نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
بوستان سعدي
که دانستم از هول باران و سيل
نشايد شدن
در
چراگاه خيل
به نوعي دگر روي و راهم نبود
جز او بر
در
بارگاهم نبود
مروت نديدم
در
آيين خويش
که مهمان بخسبد دل از فاقه ريش
مرا نام بايد
در
اقليم فاش
دگر مرکب نامور گو مباش
ندانم که گفت اين حکايت به من
که بوده ست فرماندهي
در
يمن
ز نام آوران گوي دولت ربود
که
در
گنج بخشي نظيرش نبود
در
ذکر حاتم کسي باز کرد
دگر کس ثنا کردن آغاز کرد
که تا هست حاتم
در
ايام من
نخواهد به نيکي شدن نام من
بگفتا نيارم شد اين جا مقيم
که
در
پيش دارم مهمي عظيم
در
اين بوم حاتم شناسي مگر
که فرخنده راي است و نيکو سير؟
سرش پادشاه يمن خواسته ست
ندانم چه کين
در
ميان خاسته ست!
دو چشمش ببوسيد و
در
بر گرفت
وزان جا طريق يمن بر گرفت
ملک
در
ميان دو ابروي مرد
بدانست حالي که کاري نکرد
در
آن قوم باقي نهادند تيغ
که رانند سيلاب خون بي دريغ
گر او
در
خور حاجت خويش خواست
جوانمردي آل حاتم کجاست؟
ثنا ماند از آن نامور
در
کتاب
تو را هم ثنا ماند و هم ثواب
همه شب
در
اين غصه تا بامداد
سقط گفت و نفرين و دشنام داد
قضا را خداوند آن پهن دشت
در
آن حال منکر بر او برگذشت
به چشم سياست
در
او بنگريست
که سوداي اين بر من از بهر چيست؟
زرش داد و اسب و قبا پوستين
چه نيکو بود مهر
در
وقت کين
اگر من بناليدم از درد خويش
وي انعام فرمود
در
خورد خويش
شنيدم که مغروري از کبر مست
در
خانه بر روي سائل ببست
به خلق و فريبش گريبان کشيد
به خانه
در
آوردش و خوان کشيد
يکي را پسر گم شد از راحله
شبانگه بگرديد
در
قافله
از آن اهل دل
در
پي هرکسند
که باشد که روزي به مردي رسند
همه سنگها پاس دار اي پسر
که لعل از ميانش نباشد به
در
در
اوباش، پاکان شوريده رنگ
همان جاي تاريک و لعلند و سنگ
بدرد چو گل جامه از دست خار
که خون
در
دل افتاده خندد چو نار
غم جمله خور
در
هواي يکي
مراعات صد کن براي يکي
در
معرفت بر کساني است باز
که درهاست بر روي ايشان فراز
بسا تلخ عيشان و تلخي چشان
که آيند
در
حله دامن کشان
ببوسي گرت عقل و تدبير هست
ملک زاده را
در
نواخانه دست
ز خاکش بر آورد و بر باد داد
شنيدم که سنگي
در
آن جا نهاد
نهاده پدر چنگ
در
ناي خويش
پسر چنگي و نايي آورده پيش
چو
در
زندگاني بدي با عيال
گرت مرگ خواهند، از ايشان منال
تگاپوي ترکان و غوغاي عام
تماشا کنان بر
در
و کوي و بام
پياده بسر تا
در
بارگاه
دويدند و بر تخت ديدند شاه
برآورد پير دلاور زبان
که اي حلقه
در
گوش حکمت جهان
يکي تخم
در
خاک ازان مي نهد
که روز فرو ماندگي بر دهد
عدو را نبيني
در
اين بقعه پاي
که بوبکر سعدست کشور خداي
کس از کس به دور تو باري نبرد
گلي
در
چمن جور خاري نبرد
يکي شخص از اين جمله
در
سايه اي
به گردن بر از خلد پيرايه اي
رزي داشتم بر
در
خانه، گفت
به سايه درش نيکمردي بخفت
در
آن وقت نوميدي آن مرد راست
گناهم ز دادار داور بخواست
بگفتيم
در
باب احسان بسي
وليکن نه شرط است با هرکسي
جهان سوز را کشته بهتر چراغ
يکي به
در
آتش که خلقي به داغ
زن بي خرد بر
در
و بام و کوي
همي کرد فرياد و مي گفت شوي:
ني نيزه
در
حلقه کارزار
بقيمت تر از نيشکر صد هزار
ببند اي پسر دجله
در
آب کاست
که سودي ندارد چو سيلاب خاست
چو گرگ خبيث آمدت
در
کمند
بکش ورنه دل بر کن از گوسفند
صفحه قبل
1
...
1132
1133
1134
1135
1136
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن