167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي

  • عامل ابله از چنان کردار
    جان به بيهوده کرد در سر کار
  • بد و نيکي که در ستور و ددست
    از دل شاه نيک و شاه بدست
  • اي شهنشه در اين سراي غرور
    بخور اين شربت شراب طهور
  • رخت بر باد گشته در بندند
    برخود و عادلان همي خندند
  • در و گوهر بسي بدو بخشيد
    راه و سامان کار خود آن ديد
  • مادر پير داد کار بداد
    در زمان پيش وي زبان بگشاد
  • با بزرگي که آمدت حاصل
    هم نباشي به جاي وي در دل
  • اين چنين لفظ چون در شهوار
    يادگار است زان زن بيدار
  • رفع کردند مر ورا در کار
    از شياني درم هزار هزار
  • دل اين زن به عذرها خوش کن
    کينه را در دلت ميفکن بن
  • نيز بر من دعاي بد تو مکن
    بودني بود در نورد سخن
  • شاه گفتش مرنج و باد مسنج
    بي گنه را مدار در غم و رنج
  • شاه جابر ز ملک و دين تنهاست
    جان به انصاف طبع در تنهاست
  • گر نيابم ز نزد تو من داد
    در سحر نزد او کنم فرياد
  • آه مظلوم در سحر بيقين
    بتر از تير و ناوک و زوبين
  • آنچه در نيم شب کند زالي
    نکند چون تو خسروي سالي
  • خصم من گر همين زن پيرست
    در قيامت مرا چه تدبيرست
  • زن نگردد اگر ز من خشنود
    در قيامت چه زار خواهد بود
  • گر تو نيکي کني جزا يابي
    در جهان جاودان بقا يابي
  • وين سخن گشت منتشر در ده
    باز گفتند اين سخن که و مه
  • برگرفتند شحنه را از جاي
    در سر دست خويش کرده دو پاي
  • شد معلم خجل ز کرده خويش
    از خجالت فکنده سر در پيش
  • آن شنيدي که در دهي پيري
    خورد ناگه ز شحنه اي تيري
  • رفت در پيش قاضي آن درويش
    گفت بنگر مرا چه آمد پيش
  • شحنه سرمست بود در ميدان
    تيري افکند و زد مرا بر جان
  • شاه غازي يمين دين خداي
    که بد او در زمانه بار خداي
  • پس بگويي که حمل ما بفرست
    زر و ديبا و در بدين فهرست
  • بس بگفتش که گر در آن محفل
    روميان آورند با تو جدل
  • هم بر آن سان جواب ايشان داد
    صد در از رنج بر ملک بگشاد
  • شد خجل زان جواب و گشت خموش
    گشت در گوش او چو حلقه گوش
  • شاه بايد که وقت خلوت و بار
    در همه کارها بود بيدار
  • تو در اين دور جور سلطاني
    کار بر وفق طبع مي راني
  • با چنين جور در ولايت تو
    مه تو و مه سپاه و رايت تو
  • بر سر ما در اين سپنج سراي
    کارساز و نگاهبان خداي
  • هم ببين خشم شاه در هر دم
    الحذر الحذر همي خوان هم
  • به جدل در حديث شه ماويز
    تيغ تو کند به که خسرو تيز
  • زين گنه مر ترا بخواهم کشت
    تابم از خشم مي رود در پشت
  • هر که در بصره هندوي گويد
    چهره از خون دل همي شويد
  • تا جدا گشته شه ز لشکر خويش
    پي آهو نديد در بر خويش
  • در پي صيد چونکه شد حيران
    سوي لشر ز ره بتافت عنان
  • گوشه خرقه از شکاف به در
    باد مي برد زير و گاه زبر
  • پنج دينار بد در او موزون
    مهر او کرده نام افريدون
  • اسب راندي در آن خرابه چو باد
    کردي آن روزگار و آن زر ياد
  • پادشاه ار ترا برادر خواند
    دان که در قعر دوزخت بنشاند
  • خلق اگر در تو خست ناگه خار
    تو گل خويش ازو دريغ مدار
  • همه را در محل خويش بدار
    هيچ کس را ز خوي بد مازار
  • تا بوي در کنار وصف و فراق
    دفتري از مکارم الاخلاق
  • ابر چون زفت گشت در باران
    شد ستم کش روان بيوه زنان
  • گر نخواهي برهنه عورت تن
    در گريبان مزن ز بن دامن
  • شه چو غواص و ملک چون درياست
    خفتنش در درون آب خطاست