167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نباشد راه در گلزار او هر شوخ چشمي را
    مگر با ديده تر حلقه آن در شود شبنم
  • اگر در چاه، اگر در گوشه زندان بود يوسف
    ز چشم دوربين من بر سر بازار مي بينم
  • گر از سنگين دلي بر روي من در باغبان بندد
    ز چشم دوربين گل از در و ديوار مي چينم
  • مي خامم، کمال من بود در جوش تنهايي
    ازين ميخانه چون، هم خانه اي در بسته مي خواهم
  • بود در ديده حق بين من دير و حرم يکسان
    ندارد سنگ کم در پله بينش ترازويم
  • ز خاموشي بهاري در دل خود چون صدف دارم
    که در درياي تلخ از آب شيرين کام مي شويم
  • اشک من چشم چو شبنم به گلي دوخته است
    که مرا در دل و در ديده نگيرد آرام
  • غوطه در بحر گهر ز آبله پا زده ام
    در دل خاک قدم بر سر دريا زده ام
  • تا در فيض گشوده است به رويم توفيق
    حلقه چون داغ بسي بر در دلها زده ام
  • از در حق به در خلق چرا بايد رفت؟
    نه ز بخل است اگر دشمن سايل باشم
  • من نه آنم که چو گلچين در گلزار زنم
    دست در دامن معشوق خس و خار زنم
  • من که در بيضه به گرد سر گل مي گشتم
    در گلستان چه خيال است که پر جمع کنم؟
  • از غم زلف تو در دام بلا افتاديم
    چه هوا در سر ما بود و کجا افتاديم
  • ما در آن صبح بنا گوش صبوحي زده ايم
    در قيامت چه خيال است که هشيار شويم
  • ز بس که در تن من داغها به هم پيوست
    گمان برند زره در ته قبا دارم
  • از آن به جستن من پا ز سر کند غواص
    که چون صدف در يکدانه در بغل دارم
  • مرا که هر مژه در عالمي است پا در گل
    نظر به شاهد وحدت چگونه باز کنم
  • دست نسيم و پاي صبا در نگار بود
    در گلشني که من به هواي تو وا شدم
  • اين آتشي که در جگر من علم زده است
    در يک نفس به خاک سيه مي نشاندم
  • کاري مکن که رو به در آسمان نهم
    هر تير ناله اي که بود در کمان نهم
  • اين آن غزل که مولوي روم گفته است
    در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ايم
  • در گلشني که خرمن گل مي رود به باد
    در فکر جمع خار و خس آشيانه ايم
  • در آتش است شبنم گل از حضور ما
    از بس که آرميده در ين بحر خون رويم
  • مشک شد خون در وجود آهوان ما همچنان
    سنگ خارا لعل شد در صلب کان ما همچنان
  • هست در موي کمر تنها بتان را پيچ و تاب
    هر سر موي تو دارد پيچ و تابي در ميان