167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • دردي داري که بحر را پر دارد
    دردي که هزار بحر پر در دارد
  • دست تو به جود طعنه بر ميغ زند
    در معرکه تيغ گوهر آميغ زند
  • لاحول همي کنم وليکن لاحول
    در عشق گمان مکن که سودي دارد
  • دل دوش در اين عشق حريف ما بود
    شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود
  • دل هرچه در آشکار و پنهان گويد
    زانموي چو مشک عنبرافشان گويد
  • زان آب حياتي که حياتست مزيد
    در هرچه حيات بود آن مينوشيد
  • تا داشتي آفتاب در سايه زلف
    جان بر صفت ذره معلق ميزد
  • با دل گفتم که آرزوئي در خواه
    دل گفت که هيچ آرزوئيم نماند
  • روز آمد و غوغاي تو در بردارد
    شب آمد و سوداي تو بر سر دارد
  • هر پرده که ميزنند در خانه دل
    مسکني تن بينوا همان رقص کند
  • روزي که ز کار کمترک مي آيد
    در ديده خيال آن بتک مي آيد
  • بحريست محيط و در وي اين خلق مقيم
    تا کيست کز اين بحر گهر ميگردد
  • زلفت چو بر آن لعل شکرخاي زند
    در بردن جان بندگان راي زند
  • زلف تو به حسن ذوفنونها برزد
    در مالش عنبر آستينها برزد
  • در پرده چه گفت اگر بدو ميگرويد
    يعني که ز پرده هيچ بيرون نرويد
  • در کشتن ما چه ميزني تيغ جفا
    ما را سر تازيانه اي بس باشد
  • شادم که غم تو در دل من گنجد
    زيرا که غمت بجاي روشن گنجد
  • آن غم که نگنجد در افلاک و زمين
    اندر دل چون چشمه سوزن گنجد
  • هر ذره ما جدا جدا ميگردد
    دلدار مگر در همه جا ميگردد
  • شيرين سخني در دل ما ميخندد
    بر خسرو شيرين سخني مي بندد
  • هر لحظه اگر هزار دردت باشد
    در آرزوي درد دگر بايد بود
  • از بس خوبي که در پس پرده منم
    اي بيخبران عاشق خود خواهم شد
  • عاشق تو يقين دان که مسلمان نبود
    در مذهب عشق کفر و ايمان نبود
  • عاشق که بناز و ناز کي فرد بود
    در مذهب عاشقي جوانمرد بود
  • بر دلشدگان چه ناز در خورد بود
    يعقوب که يوسفي کند سرد بود
  • عشاق به يک دم دو جهان در بازند
    صد ساله بقا به يک زمان دربازند
  • مردانه کسي بود که در شيوه عشق
    چون عشق به جان رسد ز جان بگريزد
  • گر بر در باغي بنويسي زندان
    باغ از پي آن نوشته زندان نشود
  • يک چشمه آب در درون خانه
    به زان رودي که از برون ميآيد
  • گر با دل و دنده هيچ کارم افتد
    در وقت وصال آن نگارم افتد
  • خون دل ز آب ديده زان ميبارم
    تا آن دل و ديده در کنارم افتد
  • ناگاه به شربتي ترا مست کند
    در گردن معشوق دگر دست کند
  • گر صبر کنم دل از غمت تنگ آيد
    ور فاش کنم حسود در چنگ آيد
  • اگر عاشق را فنا و مردن باشد
    يا در ره عشق جان سپردن باشد
  • ما ميگذريم ز اين جهان در همه حال
    مي پندارم کاين جهان ميگذرد
  • گفتم که تو بحر کرمي گفت خموش
    در است چو سنگ رايگان نتوان کرد
  • گفتم که ز خردي دل من نيست پديد
    غمهاي بزرگ تو در او چون گنجيد
  • گفتا که ز دل بديده بايد نگريد
    خرد است و در او بزرگها بتوان ديد
  • گويد چوني خوشي و در خنده شود
    چون باشد مرده ي اي که او زنده شود
  • آن دشمن خورشيد در آمد بر بام
    دو ديده ببست و گفت خورشيد بمرد
  • لبهاي تو آنگه که با ستيز بود
    در هر دو جهان از تو شکرريز بود
  • گر در دل تنگ خود تو ماهي بيني
    از من بشنو که شمس تبريز بود
  • تا هر دم ما حوصله عشق رود
    در هر دم ما عشق بيابد دم خود
  • منگر تو بدين ديده بديشان کايشان
    بيرون ز دو کون در جهان دگرند
  • ور چاه زنخدانت ببيند يوسف
    آيد که بر آن رسن در اين چاه شود
  • مطرب خواهم که عاشق مست بود
    در کوي خرابات تو پابست بود
  • معشوقه کسي بايد کاندر لب گور
    از باغ فلک هزار در بگشايد
  • مگذار که غصه در ميانت گيرد
    يا وسوسه هاي اين جهانت گيرد
  • رو شربت عشق در دهان نه شب و روز
    زان پيش که حکم حق دهانت گيرد
  • گويد که در صفر سفر نيکو نيست
    کردم سفر و مرا چنين سود آمد
  • اي انجمني که رد پس پرده دريد
    بر ديده پر آتش من در گذريد
  • اين يک نظري که در جهان محرم او است
    هم پنهاني بدان نظر مي خندد
  • در گوش تو بين عشق چها ميگويد
    تا گوش کشانت بسوي خويش کشد
  • ور پست شوي، نگنجي در عالم
    وانگاه ترابي تو به تو بنمايند
  • و هو معکم از او خبر مي آيد
    در سينه از اين خبر شرر مي آيد
  • زاني ناخوش که خويش نشناخته اي
    چون بشناسي دگرچه در مي آيد
  • ياريکه از او کار شود ياران را
    در صورت آدمي به عالم آمد
  • در چادر شب چه دختران دارد عشق
    گر غم آيد سبلت و ريشش بکنند
  • در عالم باد خاک بر سر کردن
    شک نيست که هر لحظه غباري خيزد
  • ياران ياران ز هم جدائي مکنيد
    در سر هوس گريز پائي نکنيد
  • با چرخ و ستارگان با ستيز بود
    در بحر رود چو آتش نيز بود
  • ياريکه مرا در غم خود مي بندد
    غمگينم از آنکه خوشدلم نپسندد
  • آن صورت غيبي که جهان طالب اوست
    در آينه فهم تو مفهوم شود
  • در ديده هر آنکه کرد سوي تو نظر
    تاريک نمايد به خدا شمس و قمر
  • اي آنکه دلت بايد در وي منگر
    زاهد شو و چشم را بخوابان بگذار
  • اي بوده سماع آسمانرا ره و در
    وي بوده سماع مرغ جانرا سر و پر
  • در توبه نيستي شو و باک مدار
    کاين فقر منزه است ز يار و اغيار
  • اين صورت باغست و در او نيست ثمر
    تو رنجه مشو بيهده سوگند مخور
  • در هستي دوست نيست گردان خود را
    کان نيستي از هزار هستي خوشتر
  • با همت باز باش و يا هيبت شير
    در مخزن جان درآي با ديده سير
  • محرم چو شدي در حرم اجلالش
    بيني به يقين جمال معشوقه بکر
  • در هستي عشق تو چنين نيست شدم
    کان نيستي از هزار هستي خوشتر
  • زيرا که تو ضد ما شدي در ديدار
    تو رنگ خزان داري و من رنگ بهار
  • خواهي که برون روم مرا بگشا در
    ور نگشائي گمان بد نيز مبر
  • در مصطبه ها گر دو خرابات نگر
    پيچيدن مستان به ملاقات نگر
  • در کعبه عشق سوي ميقات نگر
    هيهات شنو ز روح و هيهات نگر
  • در خاک ندا کردم خاکا زنهار
    آن يار وفادار مرا نيکو دار
  • گفتي که در اين دور فلک بادي هست
    تا باد رسيدن اي صنم باده بيار
  • طبعم چو حيات يافت از جلوه فکر
    آورد عروس نظم در حجره ذکر
  • در هر بيتي هزار دختر بنمود
    هر يک به مثال مريم آبستن و بکر
  • فرمود خدا به وحي کاي پيغمبر
    جز در صف عاشقان بمنشين بگذر
  • در ظاهر خار و گل، مخالف ديدار
    بر چشم خلاف ديد، خندد گلزار
  • مونس خواهي صلاي بيداري زن
    بر خفته منه پاي و ازو در مگذر
  • من دم نزنم از اين جهان دمگير
    من در طربم همه جهان ماتم گير
  • اي جان لطيف بيغم عشق مساز
    در هر نفسش هزار روزه است و نماز
  • اي دل همه رخت را در اين کوي انداز
    پيراهن يوسف است بر روي انداز
  • اي عشق تو داده باز جان را پرواز
    لطف تو کشيده چنگ جان را در ساز
  • اي عشق نخسبي و نخفتي هرگز
    در ديده خفتگان نيفتي هرگز
  • زاغان سياه امشب اندر طربند
    با باز سپيد جان شده در پرواز
  • اينجا چه نيافتم کسي را دمساز
    زان در که بيامدم برون رفتم باز
  • گفتي که نهال صبر در دل کشتي
    گيرم که بکاشتم بگيرد هرگز؟
  • مر مستان را خمار يک روزه بود
    من آن مستم که در خمارم همه روز
  • صد بار بگفتمت ز مستان مگريز
    جان در کفمان سپار و بستان مگريز
  • هر گه ز خيال گرگ ترسان گردي
    در شهر گريز سوي صحرا مگريز
  • گر در ره عشق او نباشي سرباز
    زنهار مکن حديث عشقي سرباز
  • گر روشنئي ميطلبي همچون شمع
    پروانه صفت تو خويشتن را در باز
  • مائيم و دمي کوته و سوداي دراز
    در سايه دل فکنده دو پاي دراز
  • زان آتش آب گونه يک شعله برآر
    در بنگه انديشه زن و پاک بسوز
  • آن مرغ دلي که نيست در بند قفس
    او را تو مترسان که نترسد از کس
  • احوال درون خانه از من مطلب
    خون بر در آستانه مي بين و مپرس