167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در اين بت ماه چرخ لامکانست
    نه تنهائي که کل عين العيانست
  • در اين بت آفتابي کل هويداست
    کز او اين آفرينش جمله پيداست
  • در اين بت آفتابي دلستانست
    ز بت پيدا شده اندر جهانست
  • کسي کو يافت بيشک سجده اش کرد
    باخر همچو او شد در جهان فرد
  • حقيقت سجده کرد و روي او ديد
    چو خود را در وصال روي او ديد
  • اگر سجده کني در پيش رويش
    يکي نه پيش غيري نيست سويش
  • ببيني بيت پرست خويش در خويش
    حجاب اينجات او بردارد از پيش
  • سجود او کن و درياب اصلش
    در اينجا گاه کل درياب وصلش
  • توئي بت سجده کن او را دمادم
    که بنمودست رخ در عين عالم
  • چه به باشد ترا ديدن از اين راز
    که بنمايد در او اينجا نظر باز
  • تو و او در جلال لايزالي
    حقيقت تو از او اندر جلالي
  • مرا او را سجده کن در شرع تحقيق
    که از وي بازيابي عز و توفيق
  • مر او را سجده کن در شرع بيشک
    که او اصلست و تو خود فرع بيشک
  • تو ايندم صورتي او جان جان است
    که در تو راز پيدا و نهانست
  • چنان کن سجده در ديدار جانان
    که او را بيشکي يابي تو اعيان
  • چنان کن سجده پيش روي دلدار
    که در يکي شوي با او نمودار
  • چنان کن سجده پيش روي آنماه
    که بيني در يکي مر جملگي شاه
  • چنان کن سجده پيش روي خورشيد
    که در يکي توئي تا عين جاويد
  • نبيند غير او در هيچ بابي
    حقيقت نشنود جز وي خطايي
  • نبيند غير او در هيچ ديدار
    ببازي نيست اينجا ديدن يار
  • در اينصورت تو ديدارش بيابي
    مگو و ور نه تو بردارش بيابي
  • نمود صورت او بيشکي راز
    کند از خويشتن در خويش پرواز
  • اگر تو صاحب درد و بقائي
    در اينجا گاه بايد آشنائي
  • در اينجا گاه سر کار بنگر
    نظر کن ديد ديد يار بنگر
  • حقيقت من در اينجا صاحب اسرار
    شدم اينجا ز ديد او خبردار
  • بسي در عقل اول راز ديدم
    که با او عاقبت را باز ديدم
  • حقيقت فاش کردم روي جانان
    همه ذرات را در کوي جانان
  • دمي کاندم بگويد با همه راز
    چو من گردد يقين در دوست سرباز
  • کنندش لعنت اينجا گاه از يار
    چو منصورش در اينجا گاه بردار
  • نهادن تا ترا رحمت فزودي
    در اين مر ني ترا لعنت نمودي
  • کنون در لعنتي افاده مسکين
    ضعيف و ناتوان و خوار و مسکين
  • کنون در لعنتي بيچاره مانده
    از آن حضرت بکل آواره مانده
  • کنون در لعنتي و رانده بر خويش
    نميديدي تو اين سر را خود از پيش
  • کنون در لعنتي و ره نداني
    بمانده خوار و رسواي جهاني
  • چرا سجده نکردي آدم اينجا
    که دمدم يافتي لعنت در اينجا
  • چرا سجده نکردي در عيان تو
    که رسوا مانده اندر جهان تو
  • که تا ايندم تو طوق لعنت بار
    در اين لعنت کنون افتاده زار
  • چه سر بد تا که آن سجده نکردي
    که تا ايندم تو در اندوه و دردي
  • جوابش دادم آندم پير رهبر
    که گر تو مي نداني خود بر اين در
  • چرا در لعنت ما باز ماندي
    از آن اينجايگه بي راز ماندي
  • نبردم دوست را فرمان در آندم
    نکردم سجده رادر عشق آدم
  • نکردم سجده را آدم در آنجا
    که ميدانستم اين سر آندم آنجا
  • که چون بر لوح کلي راز ديدم
    در آنجا لعنت خود باز ديدم
  • در اول لعنتم چون کرده بد او
    بهرزه دانم اينجا گفت با گو
  • در اول لعنت من کرده بد دوست
    چه غم دارم چو ميدانم همه اوست
  • مرا ميبايد اينجا لعنت او
    که اندر لعنتم در قربت او
  • مرا ميبايد اينجا لعنت از ديد
    که در لعنت يکي ديدم ز توحيد
  • خطاب لعنتم يار است در دل
    و ز آن لعنت مرا مقصود حاصل
  • خطاب لعنت ياراست در جان
    مرا چه غم ز لعنت بايدم آن
  • خطاب لعنت او در دل و جانست
    مرا هر لحظه صد اسرار پنهانست
  • مرا چه غم از اين رنج و عذابست
    که در جانم نمودار خطابست
  • مرا چه غم که جانان راندم از پيش
    که مي بينم رخ دلدار در پيش
  • مرا چه غم که جانان کرد لعنت
    که در لعنت مرا اعيانست حضرت
  • خطاب دوست دارم در عيان من
    از آن نينديشم از خلق جهان من
  • خطاب دوست دارم در نهان من
    کجا انديشم از آه و فغان من
  • خطاب دوست دارم من در اينجا
    کجا انديشم از فرياد اينها
  • چو او دارم در اينجا گاه بيچون
    نکردم يکدم از لعنت دگرگون
  • من از لعنت نگردم تا ابد باز
    که در لعنت حقيقت ديده ام راز
  • من از لعنت نگردم گرد هر کس
    چو من در لعنتم لعنت مرا بس
  • من از لعنت در آنساعت که از نوح
    نظر کردم مرا آمد از آن روح
  • در آندم چون بديدم سر جانان
    نينديشم دمي يکلحظه از آن
  • در آندم مر مرا گفتند کاخر
    اگر خواهد شدن اين سر بظاهر
  • در آندمشان جواب هر سه دادم
    که من اين لعنت اينجاگه نهادم
  • در آندم من نبودم زين خبردار
    تو اي صاحب سؤال از اين خبردار
  • قضاي رفته حکم کردگار است
    در اين معني قضاها بيشمار است
  • همه ذرات را در سر اين راز
    حقيقت لعنتي آمد بمن باز
  • سبب من باشم و ديگر نباشد
    در اين سرها چو من رهبر نباشد
  • مرا بر جسم ايشان راهبر کرد
    وز ايشانم در اينجا خير و شر کرد
  • همه بدها ز من آيد بديدار
    منم در چشم ايشان ناپديدار
  • دلم از وعده او در يقين است
    که وعده مر مرا تا يوم دين است
  • در رحمت گشتادست اندر اينجا
    از آن جانم يقين شادست اينجا
  • گذر دارم در آن حضرت دمادم
    همي يابم يقين قربت دمادم
  • از آن قربت خبر دارم ز هر راز
    در اينجا مينمايم صاحب راز
  • بنزد همتم دنيا چو کاهي است
    که دنيا در بر عقبي چو راهي است
  • حقيقت هر چه در دنيا خوشي است
    بنزد راه بينان تا خوشي است
  • حقيقت سالکان را ره شناسم
    در اين معني از ايشان مي هراسم
  • من او را ميکنم هر لحظه در پي
    که تا اندر بلايش افکنم وي
  • من او را وسوسه در خاطر آرم
    بدنيا مر ورا از دين برآرم
  • کند طاعت دمادم اندر اينجا
    در آن جان و دل دارد مصفا
  • همه جا راه دارم جز که در دل
    مرا اينجا شدست اينراز مشکل
  • نهد دل در سوي دنيا بيکبار
    شوم با او حقيقت مشفق و يار
  • سوي تاريک دل آرمش از آن نور
    کنم او را ببد در جمله مشهور
  • سؤالي کرد از من رهبر کل
    که چوني اينزمان در عين اين ذل
  • ترا از بهر اين سر آفريدند
    در اين دنيات آخر آوريدند
  • ز بهر حق مکن چندين بدي تو
    که در اول عجب نيکو بدي تو
  • حقيقت اين بيان اکنون که گفتي
    تو اي جوهر مر اين در را که سفتي
  • يقين پنهان مکن گر راز داني
    که بيشک هم تو در من باز داني
  • بگو تا آخر کارم چگونست
    که نفس من در اينجاگه زبونست
  • بگو تا جاودانم هست راحت
    ويا باشم همه در عين زحمت
  • تو ميداني که در تو حق شناسم
    نه همچون ديگرانت ناسپاسم
  • اگر چه نور بودي اول کار
    کنون در کار ما هستي گرفتار
  • حقيقت ابر اينجا گه نماند
    که نيکي و بدي در ره نماند
  • تماشا آنچه من کردم در اعيان
    نديدست و نبيند هيچکس آن
  • ز حق گردد کنونم در ره او
    بماند خاک راه درگه او
  • زهي ابليس جانان باز ديده
    که از احمد در اينجا راز ديده
  • زهي عاشق که گفتي اين سخن باز
    در آخر تو ابا پير کهن ساز
  • در آخر رحمتست از رب دادار
    که رحمت نيز خواهد کرد دلدار
  • حقيقت حق شناس و خود شناسي
    که در اعيان احمد با سپاسي
  • شناساي خودي در عين دنيا
    که بر گردن نهادستي ز مولا
  • همه حيران تو تا خود چه چيزي
    بخواري در فتاده از عزيزي