني
زان ميترسم
در
جفا باز کني
مکر انديشي بهانه آغاز کني
اي کاش که من بدانمي کيستمي
در
دايره حيات با چيستمي
گر پنبه غفلتم نبودي
در
گوش
بر خود به هزار ديده بگريستمي
يا
در
رخ معشوق نهان مي خندي
چيزيت بدو ماند از آن مي خندي
اي نرگس بي چشم و دهن حيراني
در
روي عروسان چمن حيراني
ني
در
غلطم تو با عروسان چمن
ز انديشه پوشيده من حيراني
بر چرخ برآي ماه را گوش بمال
در
باغ درآ که سرو پيراسته اي
اي آنکه به لطف دلستان همه اي
در
باغ طرب سرو روان همه اي
در
ظاهر و باطن تو چون مينگرم
کس را نئي اي نگار و آن همه اي
اي آنکه تو جان بنده را جان شده اي
در
ظلمت کفر شمع ايمان شده اي
اي آنکه مرا به لطف بنواخته اي
در
دفع کنون بهانه اي ساخته اي
دشمن چو شنيده مي نگنجد از شوق
در
پوست که دل ز دوست برداشته اي
رو صومعه ساز همچو زر
در
کوره
از کوره اگر برون شدي افسردي
با قلاشان چو رد نهادي پائي
در
عشق چو پخت جان تو سودائي
تو مي خندي بهانه اي يافته اي
در
خانه خود دام و دغل باخته اي
اي چشم فراز کرده چون مظلومان
در
حيله و مکر موي بشکافته اي
امروز مرا خنده فرو مي گيرد
تا
در
دهنم چه خنده ها کاشته اي
در
باغ درآب با گل اگر خار نه اي
پيش آر موافقت گر اغيار نه اي
در
بند همه مباش، تو خود همه باش
آن دم داري که سخره اي دمدمه اي
با نااهلان اگر چو جاني باشي
ما را چه زيان تو
در
زياني باشي
پران باشي چو
در
صف ياراني
پري باشي سقط چو بي ايشاني
برخيز و به نزد آن نکونام درآي
در
صحبت آن يار دلارام درآي
در
بي خبري گوي ز ميدان بردي
از بي خبريها خبرت بايستي
در
آب تو کوست چون شراب نابي
مي نالم و مي گردم چون دولابي
شيري و منم شکار
در
پنجه تو
دل خوردئي و قصد جگر مي داري
اين نکته رمز اگر بداني داني
هر چيزي که
در
جستن آني آني
تا
در
غم عشق دوست چون آتش و آب
از خود نشوي نيست به هستي نرسي
تقصير نکرد عشق
در
خماري
تقصير مکن تو ساقي از دلداري
تو آب نئي خاک نئي تو دگري
بيرون ز جهان آب و گل
در
سفري
در
دست و تن تو کاله پنهان کرده است
اي شحنه چراش زو نمي رنجاني
تا آب ز نا و آسيا مي ريزد
مي گردد سنگ و مي زخد
در
پستي
در
باغ وصالت چو همه گل بينم
سرگشته بهر خار شوم ني ني ني
جان
در
ره ما بباز اگر مرد دلي
ورني سر خويش گير کز ما بحلي
اين ملک کسي نيافت از تنگ دلي
حق مي طلبي و مانده
در
آب و گلي
گه با هاروت ساحر اندر چاهي
گه
در
دل زهره پاسبان ماهي
کشتي سخن
در
آب چندان راندي
ني تخته بماند ني تو و ني کشتي
صفحه قبل
1
...
1254
1255
1256
1257
1258
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن