167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • چو او در شرک خود مغرور آمد
    از آن حضرت حقيقت دور آمد
  • چو اندر شرک بد او بي صفا شد
    در اينجاگاه دل دور از خدا شد
  • تو هم گر همچو او در شرک آئي
    شوي مردود از عين خدائي
  • اگر شرک آيد اينجا در ضميرت
    بيک موئي کند اينجا اسيرت
  • اگر شرک آيد اينجا در دل تو
    نباشد جز بدي مر حاصل تو
  • اگر شرک آيد اينجا سوي جانت
    در اينجا خون بريزد جان جانت
  • اگر شرک آوري ملعون شوي تو
    حقيقت خاکي و در خون شوي تو
  • اگر شرک آوري در عين ديدار
    بماني همچون ابليس لعين خوار
  • بشرک اينجا بماني در بن چاه
    حقيقت دور گردي از بن چاه
  • در اين انديشه کن مگذر تو از خويش
    که ابليست تو داري بنگر از پيش
  • ترا ماننده ابليس اعزاز
    نبخشيد و نظر در خويش کن باز
  • تو هم از ناري و وز باد پندار
    فتادستي در آب و خاک ناچار
  • طلب کن اينزمان و وصل درياب
    در اين معني ديگر اصل درياب
  • همي سوزد هميشه در تف خود
    از آن انديشه کردست از خوي بد
  • عجب سر ميکشد در خويش بيني
    هميشه هست اندر خود گزيني
  • چنان پندارد او کو هست کس نيست
    نميداند که در معني چو خس نيست
  • که چون بد تا که خود ميديد ابليس
    يقين افتاده بد در مکر و تلبيس
  • چرا انديشه کرد از بيوفائي
    در اين شرک او زيد اندر خدائي
  • چرا انديشه کرد و ناتوان شد
    در اينجاگاه رسواي جهان شد
  • چرا پي دارم او را من ز توفيق
    کز اين لعنت در اينجا يافت تحقيق
  • اگر خود محو کردي يار ديدي
    در آخر عزت بسيار ديدي
  • اگر خود محو کردي در حقيقت
    خدا ديدي حقيقت بي طبيعت
  • همه دلدار ديدي در عيان او
    حقيقت جمله ديدي جان جان او
  • همه دلدار ديدي در دل و جان
    نبودي آخر کارش از اينسان
  • حقيقت اينچنين است آخر اينجا
    که در يابي تو راز ظاهر اينجا
  • همه خود اوست گر چه خود تو اوئي
    ز بود او همي در گفتگوئي
  • بقدر خويشتن در خود ببين باز
    که گردت اندر اينجا صاحب راز
  • بقدر خود ترا پيدا نمود است
    ترا در خويشتن يکتا نمود است
  • بقدر خويشتن او را بداني
    اگر او را از او در او بداني
  • اگر دلدار خواهي خويش بگذار
    نظر در عقل پيش انديش بگمار
  • همه دلدار خود بين در حقيقت
    که روشن گردد اينجا ديد ديدت
  • اگر يک ذره شرک آري بخود باز
    نيابي در يقين انجام و آغاز
  • اگر يک ذره شرک آري ز معني
    در افتي دور از ديدار مولي
  • اگر يک ذره شکر آري تو در بر
    فنا گردي نيابي سر و رهبر
  • ز ديد حق اگر خواهي در اينراز
    که يابي کل ز احمد ياب اين باز
  • اگر چه عاشق خود بين بد از اصل
    از آن در لعنت اينجا يافت او وصل
  • همه با هم بود گر تاب داري
    وليکن چشم را در خواب داري
  • همه با هم بود در اصل رحمت
    حقيقت درد آمد عين لعنت
  • همه با هم در اينجا بيشکي بين
    چو نيکي و بدي ديده يکي بين
  • همه با هم در اينجا ديد يار است
    ولي لعنت ز ما رحمت ز يارست
  • هر آنکو گفت من ابليس باشد
    که من در بيهده تلبيس باشد
  • ز مائي تو مني افتاد در کار
    برافتادش همي پرده بيکبار
  • تو اصل از يار داري ليک بي تو
    کنون اينجا مکن در خود مني تو
  • همه در تست تو بي تو شو اينجا
    ز من مردم حقيقت بشنو اينجا
  • هزار ابليس پيش تست خود هيچ
    نهادت اوفتاده پيچ در پيچ
  • اگر چه آدمي ابليس رائي
    از آن پيوسته در تلبيس و رائي
  • هر آن فکري که انديشي ز اسرار
    در آن اينجايگه از خود خبردار
  • وگر آن فکر شيطاني است در کار
    از آن بگذر حقيقت تو بيکبار
  • وگر بد باشد از خود دان تو شيطان
    حقيقت گفت حق در عين قرآن
  • تو از گفتار ايشان کار خود کن
    نکوئي کن در ايجاگه نه بد کن
  • بدان گفتم که تا اسرار دانان
    در اينجا باز يابند راز جانان
  • ز دست خود اگر چه در بلائي
    چه غم داري چو کل عين خدائي
  • ره خود در شريعت باز ديدي
    يقين عين طبيعت باز ديدي
  • بهر سيري که کردي يار ديدي
    در اينجا بيشکي دلدار ديدي
  • بهر سيري که کردي سوي اشيا
    ترا اسرار شد در عشق پيدا
  • ندارد هيچ پاياني ره تو
    که آمد در زمانه آگه تو
  • نه چندانست معني تو از يار
    که در يک صفحه آن آيد پديدار
  • نه چندانست معني در تو ديده
    که دريابند اينجا اهل ديده
  • معاني برتر از حد اوفتاد است
    در معني ترا اينجا گشاده است
  • کنون در وصل جانان پاي ميدار
    اگر جانان کند اينجات بردار
  • تو داري در برت چون راز جانان
    حقيقت رهبرت امروز جانان
  • ترا در سر ايمان روشنائيست
    ز ايمانت همه عين خدائي است
  • حقيقت نور در ظلمت توان ديد
    ابي صورت نياري جان جان ديد
  • بشب کن راه تا منزل بيابي
    حقيقت نور خود در دل بيابي
  • بشب داني در آن منزل رسيدن
    جمال يار اينجا باز ديدن
  • همه مردان بشب کردند اين راه
    رسيدند آنگهي در حضرت شاه
  • همه مردان بشب در سير قربت
    رسيدند از دل و جان سوي عزت
  • مخور بسيار شب بيدار ميباش
    که در شب ناگهان بيني تو نقاش
  • همه در خواب و تو بيدار جانان
    حقيقت کل شده اسرار جانان
  • همه در خواب و تو با يار بيدار
    زهي توفيق بايد اينچنين کار
  • دمادم سجده او کن در اينجا
    بشب گردان درون خود مصفا
  • حقيقت باز بيني در يکي تو
    يقين آيينه باشي بيشکي تو
  • تو آنرا بين که در تو رخ نمود است
    ترا اينجايگه پاسخ نموداست
  • تو او را بين که کل گوياي اويند
    در اينجاگاه کل جوياي اويند
  • تو او را بين که او در تو همه اوست
    درون جان و دلها دمدمه اوست
  • تو او را بين که در آيينه پيداست
    درون جانت هر آيينه پيداست
  • ههم زنده باو او زنده کل
    همه بنده در او او بنده کل
  • حقيقت اوست هم شاهست و بنده
    نبايد در بر غافل بسنده
  • در اينمعني هر آنکو مي نداند
    وگر داند يقين حيران بماند
  • توئي دانم که تو شاه و اميري
    حقيقت در حقيقت دستگيري
  • تو ديشب حالتي بودت در اسرار
    چنانت شکر بد اندر بر يار
  • که بيخود گشته بودي در احد تو
    يکي اسرار راندي سخت بد تو
  • چنان در بيخوي بيعقل بودي
    که خود ميگفتي و خود ميشنيدي
  • تو شاهي ليک امروزي تو بنده
    در اينجا گه ترا دانم پسنده
  • من اول بنده بودم در بر تو
    کنونم شاه وين دم سرور تو
  • همي گفتي شبي بيهوش آندم
    در آن حيرت شدي بيهوش يکدم
  • مگو اي شيخ ديگر مر چنين راز
    ترا دادم در اينجاگه خبر باز
  • نه او مياورد او ميبرد باز
    يقين ميدان در اينجاگه تو اينراز
  • که او در تست اينجا حاصل تست
    حقيقت صورت جان و دل تست
  • ببين و خوش بدان اي ديو درياب
    ز من اکنون در اينجاگه خبر ياب
  • چنان در تست اينجا غمخور تو
    نظر کن اندرون خواب و خور تو
  • نميداني چو اندر خواب باشي
    که در بحري مثل غرقاب باشي
  • تو در خواب و دلت بيدار باشد
    ترا او محرم اسرار باشد
  • اگر تو بنده باشي شاه گردي
    در آخرگه از اين آگاه گردي
  • اگر آگاه گردي شاه بنده است
    چو سجن است اينجهان در سوي بنده است
  • نه اسراريست اين در خورد هر کس
    ابا خود گفتم اين اسرار کل بس
  • که ميداند که اين اسرار چونست
    معين شد که عقلت در جنونست
  • نگفتندم بيا اين پيش هر کس
    در اينجا تو حقيقت گفته بس
  • نگفتندم بيا و گفته تو
    در اين راز اينجا سفته تو
  • مگو عطار و همچو انبيا باش
    در اين معني حقيقت باوفا باش