167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي

  • زرهي دان بر آب ليک از باد
    عقل و علم تو در خيال آباد
  • اندرين عالم و در آن عالم
    هر کرا پاي پيش رفتن کم
  • گرچه در دست بدخوي گروست
    مار بي دست و پاي راست روست
  • باز خرچنگ در غدير و بحار
    هست با پنج پاي کژ رفتار
  • صدف ار دست داردي يا پاري
    کي شدي جاي در دهر آراي
  • وفد عمرت چو زي وفات شود
    شاه در چارخانه مات شود
  • راه حق پر ز دين و پر کيش است
    گرت خوش نيست راه در پيش است
  • در ميان ره چو سين انسانست
    سين چو رفت از ميانه آن آنست
  • چون ببيندت آن زمان با ذل
    راست چون در بهار نرگس و گل
  • يار در راه چون روان باشد
    بي روان مرد چون روان باشد
  • دوستان در ره صلاح و صواب
    يکدگر را مدد بوند چو آب
  • مرد بايد که اهل ديده بود
    تا در اين را حق گزيده بود
  • ديده دل ترا چو نيست قرير
    نيستي در نهاد کار بصير
  • خفته اصحاب کهف و سگ بيدار
    پاس همراه داشت بر در غار
  • راه چون مار و غار دارد ساز
    يار در غار مار دارد باز
  • سر چه پوشي که در بهاران گل
    راز پنهان ندارد اندر دل
  • کز تن دوست در سراي مجاز
    جان برون آيد و نيايد راز
  • رز مر دوست را چو جان باشد
    زان چو جان در دلش نهان باشد
  • راز پنهان نداشت ايج لبيب
    در غم و علت از حبيب و طبيب
  • راز در دل چو مرغ و دانه بود
    راز بر دل چو دود خانه بود
  • هر که مرده است راز مردان را
    در کند پس صدف کند جان را
  • شرري بود کز هوا پژمرد
    از تو زاد آن زمان و در من مرد
  • در ره سيل و رودها خفته
    سخن گفته به که ناگفته
  • آن نبيني که تخما در گل
    ننمايد به هيچ ظالم دل
  • هر که در روز راز گسترده ست
    ابجد از لوح عقل بسترده ست
  • نيست در باطن تو هيچ خلل
    مي نبينم ز هيچ نوع علل
  • ليک رازيست در دلم پيوست
    روز و شب جان نهاده بر کف دست
  • ديد چاهي خراب و خالي جاي
    درد خود را در آن شناخت دواي
  • ديد مردي شبان در آن چه ني
    ببريد آن ني و شمردش في
  • ناي چون در دميد کرد آواز
    با خلايق که فاش کردم راز
  • اين حکايت ز روي نکته براند
    در معني درو به رمز افشاند
  • وجد افتاد هر دو را بتمام
    در گذشتند از حلال و حرام
  • پير مي رقص کرد در حالت
    زانکه از شوق بود با آلت
  • ز اهل ناري نه در خور نوري
    دام ديوي نه حله حوري
  • تا در آن دم بتر ز خويش ز شر
    نشناسد کسي ز جمله بشر
  • در مشام خرد چه زشت آيد
    هر نسيمي که نز بهشت آيد
  • خاره در تف او چاره سبک
    شوره بر سنگ او چو شاره تنک
  • شده از تف شوره بدرنگ
    همچو سيماب ريزه در وي سنگ
  • عامه دل در هواي جان بستند
    زانکه از دست جهل سرمستند
  • خاصه در عالم معاينه اند
    همچو سيماب و روي آينه اند
  • همه رادر جهان نه روح و نه جسم
    در گرفته چو کودکان از بسم
  • تا ببيني تو خاصه بر در يار
    پيش هر يک هزار مرتبه دار
  • در دل کوب تا رسي به خداي
    چند گردي به گرد بام و سراي
  • از در کار اگر درآيي تو
    دانکه بر بام دين برآيي تو
  • طوطياني چو زاغ پيش تو در
    تو فرو ريخته به تنگ شکر
  • در نهاد و مزاج خويش نگر
    لوطيان را چو طوطيان مشمر
  • هر که مقصود را طلب کار است
    در ره صدق سخت بيکار است
  • دوستان را رسد که در ره راز
    تيره رايي کند بر غماز
  • صوفياني که اهل اسرارند
    در دل نار و بر سر دارند
  • باش همچون چراغ در ماتم
    مرگ با دلق و سوک هر سه بهم