167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • همه حيران تو تو در همه يار
    حقيقت عين شادي تو بيکبار
  • وگر هم غم بود از زندگاني
    زمانم در حقيقت هم تو داني
  • اگر خوفست در وي آخر کار
    قلم رفتست از بيچون ستار
  • وليکن در ميان هستي بهانه
    که اين ابليس کرد اندر زمانه
  • چو او ديگر کسي در دور عالم
    که او ديدست حق اينجا دمادم
  • حقيقت عاشق چابک سوارست
    که او را در جهان اين يادگار است
  • تمامت انبيا کرده سؤال او
    بهر وجهي در اينجا حسب حال او
  • همه با او در اينجا راز گفتند
    ز ديد خويش با او باز گفتند
  • چنان کو ديد خود داند در اسرار
    کسي زو نيست اينجاگه خبردار
  • گهي در کعبه بر درگه ستادست
    گهي بر خاک پاي شه فتادست
  • گهي در ميکده او درد نوشست
    گهي گويا و گه گاهي خموشست
  • گهي راهت نمايد گه کند گم
    ترا چون قطره در عين قلزم
  • از آن خوانندش اينجا گاه ابليس
    که باشد دائما در عين تلبيس
  • نه يک رنگست اينجا در دو رنگست
    از آن نزديک هر کس خوار و تنگست
  • نه يکرنگست دائم در دوئي اوست
    چنين بودن بر عاقل نه نيکواست
  • که در لعنت چنان او استوارست
    که دائم اندر اين سر پايدار است
  • چنان در عشق محبوس و اسيرست
    که اندر طوق لعنت بي نظير است
  • چنان کاندر جهان او خوار آمد
    يقين در عشق برخوردار آمد
  • تمامت انبيا از سر لعنت
    شدند ترسان همي در عين حضرت
  • ترا زيبد که بار آن کشي تو
    در اينجاگه رقم بر جان کشي تو
  • بيک سجده که در اول نکرد او
    حقيقت تا قيامت زخم خورد او
  • حقيقت من ز نسل آدمم باز
    که منصورم در اينجا صاحب راز
  • حقيقت دزد را هم بود ابليس
    نظر کردم در اينجاگه بتلبيس
  • چو گنج آدم اينجا مي نهادم
    حقيقت اين لعين را در گشادم
  • يقين گنج آدم يافت اينجا
    حقيقت در نهان دم يافت اينجا
  • ز خود بيني همي در لعنت افتاد
    ز قربت دور شد بي رحمت افتاد
  • حقيقت اين همه از بهر آن بود
    که تا ابليس آخر در عيان بود
  • که او در عين نافرماني دوست
    حقيقت باز ماند اندر سوي پوست
  • تو گر مرد رهي مانند ابليس
    مباش اينجايگه در مکر و تلبيس
  • ترا سجده نکرد اي جوهر کل
    چنين افتاده شد در عين اين ذل
  • به بين تا تو چگونه آشنائي
    که در اعيان تو ديدار خدائي
  • ببين ذات خدا در خود نمودار
    برون شو اينزمان ز ابليس و پندار
  • ببين ذات خدا در خود نه ابليس
    مينديش از ريا و مکر و تلبيس
  • ترا از ذات خود کردست پيدا
    در اين عالم ز عقل کل هويدا
  • تو مغزي اينزمان در صورت پوست
    حقيقت چون بيابي صورت اوست
  • تو مغزي اينزمان در عين دنيا
    ترا پيدا شده ديدار مولا
  • ز ذات پاک او پيدا نمودي
    دو روزي نقش در دنيا نمودي
  • حقيقت در تو ديدارست بنگر
    که سر تا پاي تو يارست بنگر
  • حقيقت در تو ديدار الهست
    ز سر تا پاي تو ديدار شاهست
  • تو هستي سالک کون و مکاني
    که ره در سوي آن کل باز داني
  • حقيقت عقل کل با تست درياب
    درون خانه از عشق در تاب
  • تو خورشيدي ز ذات کل نموده
    حقيقت عقل کل را در ربوده
  • اگر اين پرده برخيزد ز اسرار
    چه بيني در حقيقت ليس في الدار
  • يکي داري و در عين دو بيني
    مر اين اسرار اينجاگه نه بيني
  • به بيرون کي تواني يافت جانان
    که در تن ظاهر و بيرونست پنهان
  • بدو هم ذات او در خويش يابي
    بوقتي کز خودت بيخويش يابي
  • به بي خويشي تو اندر عالم ديد
    مر او را بنگري در عين توحيد
  • ز ديده ديده هم ديده بيابي
    اگر در ديد او را ديده يابي
  • نظر کن خال در نور تجلي
    ز نور او درون ديده پيدا
  • جمالش ديده خود کن تماشا
    که بنمودست کل در عين الا
  • جمال يار درديده توان ديد
    حقيقت ديده در ديده توان ديد
  • حقيقت نقطه خال از جلالست
    زبان در ديدن او گنگ و لالست
  • اگر در ديده بيني راز جانان
    هم انجامست و هم آغاز جانان
  • نظر کن ديده را تا يار بيني
    حقيقت در اعيان اسرار بيني
  • نظر کن ديده را در هر دو عالم
    که تا يکتا نمايد راز اين دم
  • هر آن کز عشق صاحب ديده باشد
    در اينجا گاه صاحب ديده باشد
  • هر آنکو ديده ديدارش در اين سر
    درون ديده جانان يافت ظاهر
  • ز نور ديده بنگر در فلک ماه
    که نور ديده هر جا ميبرد راه
  • ز نور ديده بنگر در فلک بين
    که اين نور است پيدا يک بيک بين
  • ز نور ديده بنگر فرش آيات
    که پيدا شد مر اين در جمله ذرات
  • ز نور ديده بنگر هست در نيست
    مگر اين سر ترا اينجا خبر نيست
  • ز نور ديده بنگر کوه و دريا
    حقيقت بحر جان در شور و غوغا
  • تو در خوابي نيايي ديده خويش
    کههستي بي خدا اي مرد درويش
  • تو در خوابي جمال جان نديده
    حقيقت آن مه تابان نديده
  • تو در خوابي نخواهي گشت بيدار
    که دريايي درون ديده ديدار
  • تو در غفلت فتاده مست خوابي
    حقيقت نور ديده کي بيابي
  • تو در خوابي و چشم از خواب بردار
    حقيقت ديده را درياب بردار
  • جمال ديده جان بين تو روشن
    حقيقت سير کن در هفت گلشن
  • جمال جان خبر دارد ز جمله
    که در روضه نظر دارد ز جمله
  • نظر دارد کنون در جسم و جانها
    يقين ميداند او راز نهانها
  • بچشم جان خود چون ره نمودم
    در اينجا گه جمال شه نمودم
  • ز نور مصطفي گر راز يابي
    دل و جانت در اينجا باز يابي
  • ز نور اوست اينجا جان در اعيان
    که مي بيند جمال دوست پنهان
  • دل عطار از او اينجا خبر يافت
    يقين مر نور پاکش در نظر يافت
  • دل عطار اينجا گاه جان کرد
    دگر جانش در اينجا جان جان کرد
  • دل عطار مقصودش همين بود
    که احمد در درونش پيش بين بود
  • دل عطار در بود محمد (ص)
    يقين اسرار منصور و مؤيد
  • بنور او شدم واصل بعالم
    که گفتم در عيان سر دمادم
  • قدم را راست دار و راستي کن
    ز احمد شب و روز در خواستي کن
  • مراد آنست سالک را در اين سر
    که حق يابد درون خويش ظاهر
  • مراد آنست سالک را در اين ديد
    که تا کلي يکي گردد ز توحيد
  • مراد آنست سالک آخر کار
    شود در جزو و کل او جملگي يار
  • مراد عاشق از معشوق اينست
    که آخر ديد کلي در يقين است
  • بوصل دوست اينجا گه رسد باز
    در اينجا گه ابي صورت شود باز
  • نظر را باز کن در منزل تن
    که خواهد شد ره تاريک روشن
  • خبر ياب اي دل و جان ز آشنائي
    تو در اعيان يکي و با خدائي
  • تو در عين خدائي مي نداني
    که بيشک از خدا هر دو جهاني
  • توئي ذات و خبر از خود نداري
    که در ديدار جانان جمله ياري
  • توئي ذات و خبر از خويشتن ياب
    خدا را در حقيقت خويشتن ياب
  • تو جزوي در تو کل موجود پيداست
    تو هستي بنده و معبود پيداست
  • يکي بين هر دو عالم در درونت
    حقيقت شاه هر دو رهنمونت
  • يکي بين هر دو عالم را تو در دل
    اگر بيني يکي هستي تو واصل
  • يکي بين هر دو عالم را تو در جان
    درون جان چو اعيانست جانان
  • خدا کن بود او در بود خود باز
    حقيقت آنگهي شو صاحب راز
  • خدائي کن در اينجا خود فنا کن
    پس آنگاهي سر و پايت خدا کن
  • حقيقت همچو منصورت يکي بين
    همه حق گرد و حق را در يکي بين
  • حقيقت همچو او بردار شوق آي
    همه عالم در اينجا راز بنماي
  • درون جانست ني در پوست ايدل
    ز جان کن عاقبت مقصود حاصل
  • خطابت ميکند در جان يقين يار
    هميگويد ترا اين سر ز اسرار
  • جمال من نديده غافلا تو
    در اينجا گاه اي بيحاصلا تو