167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • باد دعاهاي خير در پي او تا دعا
    اول او يارب است و آمين پايان او
  • در عقب پنج فرض اوست دعا خوان من
    يارب کارواح قدس باد دعا خوان او
  • در سينه حلقه ها شودم آه آتشين
    از خام کاري دل بيدادمند او
  • صبح خيزان بين به صدر کعبه مهمان آمده
    جان عالم ديده و در عالم جان آمده
  • کعبه برکرده عرب وار آتشي کز نور آن
    شب روان در راه منزل منزل آسان آمده
  • کعبه استقبالشان فرموده هم در باديه
    پس همه ره با همه لبيک گويان آمده
  • رسته دندان از در سلطان به دست خاصگان
    از بن دندان طفيل هفت مردان آمده
  • پيش دندان از در سلطان به دست خاصگان
    دوستکاني سر به مهر خاص سلطان آمده
  • يوسفان در پيش خوان کعبه صاع استان چنانک
    پيش يوسف قحط پروردان کنعان آمده
  • کعبه در تربيع همچون تخت نرد مهره باز
    کعبتين تنها و نراد انسي و جان آمده
  • صوفيان رکوه پر آب زندگاني چون خضر
    همچو موسي در عصاشان جان ثعبان آمده
  • ز آهشان يک نيمه مسمار در دوزخ شده
    باز ديگر نيمه طوق حلق شيطان آمده
  • آفتاب اشتر سواري بر فلک بيمار تن
    در طواف کعبه محرم وار عريان آمده
  • خون قربان رفته در زير زمين تا پشت گاو
    گاو بالاي زمين از بهر قربان آمده
  • کعبه در ناف زمين بهتر سلاله از شرف
    کاندر ارحام وجود از صلب فرمان آمده
  • کعبه خاتون دو کون او را در اين خرگاه سبز
    هفت بانو بين پرستار شبستان آمده
  • بوقبيس از شرم کعبه رفته در زلزال خوف
    کعبه را از روي ضجرت راي ثهلان آمده
  • الوداع اي کعبه کاينک هفته اي در خدمتت
    عيش خوابي بوده و تعبيرش احزان
  • آسمان در دور هفتم بعد سال شش هزار
    زاده خورشيدي که تختش تاج سعدان آمده
  • گر مسلمان بود عبدالله بن سرح از نخست
    باز کافر گشته و در راه کفران آمده
  • دولت دويد و هفت در آسمان گشاد
    چون بر زديم حلقه به سندان صبح گاه
  • بي آرزوي ملک به زير گليم فقر
    کوبيم کوس بر در ايوان صبح گاه
  • چون ماهي ار بريده زباني دلت بجاست
    دل در تو يونسي است زبان دان صبح گاه
  • در ساخت زمانه ز راحت نشان مخواه
    ترکيب عافيت ز مزاج جهان مخواه
  • دل گوهر بقاست به دست جهان مده
    گوگرد سرخ تعبيه در خاکدان مخواه
  • در چار سوي کون و مکان وحشت است خيز
    خلوت سراي انس جز از لامکان مخواه
  • رستم ز چار آخور سنگين روزگار
    در هشت باغ عشق چريدم به صبح گاه
  • ربعي نموده پيکرش، خطهاي مسطر در برش
    ناخن بر آن خطها برش، وقت محاکا ريخته
  • از پوست آهو چنبرش، آهو سريني همبرش
    وز گور و آهو در برش، صيد آشکارا ريخته
  • خاقان اکبر کز فلک بانگ آمدش کالامر لک
    در پاي او دست ملک، روح معلا ريخته
  • زرين رسن ها بافته، در دلو از آن بشتافته
    ره سوي دريا يافته، تلخاب دريا ريخته
  • پيل است در سرما زبون، پيل هواي نيلگون
    آتش ز کام خود برون، هنگام سرما ريخته
  • کافور و پيل اينک بهم، پيل دمان کافوردم
    کافور هندي در شکم، بر دفع گرما ريخته
  • بخت حسودت سرزده، شرب طرب ضايع شده
    طفلي است در روي آمده، وز کف منقا ريخته
  • مگذار ملک آرشي، در دست مشتي آتشي
    خوش نيست گرد ناخوشي، بر روي زيبا ريخته
  • هم سال آدم آهنش، در حله آدم تنش
    آن نقطه بر پيراهنش، چون شير حوا ريخته
  • با بخت بادت الفتي، خصم تو در هر آفتي
    از ذوالفقارت اي فتي خونش مفاجا ريخته
  • بر رقعه نظم دري، قائم منم در شاعري
    با من بقايم عنصري، نرد مجارا ريخته
  • از روي تو در آينه جان ها شود خيال
    زين روي نازها کند اندر سر آينه
  • در آينه دريغ بود صورتي کز او
    بيند هزار صورت جان پرور آينه
  • سازد فلک ز حزم تو دايم سلاح خويش
    دارد شجاع روز وغا در بر آينه
  • گرد خلافت ار برود در ديار خصم
    بي کار ماند آنجا تا محشر آينه
  • ماند به نوک کلک تو و جان بد سگال
    چون در حجاب زنگ شود مضمر آينه
  • در خدمت تو تر نتوان آمدن از آنک
    گردد سياه روي چو گردد تر آينه
  • گر در دل تو يافت توانم نشان خويش
    طبعم شود ز لطف چو از جوهر آينه
  • طوطي هر آن سخن که بگوئي ز بر کند
    هرگه که شکل خويش ببيند در آينه
  • عيسي کده خرگاه او وز دلو يوسف چاه او
    در حوت يونس گاه او برسان نوپرداخته
  • قصرش گلستان ارم، صدرش دبستان کرم
    در هر شبستان از نعم بستان نو پرداخته
  • مرغ سحر تشنيع زن بر قتل مرغ باب زن
    مرغ صراحي در دهن ترياق غمها داشته
  • اي در دل سودائيان، از غمزه غوغا داشته
    من کشته غوغائيان، دل مست سودا داشته