نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
خلاف از پيش خود بردار اينجا
نظر
در
سوي خود بگمار اينجا
بنور او حقيقت خوشتن ياب
عيان خويشتن
در
جان و تن ياب
بنور عشق عقلا رهنمون شو
حقيقت همچو او
در
کاف و نون شو
برون شو تا درون خود بداني
که هستي
در
عيان سر نهاني
يکي شو عقل
در
ديدار بيچون
يکي بين و مگو اينجا چه و چون
يکي يبن و يکي دان اندر اينجا
که تا
در
جان جان گردي تو يکتا
يکي بين عشق اندر عقل جانان
که هستي تو کنون
در
عشق جانان
يکي بين عقل اندر نور هر چيز
که تا يکي شوي
در
عشق او نيز
يکي بين نور
در
عشق هدايت
ترا اينجاست اکنون اين سعادت
چو
در
يکي عيان عشق ديدي
تو خود مي بين حقيقت صدق ديدي
ز عشق اينجا بمعشوقي حقيقت
يکي اندر يکي
در
ديد ديدت
يکي بودي يکي گشتي
در
آخر
همه از يک شدت ديدار ظاهر
دوئي برداشتي
در
عشق ياري
چه غم داري کنون با غمگساري
معين شد کنون اي عقل اينجا
که
در
عطار امروزي تو يکتا
چو من بي نام شو
در
آخر کار
که افتادستمان پرده بيکبار
کنون ايعقل اينجا راز داريم
يقين ما هر دو
در
ديدار ياريم
ضرورت صورت اينجا پايدار است
در
او اسرار صنع کردگار است
ز نوشان واصلي دادي يقين باز
دگر گشتند
در
عزت سرافراز
ز نوشان
در
تجلي بود پيداست
دگر باره يقين مقصود پيداست
خبر دارند از تو
در
عيانت
چه دل چه صورت و چه مغز جانت
خبر دارند کاينجا واصلي تو
حقيقت
در
عيان ني غافل تو
خبر دارند جمله از نمودت
يکي گشته همه
در
بود بودت
بسي گفتي ابا ايشان بهر راز
نمودي وصلشان
در
هر صفت باز
بسي گفتي ابا ايشان از آن سر
که تا شد رازشان
در
عشق ظاهر
اگر دل هست هم دلدار دارد
در
اينجاگه خبر از يار دارد
حقيقت عشق اينجا راه بنمود
در
آخر کل عيانت شاه بنمود
حقيقت عشق اينجا گفتگو شد
در
اينجا ذات جمله زو نکو شد
حقيقت عشق با عقلست
در
ديد
کنون يکي عيان ذات توحيد
حقيقت عشق جان
در
اول کار
يقين اصل را کرد او پديدار
ز عشق از ذره
در
جان نمودار
شود اينجا نبيني ليس في الدار
ز عشق از ذره پيدا نمايد
دو عالم
در
دلت يکتا نمايد
حقيقت ذره
در
عالم افتد
از آن پيدا نموده آدم افتاد
نمودار است
در
نقش غرائب
از آن يک ذره چنديني عجائب
از آن يکذره اندر سوي افلاک
فتادست و چنين کردست
در
خاک
از آن يکذره
در
اشيا فتادست
بسرگردان فلک بي پا ستاد است
فلک گردانست
در
عشق از معاني
از او پيدا شده راز نهاني
حقيقت ذره
در
آفتابست
از آن پيوسته اندر تک و تابست
حقيقت ذره
در
ماه و هر ماه
فتد کوهي شود ماننده کاه
يقين عشقست يکذره ز حضرت
در
اينجا گاه از ديدار قربت
حقيقت بود آن دريافت منصور
از آن زد
در
اناالحق ذات مشهود
اناالحق زد که عشق کل عيان شد
يقين
در
عشق او کل جان جان شد
گمان برداشت اينجا از يقين باز
چو
در
جان رخ نمودش آن سرافراز
گمان برداشت عطار از جهانش
چو او شد
در
حقيقت جان جانش
بدو واصل شدست اندر خراسان
بشد از جان
در
اينجاگه هراسان
سر خود را فداي روي او کرد
ز ديد او
در
اينجا گفتگو کرد
مرا وصلست از ديدار منصور
که دارم
در
درون اسرار منصور
مرا وصلست از ديدار رويش
از آن افتاده ام
در
گفتگويش
مرا وصلست از او تا
در
عيانم
حقيقت گفت او راز نهانم
مرا وصلست از او
در
آخر کار
که پرده بر گرفت از رخ بيکبار
معائينه مرا او ديد ديدست
بجز خود
در
جهان او کس نديدست
بجز من ايندم او کس ندارد
