167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • باز بيرون تاز در ميدان عقل و عافيت
    آن سيه پوشان کفر انگيز ايمان سوز را
  • سر برآوردند مشتي گوشه گشته چون کمان
    باز در کار آر نوک ناوک کين توز را
  • آينه بر گير و بنگر گر تماشا بايدت
    در ميان روي نرگس بوستان افروز را
  • آتش عشق سنايي تيز کن اي ساقيا
    در دهيدش آب انگور نشاط انگيز را
  • هر چه اسبابست آتش در زن و خرم نشين
    بدره ناداشتي به روز رستاخيز را
  • در زير لگد بکوب چون مردان
    اين طارم زرق پوش ازرق را
  • در تخته اول ار بنوشتي
    بي شکل حروف علم مطلق را
  • کم زان باري که در دوم تخته
    چون نسخ کني خط محقق را
  • شعر تر مطلق سنايي خوان
    آتش در زن حديث مغلق را
  • ساقيا داني که مخموريم در ده جام را
    ساعتي آرام ده اين عمر بي آرام را
  • در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهي
    کرد هجران تو صفرايي و سودايي مرا
  • زود در گردنم فگن دلقي
    برکش اين رومي و بهايي را
  • اشهب صبح در گريزد از شرم
    چون بجنبد ز ابلق تو دوالا
  • اي همه خوبي در آغوش شما
    قبله جانها بر و دوش شما
  • کار ما کردست در هم چون زره
    جوشن مشکين پر جوش شما
  • صد چو او در عاشقيها باشدي
    همچو او حيران و مدهوش شما
  • حلقه چون دارند بر چشمش جهان
    اي سنايي حلقه در گوش شما
  • اي ز عشقت روح را آزارها
    بر در تو عشق را بازارها
  • فتنه را در عالم آشوب و شور
    با سر زلفين تو اسرارها
  • اي از بنفشه ساخته بر گل مثالها
    در آفتاب کرده ز عنبر کلالها
  • ما باز دگر باره برستيم ز غمها
    در باديه عشق نهاديم قدمها
  • اسباب صنمهاست چو احرام گرفتيم
    در شرط نباشد که پرستيم صنمها
  • بردوش غايه کش او زهره مي رود
    چون کيقباد و قيصر پانصدش در رکيب
  • بسترد و گفت چون که سنايي همه ز جهل
    بنبشت در هواي غم عشق صد کتيب
  • بس بود اين باد سرد باده نخواهم
    کش دل مسکين به دام ذره در آويخت
  • بگريخت دلم ز تير مژگانش
    در دام سر دو زلفش آويخت
  • هرگز نشود به وصل مغرور
    هر ديده که در فراق بيناست
  • از عشق روي دوست حديثي به دست ماست
    صيديست بس شگرف نه در خورد شست ماست
  • با پاسبان کويش در خاک مي رويم
    هر چند فرق فرقد جاي نشست ماست
  • اي مسلمانان مرا در عشق آب بت غير تست
    عشقبازي نيست کاين خود حيرت اندر حيرتست
  • در ميان لجه اش سيصد نهنگ داوري
    بر کران ساحلش صد اژدهاي هيبتست
  • مر مرا بي من در آن درياي ژرف انداخته
    بر مثال رادمردي کش لباس خلتست
  • ماهرويا در جهان آوازه تست
    کارهاي عاشقان ناساخته از ساز تست
  • تا نهفته مشک باشد مر ترا در زير سيم
    دستهاي عاشقان يکباره زير سنگ تست
  • چون همي داني که ميدان آن تست
    گوي هم مي دان که در ميدان تراست
  • تا بديدم بتکده بي بت دلم آتشکدست
    فرقت نامهرباني آتشم در جان ز دست
  • در همه جايي سنايي چاکر و مولاي تست
    گر براني ور بخواني اي صنم فرمان تراست
  • اي پر در گوش من ز چنگت
    وي پر گل چشم من زرنگت
  • در صلح چگونه اي که باري
    شهريست پر از شکر ز جنگت
  • عاشق و معشوق چو ما در جهان
    نيست دگر آنچه گمان منست
  • تا خيال آن بت قصاب در چشم منست
    زين سبب چشمم هميشه همچو رويش روشن است
  • از پس هجران فراوان چون نديدم در رهش
    آن بتي را کافت آفاق و فتنه برزنست
  • دارم سر خاک پايت اي دوست
    آيم به در سرايت اي دوست
  • يا بر اميد وصالت شب قرارم هست نيست
    يا در اندوه فراقت دل فگارم نيست هست
  • ور گمانت آيد که گاه دل ربودن در سماع
    روي و آوازت هلاک پارسايي نيست هست
  • تا به خروارست شکر لعل نوشين ترا
    در دلم عشقت به خروارست گويي نيست هست
  • برخاست ز جاي زهد و دعوي
    در ميکده با نگار بنشست
  • اندر ره نيستي همي رو
    آتش در زن بهر چه زي هست
  • اي سنايي در فراقش صابري را پيشه گير
    جز صبوري کردن اندر عاشقي تدبير چيست
  • رايت عشق آشکارا به
    زان که در عشق روي و رايت نيست