167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • حافظم در مجلسي دردي کشم در محفلي
    بنگر اين شوخي که چون با خلق صنعت مي کنم
  • شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
    اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
  • نشان موي ميانش که دل در او بستم
    ز من مپرس که خود در ميان نمي بينم
  • در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
    مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
  • پرده از رخ برفکندي يک نظر در جلوه گاه
    و از حيا حور و پري را در حجاب انداختي
  • جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
    ز مهر او چه مي پرسي در او همت چه مي بندي
  • کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
    وه که بس بي خبر از غلغل چندين جرسي
  • نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشي
    که بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
  • کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
    کي روي ره ز که پرسي چه کني چون باشي
  • تا بي سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست
    در سر هوس ساقي در دست شراب اولي
  • ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
    که در حسن تو لطفي ديد بيش از حد انساني
  • فکر خود و راي خود در عالم رندي نيست
    کفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي
  • حکمش روان چو باد در اطراف بر و بحر
    مهرش نهان چو روح در اعضاي انس و جان
  • بر چرخ علم ماهي و بر فرق ملک تاج
    شرع از تو در حمايت و دين از تو در امان
  • چه حالت است که گل در سحر نمايد روي
    چه شعله است که در شمع آسمان گيرد
  • که هر چه در حق اين خاندان دولت کرد
    جزاش در زن و فرزند و خان و مان گيرد
  • ديوان خاقاني

  • اي در سر عشاق ز شور تو شغب ها
    وي در دل زهاد ز سوز تو اثرها
  • آفت جان است و آنگه در ميان جان مقيم
    گرنه در جان اوستي کي باک جانستي مرا
  • کوفت به آواز نرم حلقه در کاي غلام
    گفتم کاين وقت کيست بر در ما اي عجب
  • اي در آبدار جواني ز پيچ و خم
    در آب شد ز شرم تو صد راه زير آب
  • در بند دور چرخ هم ارکان، هم انجم است
    در زير ران دهر هم ادهم، هم ابرش است
  • حاشا که مرا جز تو در ديده کسي باشد
    يا جز غم عشق تو در دل هوسي باشد
  • دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد
    جان که در زلف تو شد راه به ايمان نبرد
  • دردي شگرف دارد دل در غم تو دايم
    در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد
  • مرا با عشق تو در دل هواي جان نمي گنجد
    مگر يک رخش در ميدان دو رستم برنمي تابد