نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
جمشيد و خورشيد ساوجي
سر زلف دل آشوبت بگيرم
به سوداي تو
در
پاي تو ميرم
چو
در
دل نقش زلف يار گردد
دلم ز آزار جان بيمار گردد
به چشمم
در
غم آن نرگس شنگ
جهان گاهي سيه باشد گهي تنگ
بر خاک کوي دوست که ماليد رو چو من
کآن خاک
در
رخش اثر کيميا نکرد؟
حديث گرمش از ني آتش افروخت
دمي خوش
در
گرفت و خشک وتر سوخت
درون بر کوه بربط ساز و ني زن
شده خلق انجمن
در
کوي و بر زن
شد از آوازشان
در
پرده ناهيد
رسيد آوازه ايشان به خورشيد
بر آن صوت شکر شهناز زد چنگ
عقاب عشق
در
شهناز زد چنگ
در
فراق تو چو بر نامه نهم نوک قلم
از نهاد قلم و نامه برآيد فرياد
همه روز آه بودي غمگسارش
همه شب اشک بودي
در
کنارش
گهي
در
خون کشيدي رخ چو ساغر
گهي لب را گزيدي همچو شکر
چو با آواز ايشان خوش برآمد
زماني از
در
شادي درآمد
شبست اي مطربان امشب بسازيد
دل شه را به صوتي
در
نوازيد
صنم
در
پرده دل راز مي گفت
به نظم اين قصه با شهناز مي گفت:
گل اندام از قلم شکر روان کرد
معاني
در
بيان خط روان کرد
برآورد آب حيوان از سياهي
مرکب شد روان
در
چشم ماهي
ليال الهجر طالت يا حبيبي
تو باري چوني آخر
در
غريبي؟
دو گل بوديم خوش
در
گلستاني
نديم ما چو بلبل دوستاني
رفيقاني لطيف و خوب ديدار
چو مرواريد
در
يک سلک هموار
مرا غير از خيالت کوست بر سر
نيايد آشنايي
در
برابر
مرو
در
غم، که غم آمد فراهم
که اندوه است و شادي هر دو با هم
مخورانده که اندوهت ز عسرست
که
در
پيش و پس عسري دويسرست
اي باد صبحگاهي بادا فدات جانم
در
گوش آن صنم گو اين نکته از زبانم
آري گرت بيابم روزي بکام يابم
ورنه چنانکه داني
در
درد دل بمانم
بگو او را اگر داري سر ما
بيا امشب گذر کن بر
در
ما
برين قصرست هندويي چو کيوان
که هست او بر
در
خورشيد تابان
ببايد آمدن نزديک آن دلو
چو خورشيدي نشستن خوش
در
آن دلو
دگر بار از مدار چرخ شايد
که اين دولاب ما
در
گردش آيد
بگويم تا
در
آرندت به دولاب
شود باغ من از وصل تو سيراب
چو زنگي سيه
در
سهمگين شب
نهاد انگشتشان انگشت بر لب
چو مه
در
جامه هاي شبروانه
سوي دژ شد ملک آن شب روانه
پياده شکر و مهراب با شاه
چو ناهيد و عطارد
در
پي ماه
چمان شد سوي دولاب آن سهي سرو
رواني رفت چون خورشيد
در
دلو
فرود آمد به شاه آن آيت حسن
چو ماه چارده
در
غايت حسن
ملک خورشيد را شب
در
هوا ديد
چو صبح صادق از شادي بخنديد
دو عاشق دستها
در
گردن هم
بسي بگريستند از شادي و غم
تو رسوا کرده اي
در
کوي و برزن
همه راز مرا بر مرد و بر زن
مرا
در
جام خون دل مدام است
برون زين مي بر اهل دل حرام است
مي ام عشق است و جز سوداي آن مي
گر آيد
در
سرم، سوداي خام است
به بويش مي کنم اين مستي از مي
وگر نه مي چه
در
خوردست ما را؟
اگر وصلت نباشد خاک بر سر
خم و خمار
در
گل مانده پا را
آمد که مرا
در
نظر خويش بسوزد
ياري که چو پروانه بشمعش طلبيدم
زر بسيار بايد خرج کردن
در
آن احوال خود را درج کردن
مگر افسر به گوهر سر
در
آرد
به گوهر کار ما چون زر برآرد
شدست اين
در
جهان مشهور باري
که بي زر بر نيايد هيچ کاري
دم صبح از پي آنست گيرا
که
در
کامش زر سرخ است پيدا»
به هر کنجي مرا گنجيست مدفون
پر از لعل نفيس و
در
مکنون
ز مرغان هيچ مي نشنيد گوشي
جز آواز خروسي
در
خروشي
ملک
در
نيم شب آهي برآورد
فرو خواند اين رباعي از سر درد
چو جم بشنيد نظم همچو آبش
فرو خواند اين رباعي
در
جوابش
صفحه قبل
1
...
1188
1189
1190
1191
1192
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن