167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • قحط وفاست در بنه آخر الزمان
    هان اي حکيم پرده عزلت بساز هان
  • در دم سپيد مهره وحدت به گوش دل
    خيز از سياه خانه وحشت به پاي جان
  • سوداي اين سواد مکن بيش در دماغ
    تکليف اين کثيف منه بيش بر روان
  • چشم بهي مدار که در چشم روزگار
    آن ناخنه که بود بدل شد به استخوان
  • کآن خوش ترين نواله که از دست او خوري
    لوزينه اي است خرده الماس در ميان
  • تا بر در تو مرکب فقر است ايمني
    کاحداث را سوي تو جنيبت شود روان
  • هم جنس در عدم طلب اينجا مجوي از آنک
    نيلوفر از سراب نداده است کس نشان
  • پرواز در هواي هويت کن از خرد
    بر تله هوا چه پري از تل هوان
  • بنمود صبح صادق دين محمدي
    هين در ثناش باش چو خورشيد صد زبان
  • آنجا که دم گشاد سرافيل دعوتش
    جان باز يافت پير سرانديب در زمان
  • در دين شفاي علت عامل براي حق
    زي حق شفيع زلت آدم پي جنان
  • او سرو جويبار الهي و نفس او
    چون سرو در طريقت هم پير و هم جوان
  • بر بام سدره تا در ادني فکنده رخت
    روح القدس دليلش و معراج نردبان
  • خاقاني از زمانه به فضل تو در گريخت
    او را امان ده از خطر آخر الزمان
  • کآن باز را که قله عرش است جاي او
    در دود هنگ خاک خطا باشد آشيان
  • از حادثات در صف آن صوفيان گريز
    کز بود غمگنند و ز نابود شادمان
  • فقر سياه پوش چو دندان فرو برد
    جاه سپيد کار کند خاک در دهان
  • اهل عراق در عرق اند از حديث تو
    شروان به نام توست شرف وان و خيروان
  • خون جگر خورم نخورم نان ناکسان
    در خون جان شوم نشوم آشناي نان
  • در جرم ماه و قرصه خورشيد ننگرم
    هرگه که ديدها شودم رهنماي نان
  • از چشم زيبق آرم و در گوش ريزمش
    تا نشنوم ز سفره دو نان صلاي نان
  • گفتم به ترک نان سپيد سيه دلان
    هل تا فناي جان بودم در فناي نان
  • آن را دهند گرده که او گرد گو دويد
    من کيمياي جان ندهم در بهاي نان
  • چون آب آسيا سر من در نشيب باد
    گر پيش کس دهان شودم آسياي نان
  • از قوت در نمانم گو نان مباش از آنک
    قوتي است معده حکما را وراي نان
  • چون آهوان گيا چرم از صحن هاي دشت
    انديک نگذرم به در ده کياي نان
  • آدم براي گندمي از روضه دور ماند
    من دور ماندم از در همت براي نان
  • گرچه نواي جهان خارج پرده رود
    چون تو در اين مجلسي با همه دم ساختن
  • نتوان در خط دهر خط وفا يافتن
    نتوان بر نقش آب نقش قلم ساختن
  • رخش به هراي زر بردن در پيش ديو
    پس خر افکنده سم مرکب جم ساختن
  • بر در شبهت مدار عقل که ناخوش بود
    بر سر زند مغان بسم رقم ساختن
  • هين که در دل شکست زلزله نفخ صور
    گوش خرد شرط نيست جذر اصم ساختن
  • چون به در مصطفي نايب حسان توئي
    فرض بود نعت او حرز امم ساختن
  • بي دم مردان خطاست در پي مردم شدن
    بي کف جم احمقي است خاتم جم داشتن
  • شاهد دل در خراس رخصت انصاف نيست
    بر ره اوباش طبع قصر ارم داشتن
  • چون به يکي پاره پوست شهر تواني گرفت
    غبن بود در دکان کوره و دم داشتن
  • از در کم کاسگان لاف فزوني زدن
    وز دم لايفلحان گوش نعم داشتن
  • بهر دل والدين بسته شروان شدن
    پيش در اهل بيت ماتم عم داشتن
  • در اين پيروزه طشت از خون چشمم
    همه آفاق شد بيجاده معدن
  • من اندر رنج و دونان بر سر گنج
    مگس در گلشن و عنقا به گلخن
  • عجب ترسانم از هر ماده طبعي
    اگرچه مبدع فحلم در اين فن
  • نه نظم من به بيت کس مزور
    نه عقد من به در کس مزين
  • اگر ناهيد در عشرتگه چرخ
    سرايد شعر من بر ساز ارغن
  • لقبشان در مصادر کرده مفعول
    دو استاد اين ز تبريز آن ز زوزن
  • مرا در پارسي فحشي که گويند
    به ترکي چرخشان گويد که سن سن
  • دست آهنگر مرا در ما ضحاکي کشيد
    گنج افريدون چه سود اندر دل داناي من
  • سامري سيرم نه موسي سيرت ار تا زنده ام
    در سم گوساله آلايد يد بيضاي من
  • نافه مشکم که گر بندم کني در صدحصار
    سوي جان پرواز جويد طيب جان افزاي من
  • چون گل رعناست شخصم کز پي کشتن زيد
    در شهيدي شاهدي دارد گل رعناي من
  • چند بيغاره که در بيغوله عاري شدي
    اي پي غولان گرفته دوري از صحراي من