167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • ناله برآيد هر طرف کان بت خرامان در رسد
    فرياد بلبل خوش بود چون گل به بستان در رسد
  • شب در ميان کشتگان بشيند چون ناليدنم
    گفتا که مي کن، يک دو شب اين هم به پايان در رسد
  • اين در که از چشم افگنم بگسست جيب دامنم
    چون ريسماني شد تنم کاندر در مکنون بود
  • کشته کسان را سو به سو، خصمان خود در جستجو
    من در نهان لرزان ازو، او آشکارا مي رود
  • هر لحظه زد غم حاصلم در خاک و در خون منزلم
    آن روزني کاندر دلم از غمزه پيکان بشکند
  • جانا، دگر در کوي خود باد صبا را ره مده
    کو زلف مشکين ترا هر لحظه در پا مي کشد
  • گر گشت آن سرو روان روزي سوي گلشن فتد
    هم گل به غنچه در خزد، هم سرو در سوسن فتد
  • چون نگه در تو کنم، اي دو جهان هديه رويت
    حاش لله که مرا هر دو جهان در نظر آيد
  • چند گاهي دگر ار چشم تو در ناز بماند
    اي بسا دل که در آن طره طناز بماند
  • در درون ديده دارم روشنايي را به خواب
    چون خيال روي او در ديده خواب آورده بود
  • رشکم از آيينه کو نقش ترا در بر کشيد
    زانکه در صافي رخت هم نقش آن آيينه بود
  • باز گل مي آيد و دل در بلا خواهد فتاد
    شورشي در جان بي سامان ما خواهد فتاد
  • چند ازين سوداي فاسد، کان بت آمد در کنار
    خسروا، گوهر نه در دست گدا خواهد فتاد
  • آهوي چين را جگر در نافه سودا بسوخت
    تا حديث سنبل زلف تو در چين کرده اند
  • پيش ازين اباد بود اين دل که مستي در رسيد
    وين صلاي صوفيان در خانه آباد داد
  • با نسيم صبح دادم دل که بر در پيش او
    داد بلبل در هواي گلبني دل را به ياد
  • چند گويي پيشت آيم، وه که چون تو يوسفي
    سر کجا در خانه تاريک ما در مي کند؟
  • چشم تو مست است يا در خواب بازي مي کند
    بوالعجب مستي که در محراب بازي مي کند
  • بنده در کويش که خون خويش مي سازد روان
    در حساب خويش حسنش را روايي مي کند
  • در غمم خلقي که آن افتاده در ره خاک شد
    من درين حيرت که او بر استخوانم چون رود
  • باد در چشمش ز تير غمزه ميل آتشين
    هر که در رويت به نقصان يک سر مو بنگرد
  • در کين گشاد چشمت به خيال خود بگو تا
    ز پي شفاعت من به ميانه اي در آيد
  • صنما، بيا که خسرو ز براي تست هر شب
    در ديده باز کرده که فلانه اي در آيد
  • گه رود جان و گهي باز بيايد در تن
    گه به تاباک در انديشه آن ناز بماند
  • نه به گلزار گشايد دل من، نه در باغ
    بسکه در جان من انديشه آن روي بماند