که
در
ايندم حقيقت پايدارد
نشان آنست کاخر سر ببازم
ز سر او
در
اينجا سرفرازم
نشان اينست کاندر آخر کار
بريده سر شود
در
عشق عطار
نشان دادم من از اسرار جانان
که خواهم کشته شد
در
کار جانان
منم اسرار خود
در
خويش ديده
حقيقت کشتنم از پيش ديده
يقين مر ذرات جانان باز بيند
در
اينجا راز پنهان باز بيند
حقيقت مطلع گردد
در
اسرار
کند اسرار آن بر خلق اظهار
بگويد باز آخر راز ديده
در
اينجاگه شود او سر بريده
بگفتند و شدند از شوق جانباز
بگو مر جان خود
در
جان جانباز
در
کل من گشايم و از هر کس
نه بگشاد است جز منصور هر کس
در
کل آنچنان کردم يقين باز
که من باشم حقيقت صاحب راز
در
کل من گشادستم از آن ديد
دو چشم جان من اينجا عيان ديد
در
کل من گشادستم از آن ذات
حقيقت وصل دارم جمله ذرات
در
کل اينزمان از من گشادست
دلم ز اعيان بود دوست شادست
منم امروز واصل راز ديدم
از آن
در
وصل جانان باز ديدم
جدائي نيست
در
يکي نمودم
ز يکي اندر اين گفت و شنودم
جدائي نيست من خورشيد جانم
که
در
جمله يقين عين روانم
جدائي نيست من خورشيد ذاتم
که بنموده رخ خود
در
صفاتم
جدائي نيست من خورشيد رازم
نمود نور خود
در
جمله بازم
جدائي نيست هستم ديد اسحاق
بريده سر شوم
در
ديد مشتاق
جدائي نيست من موسي طورم
که
در
طورم حقيقت غرق نورم
جدائي نيست هستم امر معروف
چو معروفم کنون
در
جمله معروف
جدائي نيست هستم بشر حافي
درون جان و دل
در
عشق صافي
جدائي نيست هستم چون حسن من
حقيقت
در
حقيقت گشت روشن
چه ماندست اينزمان ايمرد دانا
چو گشتم
در
عيان عشق يکتا
چه ماندست اينزمان
در
سر توحيد
نظر کردم من اندر ديده و ديد
چه ماندست اينزمان جان تا بداني
بکن اينجا مرا
در
عشق فاني
تو اي عطار ديدي راز بيچون
حقيقت نقطه
در
هفت گردون
حجابت از ميان صورت بديدست
که اندر گفتن از تو
در
شنيدست
حجابت صورت و تو جان جاني
که
در
صورت يقين عين العياني
ز تو دارد
در
اينجا راز ديده
که از تو جمله گرديند راز ديده
ورا
در
ديده خود هيچ شک نيست
که ميداند حقيقت جز که حق نيست
ز سر تا پاي
در
اعيان رسيدست
حقيقت ديده جان جان بديدست
ز سر تا پاي ديدست آنچه ديدست
ابا تست او که
در
گفت و شنيدست
ز سر تا پاي
در
راز جهانست
ورا اسرار کل عين العيانست
ز سر تا پاي لا ديدست
در
خويش
حجاب خويش را برداشت از پيش
حجاب خويشتن از پيش برداشت
جز از تو
در
اعيان کلي خبر داشت
صفاي نور حق
در
وي پديدست
از آن اينجايگه کلي بديدست
صفاي نور حق
در
روشنائيست
که نور ديده ات عين خدائيست
صفاي نور حق
در
اوست بنگر
که اينجاگه عجب نيکوست بنگر
صفاي نور حق
در
وي رسيده
از آن کردنداو را اسم ديده
از آن ديدست اينجا ديده گردون
که نور او است
در
وي بيچه و چون
که من
در
عشق دل بودم طلبکار
نميديدم حقيقت ديد ديدار
بسي
در
منزل جان راه کردم
که تا دل دل عيان آگاه گردم
چو ديده خويشتن گرديده بودم
حقيقت نور کل
در
ديده بودم
بنور ديده ديدم جمله اشيأ
عيان بد جملگي
در
ديده او را
بنور ديده ديدم
در
قلم لوح
ز نور ديده ديدم بيشکي روح
ز نور ديده گر واصل شوي هان
حقيقت هم
در
او يابي تو جانان
نديدي خويشتن را
در
حقيقت
همان آمد از آن تو بديدت
تو ديداري از آن بيچون نمودي
که
در
خود قبه گردون بديدي
صفحه قبل
1
...
1038
1039
1040
1041
1042
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن