نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان محتشم کاشاني
تيري ز کمان خانه ابروي تو جست
در
سينه من تا پروسوفار نشست
داديم هزار بوسه بر يک سده
کرديم هزار سجده
در
يک محراب
ابروي تو ليک
در
نظر محرابيست
کز سجده آن به فرقتت ساخته ام
اي درگه خاصت از شرف کعبه عام
وي چرخ به سده تو
در
سجده مدام
با آن که به مهر آزمونم کردي
در
بارگه وفا ستونم کردي
خسرومنشي که دور خواندش فرهاد
در
واقعه ديدم که به من اسبي داد
فرهاد ز کوه کندن بي بنياد
آوازه شهرتش
در
افاق افتاد
لي شير فلک اسير صيادي تو
در
وادي دين شير خدا هادي تو
هرچند که بهر پاس جميعت تو
هستند هزار بنده
در
خدمت تو
در
سايه آفتاب عيسي نسبي است
کز چرخ چهارمين فرود آمده است
آن ماه که
در
خوبي او نيست خلاف
ور مهر منير خوانمش نيست گزاف
در
خلوت خواب او فلک داني چيست
چادر شب زرنگار بالاي لحاف
ديوان مسعود سعد سلمان
در
اين حصار خفتن من هست بر حصير
چون بر حصير گويم خود هست بر حصا
با غم رفيق طبعم از آنسان گرفت انس
کز
در
چو غم درآيد گويدش مرحبا
در
صد مصاف معرکه گر کند گشته ام
روزي به يک صقال بجاي آيد اين مضا
جاه محمد علي آن گوهري که چرخ
پرورده ذات پاکش
در
پرده صفا
تا آفتاب رايش
در
خط استواست
روز و شب ولي و عدو دارد استوا
فربه شدست مکرمت و ايمن از گزند
تا
در
بهار دولت او مي کند چرا
پيران روزگار سپرها بيفکنند
در
صف عزم چون بکشي خنجر دها
چون مهر بي نفاق کني
در
جهان نظر
چون ابر بي دريغ دهي خلق را عطا
در
مدحت تو از گل تيره کنم گهر
هرگز چو مدحت تو که ديدست کيميا
نالان شود به زاري چون دست نازکش
در
چشم گرد او زند انگشت گردنا
بادت چهار طبع به قوت چهار طبع
کرده به ذات اصلي
در
کالبد بقا
شاهان جهان شاهي و شاه جهانيا
در
چشم جور و عدل پديد و نهانيا
تا جهان بادا
در
خدمت سلطان بادا
اندرين ز ايزد تقدير و ز من بنده دعا
ناگه درآمد از
در
حجره خيال دوست
چون روي او بديدم گفتمش مرحبا
از رنج چون هبا شدم و نيستم پديد
من جز
در
آفتاب بزرگيت چون هبا
گر هيچ ناسزا را خدمت کنم بدانک
هستم سزاي هر چه
در
آفاق ناسزا
از چرخ باد برتر قدرتو و اندرو
کار تو مستقيم
در
آن خط استوا
ضعيف گشته
در
اين کوهسار بي فرياد
غريب مانده برين آسمان بي پهنا
چو تيغ نيک بتفساندم ز آتش دل
در
آب ديده کند غرق تا به فرق مرا
جواد کفي عادل دلي که
در
قسمت
ز بخل و ظلم نيامد نصيب او الا
بهاري ابر به کف تو نيک مانستي
به رعد اگر نزدي
در
زمانه طبل سخا
گر استعانت و راحت جز از تو خواستمي
دو چنگ را زدمي
در
کمرگه جوزا
چو صحت تو مبشر بگفت ما کرديم
دهان او همه پر
در
و لؤلؤ لالا
به هر ديار که بگذشت مرکب ميمونش
در
آن ديار جز انبا نيايد از ابنا
به هر ديار که آثار جود او برسيد
گذر نيارد کردن
در
آن ديار وبا
هميشه جوزا
در
آسمان کمر بسته است
از آنکه خدمت تو راي مي کند جوزا
در
درج عقيق او پديد آمد
از خنده دو رشته لؤلؤ لالا
شد خسته دلم نشانه تيرش
در
معرض زخم او منم تنها
ديدمش به راه دي کمر بسته
مانند مه دو هفته
در
جوزا
اين
در
شاهي ز نعت مستغني
وي از شاهان به جاه مستثنا
وزيدن کين
در
اين جهان با تو
اي شاه جهان کرا بود يارا
در
خواب عدوي تو نبيند شب
جز چنگ پلنگ و يشک اژدرها
آن کز تو گرفت کينه اندر دل
شد بر سر خلق
در
جهان رسوا
در
دلش چو ناز شعله زد کينه
بر تنش چو مار کينه زد اعضا
در
جمله به يک دگر نکو ماند
از زردي برگ و گونه اعدا
روزي که ز نعل مرکبان افتد
در
زلزله جرم مرکز غبرا
اندر تک دور تاز چون صرصر
در
جولان گرد گرد چون نکبا
واثق تو بدان که چون برانگيزي
در
حمله تست عروة الوثقي
دل شعبده ها گشاده از فکرت
جان معجزه ها نموده
در
انشا
از مشک چليپا است بر آن رومي رويت
در
روم ازين روي پرستند چليپا
در
چاه چو معشوق زليخايم ازين عشق
اي خوبي تو خوبي معشوق زليخا
جورت نکشد بنده آن شاه که امروز
در
روي زمين نيست چو او شاه توانا
بر فرق عدوي تو کشد خنجر گردون
در
خدمت قدر تو کمر بندد جوزا
چون مار همه بر تن او بترکد اندام
چون نار همه
در
شکمش خون شود احشا
شاها مي سوري نوش ايرا به چمن
در
بگرفت مي سوري جاي گل رعنا
از باد برآميخته شنگرف به زنگار
در
ابر درآويخته بيجاده به مينا
اشعار من آن است که
در
صنعت نظمش
نه لفظ معار است و نه معنيش مثنا
دوش
در
روي گنبد خضرا
مانده بود اين دو چشم من عمدا
کلبه اي بود پر ز
در
يتيم
پرده اي پر ز لؤلؤ لالا
همت من همه
در
آن بسته
که مرا عمر هست تا فردا
آن که
در
نام ها خطابش هست
از عميدان عصر مولانا
بشتاب اندر آن که تا بکني
روي داري هميشه
در
بالا
باز سالي دو شد که
در
حضرت
نه اي از پيش تخت شاه جدا
در
دو ديده کشم که ديده من
گشت خواهد ز گريه نابينا
در
غم زال مادري که شده است
از غم و درد و رنج من شيدا
چون عصا خشک و رفت نتواند
در
دو گام اي عجب مگر به عصا
راست گويي همي
در
آن نگرم
که چه ناله کند صباح و مسا
من بر اين گونه مانده
در
فرياد
زآشنايان و دوستان تنها
از چون من کس
در
اين چنين جايي
چه بود ني جز دعا و ثنا
گهي برقش درخشنده چو نور تيغ رخشنده
گهي رعدش خروشنده چو شير شرزه
در
بيدا
ز باد خاک
در
آميخته برون نگرد
سوار جنگي بيند برابر آتش و آب
به دست گوهربارش
در
آب و آتش رزم
کشيده گوهرداري به گوهر آتش و آب
نگاه کرد نيارند چون برانگيزد
در
آن تناور کوه تکاور آتش و آب
شنيده ام که کمالي قصيده اي گفته است
همه بناء رديفش چندين
در
آتش و آب
در
آب و آتش هرگز نرفت جز ناکام
برون نيامد جز کامکار از آتش و آب
خدايگانا
در
موقف مظالم تو
کند زمانه شعار و دثار از آتش و آب
خليل آتش کوبي کليم آب نورد
چه باک داري
در
کارزار آتش و آب
چو چوب عنابم چين برگرفته روي همه
گرفته اشکم
در
ديده گونه عناب
مرا ز سر زدگي کز فلک شدم
در
دل
به جز مديح ملک فکرتي نماند صواب
يلان رعد شغب همچو ابر خون بارند
به برق خنجر
در
مرغزار آتش و آب
فلک فذلک دارد ز گرمي و سردي
به حق برآيد جز
در
شمال آتش و آب
اگر نه صانع را آب حوض شد منکر
چرا شدست چنين سنگ
در
ميانش آب
مخالفت زنشاب تو آنچنان جسته است
که از کمان تو
در
روز کارزار نشاب
در
آن زمان که به هيجا سپيدرويان را
مبارزان و دليران به خون کنند خطاب
خيال دوست همه روز
در
کنار منست
گهي به صلح درآيد گهي به جنگ و عتاب
بديد گونه خود را
در
آب نيلوفر
چو باز کرد همي چشم خود ز مستي خواب
به گاه رفتنم از
در
درآمد آن دلبر
ز بهر جنگ ميان بسته و گشاده نقاب
همي گرست و همي گفت عهد من مشکن
مسوز جانم و
در
رفتن سفر مشتاب
چه کار باشدم اندر ديار هندستان
که هست بر من شاهنشه جهان
در
تاب
برنده تيغش
در
طبع و رنگ سيماب است
که کرد روي بدانديشگانش پر ز خضاب
کجا توان شدن از پيش تخت تو ملکا
کجا توان شدن از آفتاب
در
مهتاب
که گر گريخته درگه تو مرغ شود
هوا سراسر
در
گرد او شود مضراب
بقات بادا
در
ملک تا به پيروزي
جهان چو هند بگيري به عمر و دولت شاب
هزار قصر چو ايران بنا کني
در
هند
هزار شاه چو کسري بگيري از اعقاب
به تيره ابر و به روشن اثير
در
حرکت
ز تيغ و تيرش آموختند برق سحاب
ز رودهايي لشکر همي گذاره کني
که ديو هرگز
در
وي نيافتي پاياب
بر بد و نيک از تو
در
همه سال
خلق عالم معاقبند و مثاب
من از آن بندگانم اي خسرو
که نبندند طمع
در
اسباب
صفحه قبل
1
...
1130
1131
1132
1133
1134
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن