نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
يارب که ديو مردم اين هفت دار حرب
در
چاردار ملک چه ناورد کرده اند
اصحاب فيل بين که به پيرامن حرم
کردند ترک تاز و نه
در
خورد کرده اند
در
عافيت آبادت از رخنه درآمد غم
پس رخنه چنان گشتي کآباد نخواهي شد
تا چند کني کوهي کورا نبود گوهر
در
کندن کوه آخر فرهاد نخواهي شد
در
غم سراي عاريت از شادي
گر هيچ هست هيچ کسان دارند
هيچ
در
صبر دل نبندم از آنک
دانم از صبر هيچ نگشايد
غم گساري
در
ابر مي جويم
برق او ديد هم نمي شايد
دامن از اشک مي کشم
در
خون
دوست دامن به من کي آلايد
از دست عشق چون به سفالي شراب خورد
طعنه نخست
در
گهر جام جم زند
جايي که زلف جانان دعوي کند به کفر
گمره بود که
در
ره ايمان قدم زند
چند کني زينهار بر
در
ايام
چون نپذيرد ز زينهار چه خيزد
برسد ميوه اي است
در
باغت
که به هيچ آفتاب مي نرسد
از برون
در
خوي خوييش مدار
وز درونش دل مجروح مرند
نبيند دل آوخ به خواب اهل دردي
که
در
ديده بخت خوابي نبيند
کسي برنيارد سر از جيب دولت
که
در
گردن از زه طنابي نبيند
اگر سال ها دل
در
داد کوبد
بجز بانگ حلقه جوابي نبيند
بسا تين که ضايع شود
در
بساتين
کز انجير خواران غرابي نبيند
کان زر و جواهر بحر
در
و گهر
شد جمع تا نشيمن بحر سخا شود
شد وقت کز نسيم قدوم بهار ملک
در
باغ تخت غنچه ياقوت وا شود
در
جهان کس نيست اندوه جهان کس مخور
کوس عزلت زن دوال رايگان کس مخور
مبر قفل زرين کعبه بدانک
در
دير را حلقه آيد به کار
خانه
در
کوي وفا گير و بدان
که تو را حبل متين معتصم است
من وصيت به وفا مي کنمت
گرچه امروز وفا
در
عدم است
هرکه را دوست براند تو مخوان
گرنه
در
چشم وفاي تو نم است
لطف
در
حق رهي چندان کن
که خداوندش از آن دل خرم است
سنگ
در
عين درشتي است امين
لاجرم گاه محک گه حکم است
در
بزرگي جسدشان منگر
که دل خرد بزرگ از همم است
نبرد ديده بسي ناز چراغ
زان که با خواب
در
او بهم است
شروان که زنده کرده شمشير توست و بس
شمشيروار
در
کف دريا شعار توست
از آسمان خاطر و بحر ضمير من
در
دري و کوکب دري نثار توست
از دهر خاطر فضلا را مخاطره است
خاقاني از مخاطره
در
زينهار توست
سخاش نور نخستين شناس و صور پسين
که جان به قالب اميد
در
دميده اوست
سيمرغ دولت از فزع ديو گوهران
در
گوهر حسام سليمان نگين گريخت
حرزي است کز قلاده اهريمن خبيث
بگسست و
در
حمايل روح المين گريخت
ترسان عروس ملک چو دخت فراسياب
در
ظل پهلوان تهمتن مکين گريخت
طفلي است ماهروي که از مار حميري
در
ماه رايت پسر آبتين گريخت
اين دو طفل هندو از بام دماغ
بر
در
صدرش به مولائي فرست
شب
در
آن شهر است غوغا ز اختران
مهر شحنه سوي غوغائي فرست
عازر دل مرده اي
در
وي گريز
گو مرا باد مسيحائي فرست
قدر نظم و نثر او داند به شرط
سوي روضه
در
دريائي فرست
نحل را برخوان شاخ آور ز جود
پس
در
آن فضل عسل زائي فرست
يعني از بستان خاطر نوبري
باز کن
در
زي زيبائي فرست
قطب سپهر رفعت يعني رکاب شاه
در
اوج دار ملک رسيد از کران آب
هرگز که آب ديد مصور
در
آينه
يا آينه که ديد مصفا ميان آب
از بس که خاک
در
جگر آب سده بست
مستسقي حسام ملک گشت جان آب
پس از چه بود که
در
من کمان کشيد فلک
نرفته هيچ خدنگي خطا کمانش را
بدان قرابه آويخته همي مانم
که
در
گلو ببرد موش ريسمانش را
سخن براي زبان
در
غلاف کام کنند
کجا برات نويسند نام و نانش را
همه حسن
در
تن من سلطان است
جز مشامي که گداي است مرا
در
افعال خلق آشکارا شود
قضائي که آيد نهان خلق را
صفحه قبل
1
...
1042
1043
1044
1045
1046
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن